شرحی بر یک عکس: ژاندارک انقلاب 57 آثار من و مصائب نشر

وقتی چریکها چریک نبودند

sin-titulo.jpgدر نوشتن این مقاله بارها خاطرات کسانی را مرور کردم که نامشان با جریان روشنفکری چپ ایران در هم تنیده است. دست تقدیر چنین خواسته بود که زندگی من با برخی نام ها و تراژدی های بزرگ در تاریخ سیاسی قبل از انقلاب ایران توام باشد. در این مقاله به بعضی نام ها اشاره میکنم که بعد ها قهرمانان و قدیسین جنبش چپ مسلحانه شدند. این آشنائی با آنها و مرور زندگی، شخصیت و رویاها و دردها وانگیزه های آنان همیشه بهانه ای بود تا به برخی مفاهیم نگاهی دوباره کنم. تفاوت بسیاری است بین آشنائی نزدیک با یک قهرمان و نگاه آنان که دانششان از قهرمان محدود به عمل قهرمانانه اوست. سرنوشت هر کدام از آنها برای من درسی بود. شاید این عکس اغاز خوبی باشد بر روایت آن ماجراها و نام ها.

 این عکس احتمالا در سال 43 در دبیرستان کمال نارمک گرفته شده است. کسی که در وسط عکس است جلال الدین فارسی است که در این زمان ناظم دبیرستان بود و پس از مدتی ناپدیدی خبردار شدیم که به لبنان رفته است تا چریک شود. نقش و نام او پس از انقلاب  چه به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری و بعد ها رئیس ستاد انقلاب فرهنگی و این اواخر در قتل یک شکاربان و همین حالا نیز به عنوان یکی از ایدئولوگ های پشت پرده حکومت به اندازه کافی شناخته شده است. هیات امنای این دبیرستان ایت الله طالقانی، دکتر یدالله سحابی و مهندس بازرگان بودند و شهید با هنر معلم فقه و شهید رجائی معلم ریاضیات. البته شهید بهشتی در کلاس های بالاتر ادبیات و فقه درس میداد.  سمت چپ عکس پسرکی که کت چرمی به تن دارد من هستم. باید 14 یا 15 ساله باشم. بالای سر من پرویز خرسند ایستاده است . استاد پرویز خرسند. نویسنده، ادیب و دوست و مشاور و مصحح نوشته های دکتر شریعتی که برادرش احمد خرسند را به عنوان مجاهد خلق اعدام کردند و او ادیبانه اعتراض کرد و علیرغم مذهبی بودنش مورد بی مهری حکومت است.

imagescand53cx.jpgاین پسر 15 ساله به علت اینکه در اعتراض به پرداخت پول اضافه به کارگاه نجاری توانسته بود همکلاسی های خود را بسیج کند از همان ابتدا مورد توجه اقای فارسی قرار گرفت. به یاد دارم روزی که مرا به دفتر دبیرستان احضار کردند، آنموقع اقای فارسی ناظم بود، فکر میکردم مرا توبیخ خواهند کرد ولی پس از چندسوال و پاسخ های ساده و صادقانه من به یکباره لحن اقای فارسی عوض شد و از همان جا مرا با دنیای تازه ای آشنا کرد. دو سال بعد از این تاریخ من چیز های زیادی از شعر و تاریخ و مذهب و سیاست میدانستم و این همه را مدیون پرویز خرسندم. 


  امیرپرویز پویان

imagescaz3di5b.jpgآشنائی من با چریک های فدائی خلق به سالها قبل از تشکیل این سازمان بر میگردد. سالها قبل از اینکه اصلا چپ رنگ و روی مسلحانه به خود بگیرد. سالهائی که خواندن غرب زدگی ال احمد، مادر ماکسیم گورکی، پاشنه اهنین جک لندن فعالیت انقلابی محسوب میشد و محافل انقلابی محدود بود به بحث در دنبال کردن انقلاب الجزایر، روزگار پاتریس لومومبا، جنگ ویتنام، کودتای سوهارتو در اندونزی و اعلامیه هائی که تک و توک از این طرف و انطرف میرسید، دوران حفظ کردن شعر ارش و خواندن “گالیا” از هوشنگ ابتهاج، شنیدن رادیوی پیک ایران که با هزار پارازیت از شوروی یا اروپای شرقی پخش میشد و متعلق به توده ای ها بود.  هنوز حتی کتاب های اصول مقدماتی فلسفه ژرژ پولیتسر و اقتصاد نوین نیکیتین که بعد ها انجیل چپ مسلحانه شد شناخته نبود. حرف بر سر سال 44-45 است. سالهائی که هنوز امیر پرویز پویان کسی بود بین یک ملی گرای مصدقی با پس زمینه های مذهبی.

در سفری برای دیدن پرویز خرسند معلم ادبیات که حالا برای ادامه تحصیل به مشهد برگشته بود و برای من بسیار عزیز بود به همراه دوستی به مشهد رفتم. سفر جالبی بود. ایام عید بود و فرصتی بود تا در کنار پرویز خرسند به دید و بازدید ها برویم. در همین سفر بود که به منزل دکتر imagesca5ay8io.jpgشریعتی که گویا تازه از فرانسه برگشته بود برای دیدار رفتیم. پرویز خرسند نویسنده مذهبی و محبوب و از بچه های کانون نشر حقایق اسلامی مشهد بود که محمد تقی شریعتی، پدر دکتر علی شریعتی، بنیانگزار آن بود وطاهر احمد زاده پدر احمد زاده ها (مسعود و مجید) در انجا سخنرانی میکرد. به اعتقاد من کانون نشر حقایق اسلامی مشهد زایشگاه واقعی روشنفکران انقلابی ایران بود. از همین محل دکتر علی شریعتی به عنوان نواندیش مذهبی و برادران احمد زاده و امیر پرویز پویان به عنوان نواندیشان چپ زاده شدند و بالمال سازمان مجاهدین خلق و سازمان چریکها به عنوان نمایندگان روشنفکران طبقه متوسط تاسیس شد. روشنفکران روستائیان و طبقات محروم شهری در همان نزدیکی ها از روی منبر با تلفن با کربلا در تماس بودند.  میتوان تصور کرد که من در کنار پرویز و در همان مدت دو هفته دید وبازدید پای چه بحث ها و مناظراتی نشسته بودم. تقریبا در تمام این مدت هرروز در قهوه خانه “داش اقا” که محل جمع شدن روشنفکران مشهدی بود بحثی در جریان بود و در یکی از همین محافل با پرویز پویان و دوست بسیار نزدیک و همیشه در کنارش علی طلوع و زنده یاد سعید پایان اشنا شدیم. سعید پایان کارگر بود و سواد چندانی نداشت به همین دلیل هم در بحث ها شرکت نمیکرد اما انچه که او را برای همه دوست داشتنی کرده بود روح شاد و کودکانه ای بود که داشت، حجب و حیا و لبخند همیشگیش. در همین سفر بود که دیدم پرویز پویان علیرغم ترس و منع همه و منجمله پرویز خرسند که بزرگتر بود هروقت که در استخر طرقبه شیرجه میرفت بلند فریاد میزد ” زنده بادمصدق” . پس از این دیدار، و دیدارهای پراکنده در منزل دوستان خرسند دیدار بعدی من با هر سه انها در تهران بود. شاید یکی دو سال بعد. پویان و طلوع به دانشگاه میرفتند و با سعید پایان هر سه در طبقه اول خانه ای نزدیکی های پل چوبی زندگی میکردند. از همان موقع پرویز پویان و طلوع تمرین زبان فرانسه میکردند و گویا برنامه چنین بود که برای ادامه تحصیل به فرانسه بروند یا حداقل من اینطور فکر میکردم. سعید پایان کمک راننده اتوبوس شرکت واحد بود. دیدار بعدی من با پویان در برخورد اتفاقی بود که با هم در خیابان فردوسی داشتیم. شاید اواخر خرداد ماه 49. در گپ کوتاه مدتی تحولات سیاسی خودم را برایش توضیح دادم، و برای چند روز بعد قراری جدی در قهوه خانه ساختمان پلاسکو داشتیم که من به دلیل در گیری در ماجرای هواپیما ربائی سر قرار نرفتم ( این ماجرا خود شرح جداگانه ای را میطلبد اما به همین دلیل از 4 تیرماه 49 تا 19 خرداد 51 زندان بودم) و بعد ها در زندان بود که خبر کشته شدن پرویز پویان را در روزنامه خواندم ( 3خرداد 50). درست همان روزهائی با هم قرار گذاشته بودیم که او مشغول سازماندهی تیم شهر بود. سعید پایان را بعد ها در زندان دیدم. بعد از مرگ پویان او را هم دستگیر کرده بودند و به مدتی حبس محکوم شده بود. روزی که او را به زندان قصر شماره چهار اوردند همان روز یا فردای ان روز موعد آزاد شدن من بود از صحبت ها چیزی به یادم نمانده است بجز لبخند همیشگیش. سعید پایان بعد از ازادی از زندان گویا در یک درگیری کشته شد (اول بهمن 53). علی طلوع را سالها بعد در دانشگاه سوربن پاریس دیدم که دکترای شیمی میخواند. 

مهدی اسحقی

thumbnailaspx.jpgاما یکی از نام ها در پیشگامان جنبش چپ مسلحانه مهدی شمس اسحقی است که رابطه من با او نسبت به هرکس دیگری نزدیک تر بود. با مهدی اسحقی در دانشگاه شیراز اشنا شدم. اهل مشهد بود و فرزند یک پاسبان. پسر فقیری بود که زمین شناسی میخواند و هردو با هم در محله هفت تنان که محله نسبتا فقیر وکارگر نشینی بود خانه داشتیم. برای گذران زندگی مدتی هم با هم کفش دانشجویان را واکس میزدیم. رابطه من و مهدی اسحقی برای بچه های چپ دانشگاه شیراز ان سالها شناخته شده بود. خاطرات میان من واو بسیار است اما دو خاطره از او برایم همیشه زنده است و در زندگی بارها بیاد آورده ام. موقع امتحانات دانشگاه بود و هردوی ما در کلاس ادبیات که برای هردو مشترک بود باید اشعار حافظ را میخواندیم و معنی میکردیم. خانه ما در هفت تنان خفه و کوچک بود و فصل بهار و هوای شیراز و اشعار حافظ که مهدی پیشنهاد کرد تا در خیابان باغ ارم که قاعدتا باید گلهای معطر اطلسی ان در آمده باشد حافظ را مرور کنیم. با پولهایمان که روی هم گذاشتیم و چانه زدن با تاکسی بالاخره هردو را به خیابان باغ ارم برد. از تاکسی که پیاده شدیم به جای بوی معطر اطلسی ها بوی گند و مشام آزار کود پِهِنی بود که تازه روی باغچه ها پخش شده بود. نمیدانم چرا و از کجا به یکباره این شعر به مهدی الهام  شد اما شعری بود که بارهای بار، در تنهائی، هروقت خیلی اندوهگین بودم با خودم زمزمه کردم و تجدید روح و خاطره میشد. مهدی هنوز دو سه قدمی از تاکسی دور نشده بود که نفس عمیقی کشید وبا دکلمه و گوئی اشعار حافظ را می خواند چنین خواند:

امشب خبرم ز بوی خوش نیست     گویا که صبا به عاشقان ک..ر زده است         

تابلوی سیاهکلاز او نیز جمله دیگری به یادم مانده است که بارها در زندگی انرا به یاد اورده ام. یادم میاید که در آخرین دیدار ما وقتی از چهار راه پهلوی بطرف میدان فوزیه قدم میزدیم و مهدی سعی کرده بود که مرا قانع کند که این بار قضیه جدی است و فقط باید مدتی صبر کنم و من بخاطر در گیر بودن در ماجرای هواپیما ربائی قانعش کردم که  کاریست که باید انجام دهم که صبر جایز نیست به پل چوبی رسیده بودیم که محل جدا شدنمان بود. او در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود و مرا در اغوش گرفته بود گفت: “ما شاید هیچوقت پیروز نشویم ولی حداقل خوب زندگی کرده ایم”. این جمله همیشه برای من با معنا ماند هرچند در طول زمان معناهای ان متفاوت شد. این اخرین دیدار ما با هم بود. چندی پس از دستگیر شدن من گویا مهدی اسحقی به منزل ما رفته بود تا ببیند احتمال ازادی نزدیک من چقدر است و فهمیده بود قضیه سری دراز تر از این دارد که برنامه کوه را عقب بیاندازد. مهدی اسحقی به همراه رحیم سماعی که گویا پسر خاله یا پسرعمه اش بود همان دو نفری بودند که در سیاهکل در مقابل نیروهای نظامی مقاومت کردند و کشته شدند و فرصتی فراهم کردند تا دیگران فرار کنند. مهدی اسحقی نزدیک ترین دوست من واولین شهید جنبش چپ مسلحانه در سیاهکل شد. در اسناد و مدارک منتشر شده  در تمام منابع بیش از یک پرگراف در مورد او نیست و حتی یک عکس درست و واقعی از چهره او با سبیل های سیاه و مردانه اش در هیچ کجا ندیدم و هیچوقت جرئت ان را پیدا نکردم که با مادر او که در به در برای پیدا کردن من جستجو کرده بود روبرو شوم. مرگ مهدی اسحقی وقتی اتفاق افتاد که من در زندان بودم (واقعه سیاهکل 19 بهمن 1349)

عبدالله پنجه شاهی - سیمین و نسرین پنجه شاهی

عبدالله پنجه شاهیدو سال اخر دوران متوسطه را در دبیرستان فرگام گذراندم. ساختمانی دو طبقه واقع در کوچه ای مقابل ضلع شرقی دیوار سفارت امریکا که نبش کوچه ان یک کلیسای قدیمی بود. خانه ما محله نارمک بود و با یکی از همکلاسی ها که او هم در محله دردشت زندگی میکرد هم مسیر بودیم. اسمش عبدالله بود.  کمی چاق و بسیار شوخ و بذله گو.  پدر عبدالله در یکی از بازارچه های میدان فوزیه کلاه و دستکش و از این جور جنس ها میفروخت. یکی دیگر از همکلاسی های ما در دبیرستان فرگام خشایار بود که البته در همان نزدیکی میدان 25 شهریور زندگی میکرد. رابطه من و خشایار رابطه بسیار نزدیک تری بود به دلیل نزدیکی افکار ما اما فعلا صحبت عبدالله است. هم مسیری ما از چهار راه تخت جمشید تا میدان فوزیه و حرف های من که تا ان موقع همه کتاب هائی را که گفته بودند ممنوع است خوانده بودم و میتوانستم از جبهه ملی و نهضت ازادی و پان ایرانیسم و 28 مرداد و مصدق حرف بزنم روز پشت روز از عبدالله ساده و بچه کاسب و با حال و هوای هنوز روستائی ادمی را ساخت که با علاقه و هیجان در چهلم مرگ تختی با جمعیت امد و بعد ها نحوه فرارش را از باتوم های نیروی انتظامی که در میدان شوش جمع شده بودند به تفضیل و با هیجان شرح میداد. در این روز خشایار هم با ما بود. وقتی سال بعد من به دانشگاه شیراز رفتم رابطه خشایار و عبدالله کاملا نزدیک بود. هردو در اعتصاب اتوبوس های شرکت واحد بطور فعال شرکت کرده بودند و تعداد زیادی تراکت را در امجدیه بین مردم ریخته بودند.  من یکبار هم به خانه عبدالله رفتم. خانه ای سه طبقه با اجرهای بهمنی و در همانجا بود که با مادر عبدالله هم سلام و علیکی کردم و با خواهرانش که دخترکانی هنوز  کوچک بودند به نیم نگاهی اشنا شدم.

سالها بعد بود که خواهران عبدالله ، سیمین ( 10 فروردین 56) و نسرین (4 اردیبهشت 56) در درگیری های مسلحانه کشته شدند و عبدالله نه در مبارزه با حکومت که به جرم عاشقی بر دختری که در یک خانه تیمی با هم زندگی میکردند ( اول اردیبهشت 56) به دستور سازمانی و بدست رفقا مقتول شد.  

روزی که از کنار دکه پدر عبدالله که هنوز در همان بازارچه نزدیک میدان فوزیه بود دزدکی به او نگاه میکردم و چهره به یکباره پیر شده و تکیده او را میدیدم که هنوز درست نفهمیده بود چرا چنین شد و چرا بچه های او کشته شده بودند یادم از ابتدای آشنائی من با عبدالله افتاد و این سوال وحشتناک که اگر خانه من و عبدالله در یک مسیر نبود آیا سرنوشت این خانواده باز اینگونه بود که بود؟ هر پاسخی به این سوال از بار دردی که یک عمر کشیده ام نمیکاهد.

برادران سنجری خشایار و کیومرث 

خشایار سنجریindice66.jpgاز خشایار اسم بردم. او هم با برادرش هردو در دبیرستان فرگام درس میخواندند ولی کیومرث یک کلاس پائین تر بود. از اهالی تویسرگان و ملایر بودند و نمیدانم از کجا شنیده بودم که گویا در اصلاحات ارضی شاه زمین های انها را گرفته بودند و مجبور به کوچ به تهران شده بودند. با این حال خانه ای داشتند در نبش یکی از کوچه های نزدیک میدان 25 شهریور که از بیرون برای من نمای خانه پولدارها را داشت اما من همیشه و فقط به زیرزمین این خانه رفته ام تا ساعت ها با خشایار و کیومرث حرف های سیاسی بزنیم. فریبرز انروزها هنوز خیلی جوان بود که در بحث ها شرکت کند شاید چهارده ساله بود اما با علاقه پای صحبت ها می نشست و برادر دیگری هم داشتند به نام کورش که از همه مسن تر بود ولی عقب افتادگی ذهنی داشت. من و خشایار خیلی زود همدیگر را پیدا کردیم.خشایار یکبار هم به شیراز امد و در تکثیر فتوکپی با استنسیل الکلی به ما در شیراز کمک کرد.

images.jpg

 رابطه من و خشایار با اینکه او در تهران و در دانشسرای نارمک بود و من در شیراز اما برقرار بود. اخرین بار که خشایار را دیدم وقتی بود که به همراهی با من بر سر قراری امده بود که در اصل تور ساواک بود برای شناختن انقلابی ها ( جزئی از همان داستان هواپیما ربائی). زحمت زیادی کشیده شد تا در بازجوئی ها اسمی نه از او و نه دیگران برده نشود. بعد ها خشایار و برادرش کیومرث هردو به عنوان اعضای چریک های فدائی خلق کشته شدند. خشایار در درگیری ( 23 فروردین 54) و کیومرث با خوردن سیانور( 9 بهمن 55). فریبرز را بعد ها در زندان قصر شماره چهار دیدم که جزو اولین موج دستگیری چریک ها بود. ورود او همزمان بود با خروج من و بعد ها فهمیدم که رهبر گروه اقلیت شده است.

 این نام ها امروزه روز به عنوان قدیسین تفکر چپ مسلحانه و قهرمانان آنان تلقی میشوند. ادم هائی که من بارهای بار زندگی و شخصیت هریک و ده ها نفر دیگر را که اسطوره و قهرمان تلقی میشوند مرور کرده ام و همیشه از خود پرسیده ام اگر به دبیرستان کمال نرفته بودم ایا سرنوشت من همینطور تمام میشد که دارد میشود؟ این کدام قانون است که سرنوشت ها را معین میکند؟

امیر حسین فطانت

گواتاویتا  - کلمبیا

 



16 نظر برای “وقتی چریکها چریک نبودند”

  1. رها گفت:

    بسیار جالب بود آشنایی من با تاریخ محذوف چریک های فدایی به چند کتاب منتشر شده و پاره ای خاطرات برمی گردد بنابراین مطالبی مانند این را می بلعم! به نظرم باید با سعه صدر بیشتری به شرح انها بپردازید

  2. حمید گفت:

    بسیار جالب بود….. کاش از خودتان و آرمان گرائی آنزمان بیشتر بنویسید..سپاس

  3. ماهگون گفت:

    دوست هموطن برادر بزرگوار و عزیز جناب آقای فطانت!
    فکر می‌کنم من درد شما را میفهمم.
    مشکل شما این است که برای افکار و قضاوت عوام و شبهه روشنفکران بیش از حد ارزش قائلید.
    خیلی ساده است: شما را به جرم لو دادن ستارگان و شهدای منسوب به چپ دوران نظام ستم‌شاهی محکوم به خیانت کرده‌اند… بی آنکه حوصله کنند نیات شما را بدانند و گوش کنند… شما را مسئول خون کرامت دانشیان بهترین رفیقتان و برای خون خسرو گلسرخی این سمبولهای جان برکف زمان، منفور می‌دانند تا رسم خیانت عادت رفاقت ومبارزه در راه خلق نگردد… و این قضاوت عمومی زندگی و آرامش شما را به هم ریخته‌است،‌عمری آواره و دربدرتان کرده، بزرگترین و تنهاترین عشق زندگیتان، امنیت حضور بهترین دوستان و آشنایان و در یک کلام زندگی طبیعی بر شما حرام شده است.
    دوست من بپذیر!
    هر جنایتی مکافاتی دارد.
    همچنانکه هر انتخابی به بهایی تمام می‌شود.
    خب طبیعی است که یکی در راه آرمانش جانش را می‌دهد!
    یکی هم در راه آرمانش جان دیگری را می‌گیرد!
    یکی به خاطر هیجانزدگی به خاطر یک شکلات شهید خلق میشود.
    و یک عارف وارسته و فیلسوفی هم به خاطر نجات انسانیت و یک ملت قاتل محسوب میشود.
    در این میان کسی نمیپرسد که چرا قاتل با درد تمام قتلی کرد اما با سرافرازی جان ملتی را نجات داد!
    مردم خون را می‌بینند و قضاوت می‌کنند!
    شما نه قاتلید نه شکنجه گر…شاید تنها بر اساس آرمانتان به انسانیت ناگزیر شد باشید در یک غافلگیری و یا حتی آگاهانه گروهی را که قصد کشتن انسانی به نام شاه و فرح و کودکانش را داشتند لو داده باشد.
    برای چنین سناریویی اگر یزید نباشد حسین اسطوره نمیشود!
    اما موضوع اینجاست که شما هم یزید نیستید. هرچند جاهلان حوصله‌ی فلسفه را ندارند. و تنها خون را میبینند.
    بله! برای چشم مردم و عوام، برای چشم مردم کوفه، برای برای ذهنیت روشنفکران بی‌مایه، برای شما هم می‌توانستید یک اسطوره باشید!
    به نظر من شما با این قدرت ملی و تاریخی، با این هژمونی موروثی نمیتوانید در بیفتید.
    شاید روزی مشخص شود که یهودا خود را به خون نریخته‌ی مسیح بدنام کرده است تا برای یک تاریخ مسیح زنده بماند!
    بله شاید شما رفیق خود کرامت دانشیان را لو دادید چون ناگهان فهمیدید که نمیتوانید آدم بکشید.
    شما افتخار میکنید که برای پاسداشت از کرامت انسان بهترین رفیق خود یعنی کرامت دانشیان را قربانی کردید (هر چند لو دادنشان به معنای اعدام شدنشان نبود آنروز و این اتفاق میشد که نیفتد اما وقتی این اتفاق افتاد تمام این داستان شروع شد…)
    دوست عزیز.
    اما یک چیز باقی می‌ماند و آن اینکه: داستان را نباید پیچاند چون شما به مقصود خود نمی‌رسید! از مردم عامی گرفته تا روشنفکران هیجانزده و ماجراجو و شهرت طلب، هیچ‌کس حوصله ندارد برای رسیدن به حقیقت یک پاراگراف که قبلا ذهنشان برای نپذیرفتنش شرطی شده، و برای رسیدن یک حس ناب، یک رمان هزار صفحه‌ای را بخواند.
    به نظر من بهتر بود شما داستان را ساده میکردید و با شهامت میگفتید:
    بله شما جلوی عملیات را گرفتید! چون شما به کشتن انسان و عملیات تروریستی معتقد نبودید! و می‌خواستید جلوی این عملیات را بگیرید و متاسفانه نمیدانستید که دستگیری عزیزترین دوستانتان به اعدام آنها منتهی می‌شود… پذیرفتن چنین عبارتی مخصوصا این زمان که عملیا تتروریستی به هر نیتی از سوی روشنفکران تقبیح میشود پذیرفتنی است اما شما نباید انتظار داشته باشید و دلخوش هم نباشید که مردم بعد از شنیدن داستان شما از قضاوت پیشین خود پشیمان شوند…این مردم هنوز ماجراهای ساده و رنگین و فیلمهای هندی را می‌پسندند… هر چند که شاید اشتباهتان این بود که میتوانستید به دوستانتان اطلاع دهید که عملیات را منتفی کنند چون شما از عملیات تروریستی منصرف شده اید . با این حساب شما باید برای حفظ جان خود یک عمر از دست دوستانتان مخفی میشدید. که البته سرنوشت لایتغیر همین کرد با شما.
    به هر حال دوست من!
    شما مخالف تروریسم بودید! و من به شما برای این معرفت تبریک میگویم.

  4. فریده موسوی گفت:

    در انتظار نوشته های بعدی شما هستم …

  5. فریده موسوی گفت:

    نوشته شما جالب بود و فکر میکنم بسیار ناگفته ها برای گفتن دارید

  6. امیر حسین فطانت گفت:

    دوست عزیز آقای ماهگون از اینکه ماجرا را با دقت دنبال میکنید خرسندم. نوشته بودید “شما با این قدرت ملی و تاریخی، با این هژمونی موروثی نمیتوانید در بیفتید.” حق دارید اما لذت این نبرد در نفس در افتادن است و نه پیروز شدن. فضیلت های بزرگ در جنگ های بزرگ زاده میشوند و تازه
    خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر

  7. جواد گفت:

    در باره پسرکي که در سمت چپ عکس با “کت چرمي” اشاره کرده ايد، خواستم بگويم آن کت نه چرمي ، که پلاستيکي است. کسي که بتواند کت چرمي بپوشد چريک نمي شود.

  8. نيكزاد گفت:

    امير خان سلام؛
    از كوتاه نوشت هاي شما لذت بردم، هرچند كه عليرغم تعبير شما نگاهي قديس وار به فرزندان پاكباخته و مبارز راه آزادي ايران زمين ندارم، ليكن خواهش بنده به عنوان نه علاقمند صرف بلكه مشتاق تاريخ شفاهي مكتوم نزد نسل قبل اين است كه بيشتر و به صورت هدفمند و در قالب يك پروژه به تدوين خاطرات خود بپردازيد

  9. یک گاندی دیگر گفت:

    اگر گاندی دست به اسلحه می برد وچریک می شد حداقل این می شد که انگلستان را بیرون می انداختند و دیگر عواقب آن دامنگیر خودشان می شد واینکه الان در هندوستان کشور هفتاد ودو ملت همه به جان هم آفتاده بودند وهر کسی برای خود گروهی وحزبی مسلح داشت
    نه جانم راه به خطا رفتید وفکر کردید که با زور اسلحه به جنگ بزرگان رفت خیر گاندی چنین نکرد وکشورش ومردمش به سلامت از درگیری بر حذر داشت ای کاش عقلای آن زمان ماضی مقداری بیشتر عاقلتر بودند

  10. کیوان گفت:

    زمان و مکان البته خود را بر ما تحمیل می کند اما برای انسان تفکر ، اراده و انتخاب ابزار مقابله با این تحمیل را فراهم می کند. اینکه شکست خوردگان تاریخی مدام تکرار می کنند ” در آن برهه زمانی” بیشتر بوی فرار از مسئولیت را می دهد تا توضیح گزینشها و کنشهای انسانی را. نظرم البته کمتر به شما و بیشتر به ورشکسته به تقصیرانی است که با وجود اینکه می دانند راهی که رفتند اشتباه بود و به یک مصیبت و فاجعه ملی انجامید هنوز هم شهامت عذرخواهی بابت کرده خود را ندارند و به توجیه خود و افکار و کردارشان می پردازند. از اینرو شما هم وظیفه گزارش آنچه بر شما گذشت و خود هم در آن شریک بودید را به ایرانیان دارید. چشم براه دیدن گزارش شما. با بهترین آرزوها.

  11. بابک مهرانی گفت:

    موضوع این پست ، به نحوی به یکی از حساس ترین مسائل سیاسی معاصر ایران گره میخورد که هنوز در هاله ای از ابهام باقی مانده ست. در باره ی صفت «حساسترین» بعداً توضیح خواهم داد.
    برای رفع ابهام و رسیدن به حقیقت موضوع، علی الاصول، فقط ٢ کانال وجود دارد: یکی پرسنل و اسناد ساواک که مربوط به این پرونده میشود و دیگری آقای فطانت که بعنوان مخالف شناخته شده ی رژیم گذشته با عباس سماکار در ارتباط بوده و میخواسته اسلحه ای را اختیار او قرار دهد که هرگز صورت نگرفته ست. ولی در یک شبیخون سراسری ده ها نفر در ظرف دو سه روز توسط ساواک دستگیر میشوند که هیچکس نمی دانست چه کسی اول بازداشت شده بود و در ظرف مدت کوتاهی با یک سناریوی جنایتکارانه ١٢ نفر محاکمه شدند ؛ چند نفر محکوم به اعدام و بقیه به زندان محکوم گردیدند. ( گویا ،متهم شماره ١٣ آقای فطانت هرگز دستگیر نمیشود..)

    آنطور که «ماهگون» نوشته :« شما نه قاتلید نه شکنجه گر…شاید تنها بر اساس آرمانتان به انسانیت ناگزیر شد باشید در یک غافلگیری و یا حتی آگاهانه گروهی را که قصد کشتن انسانی به نام شاه و فرح و کودکانش را داشتند لو داده باشد…» به روشن شدن این موضوع کمکی نمی کند. زیرا در همان محاکمات علنی که در دسترس همه ست .معلوم بود که گلسرخی و دانشیان را فقط بخاطر دفاع عقیدتی آنها و برسمیت نشاختن بیدادگاه رژیم اعدام کردند. دفاع گلسرخی و دانشیان که بقیمت جانشان تمام شد توطئه ی رژیم را که میخواست نشان دهد قدر قدرت می باشد را نقش بر آب کرد. و موضوع ساختگی ترور شاه که در رسانه ها آمده بود نیز افشا شد. هنوز بر عکس این توطئه اثبات نشده ست.

    به نظر من می توان ، به این موضوع در سه مقطع تاریخی با نگاه متفاوت نظاره کرد و علت آن هم به میزان متفاوت اطلاعات متهمین،بستگان آنها ، زندانیان سیاسی و مردم مربوط میشود:
    یک - شهریور سال ٥٢ در داخل زندانها که تمام هم پرونده های خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان زیر بازجوئی بودند و در بیرون زندان هم تبلیغات رسانه ها ،رادیو تلویزیون و مطبوعات حاکم بود.
    دو - اواخر سال ٥٢ بعداز محاکمات علنی متهمین پرونده ی مذکور و اعدام فوری گلسرخی و دانشیان و بازتاب داخلی و خارجی آن .
    سه - بعداز انقلاب تا امروز که با انتشار بخشی از اسناد و مدارک ساواک و اعترافات تهرانی و همینطور نوشته های مختلف نویسندگان و کسانی که با انقلاب از زندان آزاد شدند.

    البته هنوز به گزارشی جامعی که مورد قبول تمام درگیران این پرونده باشد نرسیده ایم. و لی با این وجود تصویر شفاف تری از آنچه در سال ٥٢ داشتیم به دست آمده ست .
    من با «همگون» موافق نیستم که امروزه می نویسد : «شاید تنها بر اساس آرمانتان به انسانیت ناگزیر شد باشید در یک غافلگیری و یا حتی آگاهانه گروهی را که قصد کشتن انسانی به نام شاه و فرح و کودکانش را داشتند لو داده باشد…»

    نه خیر،در همان سال ٥٢ نیز ، کسی اینطور به قضیه نگاه نمی کرد. وانگهی بعداز انتشار کتاب راوی بهاران از انوش صالحی و کتاب خاطرات زندان عباس سماکار بعداز انقلاب به ماهیت توطئه گرانه ی ساواک بیشتر پی می بریم تا «عملیات ترور» گرو ه گلسرخی و دانشیان.
    و بنا بر روایت آقای سماکار که در ارتباط با آقای فطانت بوده ست ، اصلا موضوع قتلی وجود نداشته و آنها میخواستند فقط با گروگان گیری ولیعهد در مراسم کانون پروش فکری ایران باحضور شهبانو ، برای آزادی زندانیان سیاسی به شاه فشار بیاورند. آنها فکر میکردند که شاه به ولیعهد بسیار علاقه دارد و رژیم حاضر به مذاکره خواهد شد.

    آقای فتانت که در ارتباط با سماکار بوده ، در سر ِ قرار نرفته و قبل از دستگیری تمام متهمین غیب شده اند.
    البته این توطئه و دام در آن مقطع منحصر به پرونده ی موسوم به گلسرخی و دانشیان نیوده ست.

    در سال ١٣٥١ و ١٣٥٢ ساواک چند پروژه ی مشابه و موازی برای نشان دادن قدرت «امنیتی » خود به مردم بوده ست :
    ١ - ماجرای گروه سیروس نهاوندی که ده ها نفر انسانهای شریف را محاکمه و «مصاحبه تلویزیونی » ترتیب دادند . ولی سیروس نهاوندی را برای شکار سایر نیروهای سیاسی آزاد می کنند و وانمود می کنند که فرار کرده ست. این دسیسه منجر به شهادت چند مبارز سیاسی در سالهای بعد میشود. درباره ی همکاری خیانت آمیز سیروس نهاوندی با ساواک تا امروز کسی معترض نشده ست و معلوم نیست سرنوشت او به کجا ختم شد. آیا زنده ست ؟

    ٢ - ماجرای احمد کریمی که با صحنه سازی و وانمود کردن به اینکه تحت تعقیب ساواک ست . اسلحه ای را که ساواک در اختیار او قرار داده بود را به نیروهای شناخته شده سیاسی در محافل روشنفکری و دانشگاه ها برای یکی دو روز «امانت» میداد ه و پس میگرفته . ساواک در یک شبیخون ، در زمستان ١٣٥١ ده ها نفر پیر و جوان ، مذهبی و غیر مذهبی که بنحوی به رژیم اعتراض داشتند را دستگیر و تحت شکنجه قرار میدهد و با روبرو کردن آنها با احمد کریمی ، از آنها اعتراف حمل اسلحه را میگیرد و برای آنها پروند سازی می نماید و به آنها محکومیت های سنگین میدهند. احمد کریمی در مصاحبه تلویزیونی مفتضح وانمود کرد که از اعمال سیاسی خود علیه رژیم پشیمان شده ست در حالیکه او بصورت سیستماتیک با ساواک همکاری کرده بود و تمام ملاقات های خود را دقیقا ثبت و ضبط کرده و زندانیان هم پرونده ی خود را تا انقلاب «مهمان» ساواک نمود ن برای آن شناخت.
    بعداز انقلاب دستگیر و در خدمت حکومت اسلامی قرار گرفت. پس موضوع احمد کریمی و هوریت او روشن ست و او اعتراضی نیز به قضاوت مبارزان دو رژیم ندارد.
    ٣. پرونده ی بهزاد نبوی - مصطفی شعاعیان : در تابستان ١٣٥١ شخصی بنام مهندس م - ع به زندان کمیته مشترک شهربانی و ساواک مراجعه و خود را تسلیم می کند و گروه بهزاد نبوی -شعاعیان را برای انفجار تاسیسات ذوب آهن لو میدهد که در روزنامه ها منعکس شد.. . جزئیات این موضوع در کتاب مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقلابی از انوش صالحی موجود ست. ساواک حمله به تمام دوستان و نزدیکان م - ع را شروع می کند نبوی دستگیر و شعاعیان فرار می کند و به چریکهای فدائی می پیود. ده ها نفر با نبوی زیر شکنجه میروند و محکومیت های سنگین میگیرند. مهندس پرویز صدری ناپدید میشود و هرگز معلوم نمیشود چه بر او گذشته ست . حتی بعداز انقلاب نیز کوشش خانواده ودوستان او راه بجائی نمی برد. کسی که
    گروه را لو داده بودمهندس م- ع میگوید که او قصدش لطمه به گروه نبوده و بعداز سوختن قرار ها خود را به ساواک معرفی می کند . زندانی میشود و
    در کتاب فوق الذکر انوش صالحی با مصاحبه می کند . علاوه بر مهندس م-ع انوش صالحی با بسیاری از کسانی که به خاطر این پرونده بنوعی درگیر بودند مصاحبه نموده ست .حتی با خانواده ها و دوستان شعاعیان مصاحبه شده و عکس های بسیاری از مصاحبه شوندگان در کتاب موجود ست.

    گویا انوش صالحی به گفته ی آقای فطانت با ایشان تماس گرفته و اگر این مهم صورت بگیرد می تواند گوشه هائی از اطلاعات آقای فطانت مانند مورد مهندس م -ع بزیور نشر درآید.

    این ها را گفتم تا نشان دهم اشخاصی مانند سیروس نهاوندی و احمد کریمی با کارآکتر های متفاوت به خدمت ساواک در آمدند و هر کدام با درجه های متفاوتی با زندگی خانوادگی و اجتماعی کنار آمدند . شاید بتوان آنرا به میزان پر «روئی » یا «دریدگی» آنها گذاشت.

    مهندس م- ع با ساواک همکاری نکرد ولی تسلیم شدن او باعث شد ده ها نفر زیر شکنجه بروند و پرویز صدری هم یا زیر شکنجه تلف شدکه و مانند ده ها مورد دیگر هرگز اعلام نشد. ولی هرگز نسبت به قضاوتهای مختلف علیه خود نه مدعی شد نه طلبکار .

    مورد آقای فطانت به هیچکدام از موارد بالا شبیه نیست. یهمین دلیل در ابتدای نوشته ، آنرا حساسترین پپرونده ی سیاسی زمان شاه توصیف کردم. و عجیب ست ! ایشان با هویت مخالف رژیم گذشته در بین روشنفکران حشر و نشر میکرده و مورد احترام هم بوده ست . به آنها قول تحویل اسلحه میدهد که می توانسته از چریکها دریافت کند. بعد ناپدید میشود و حلقه های گمشده شکل میگیرد.
    بدلیل اینکه در همان سالها در متن این قضایا حضور داشتم وظیفه ی خود میدانم از آقای فطانت تقاضا کنم در این زمینه صحبت کنند. آیا ایشان واقعا به عباس سماکار قول داده بود که از چریکها اسلحه می گیرد و در اختیار او قرار میدهد؟ چه تحولی صورت گرفت که رابطه قطع شد ؟ در نتیجه «ماهگون» می تواند بر این نکته کمی تردید کند که قتل شاه وفرح و خانواده ی آنها افسانه بوده ست . چرا حاضر نشدی با انوش صالحی مصاحبه کنید؟
    بابک مهرانی

  12. Ali گفت:

    agar wagan mikhahid gaziie baz shawad, baiad be soallat tarafdaran chap jawab bedahid, wa mosahebe konid, ne inke ba ieki mosahebe bekonid wa ba digari na.

  13. حکیم ز گفت:

    نوشته خواندنی ای بود! برای من _و به گمانم بسیاری کسان_ که کودکان زمانِ آن خیزش و دگرگونی(انقلاب) سیاسی بودم(ند) و هنوز به دنبال ریشه ها و خاستگاه های و فرآیند نزج و دامن-گستری آن می گردم(ند) و گوشه و کناری گزیده اند تا مبادا از بدِ حادثه و ندانم-کارانه باز همان تحربه ها تکرار کنند، اما، پرسش های بی شماری هم چنان برمی ماند!
    و البته یک افسوس هم! که در خلال هر یک از این نبشته ها همواره نویسنده ها تبرئه و پاک می شوند و دیگران انگ هایی بر پیشانی دارند/می خورند. هنوز نخوانده ام و در آرزوی آنم که نوشته ای از سر اعتراف و پذیرفتاری بزه و گناه و لغزش بخوانم، راست و استوار به گواه ها و شواهدی استنادپذیر تا سرانجام آشکار شود سهم هر یک از گروه ها در بسیجیدن مردم به شورش و انقلاب چه قدر بوده، چرا و از چه بوده، پیوندشان با یکدیگر چه بوده، و از همه ی این ها مهم تر چه گونه پس از پیروزی باآن موضع گیری های پراکنشی و بُهت-افزا برخی گروه ها قافیه را به همگنانِ مذهبی و مذهبی تر به تدریج می بازند و می بازند و می بازند و فرجامی شوم نصیب خود و هراسی فراگیر سهم مردم کشور می شود تا جاخالی دادن هنوز از بهترین روش های مبارزه و پیکار با پلیدیِ حاکم و تباهیِ مستقر بماند!
    که این داستان هم چنان دنباله دار است…

  14. محبوب گفت:

    داستان زندگی شما هایی که از جان وارامش گذشتید هرگز مورد پسند توده قرار نگرفت
    نگو چرا گریستم چون این ملت فقط کسانی را بزرگ می دارد که مرده باشند وبشود اسمشان را بر سر دیوار کوچه نوشت

  15. خسرو از شیراز گفت:

    ازخیالی صلحشان وجنگشان وزخیالی فخرشان وننگشان

  16. خسرو از شیراز گفت:

    ازخیالی صلحشان وجنگشان وزخیالی فخرشان وننگشان

نظر شما