آثار من و مصائب نشر کافه قناری – دمی با پرویز ثابتی

گزارش یک هواپیما ربائی سال 1349 – نگاهی به یک عکس

ghezelghale-big.jpg

هر وقت که به این عکس نگاه میکنم هر گوشه آن یاد آور خاطره ایست. اینجا حیاط عمومی زندان قزل قلعه است. قزل قلعه در خیابان امیر آباد شمالی قرار داشت. در سال1350  متروکه و بعدها خراب شد و گویا امروزه میدان تره بار است. من  تقریبا تابستان 1349  را در قزل قلعه گذراندم. به عبارت دیگر جزو اخرین مسافران این بنای تاریخی و مخوف بودم که داستانهای زیادی را در سینه داشت. حیاط عمومی جائی بود که زندانیان پس از اتمام بازجویی، از زندانهای انفرادی به اینجا منتقل میشدند تا در انتظار پایان تشریفات اداری برای دادگاه و دادرسی به زندان قصر منتقل شوند. این عکس باید آنوقت گرفته شده باشد که قزل قلعه آماده ویران شدن بود چون معمولا حوض وسط حیاط آب داشت و درختان و باغچه ها مرتب تر بودند.

ghezelghale-big.jpg پس از گذشتن از در بزرگ و قوس دار روبرو، دالانی است که حمام در سمت راست و استراحت گاه نگهبانان در سمت چپ قرار داشت. انتهای دالان به محوطه نظامی باز میشود که  کمی دورتر ساختمان بازجویی قرار داشت. در دو طرف این درب قوسدار و رو به حیاط اطاق های مخصوص زندانیان با اهمیت و محترم که احتیاج به محیطی وسیع تر و راحتی بیشتر داشتند قرار داشت. وقتی من از انفرادی به حیاط عمومی آمدم این زندانی با اهمیت داریوش فروهر بود که بخاطر اعتراض به قضیه جدا شدن بحرین از ایران  اعلامیه اعتراض آمیز منتشر کرده بود و او هم مثل سایر ساکنین حیاط در انتظار تمام شدن کارهای اداری و انتقال به زندان قصر بود. حیاط عمومی زندان قزل قلعه جای خوبی بود. آب بود و درخت بود و آدم بود و بازجویی ها تمام شده بود و حالا میشد با دیگران حرف زد و قدم زد و حتی با صدای بلند شعر خواند. نگهبان ها هم زیاد سخت نمی گرفتند. میدانستند که لزومی ندارد نکات امنیتی را خیلی مراعات کنند. در دو ضلع این محوطه سلول های انفرادی قرار داشت با پنجره هایی رو به حیاط. اطاق هایی که نمیشد بیشتر از دو قدم در انها راه رفت با پنجره هائی نزدیک سقف که باید روی سکو مدت ها چشم میدوختی تا شاید پرنده ای بگذرد و یا ستاره ای معلوم شود. پنجره های نیمی از سلولهای انفرادی رو به  حیاط عمومی و نیمه دیگر رو به دیوار بلند قلعه بود. قسمت پائینی عکس، پشت بام سه اطاق است که زندانیانی مثل ما، که جوان بودیم و بی اهمیت در آنجا به انتظار انتقال به زندان قصر انتظار میکشیدند. درخت بیدی که داریوش فروهر خودش در قزل قلعه سالها پیش کاشته بود در باغچه مقابل همین اطاق هاست. در همان باغچه ای که درخت بیدی منسوب به وارطان، یک زندانی سابق توده ای نیز همانجا بود. آنموقع حساب کرده بودند که درخت وارطان چهارده ساله و درخت فروهر پنج ساله بودند.

از همان ابتدای ورودم  به بند سلولهای انفرادی نوعی احساس دلسوزی را نسبت به خود احساس میکردم. وقتی که مرا تحویل انفرادی دادند هنوز پیرهنم غرق خون بود، هرچند صورتم را شسته بودم اما صورتم هنوز ورم داشت، پاهایم برهنه بود و بسیار جوان بودم، 19 ساله. بعد ها متوجه شدم که من همیشه یکی از جوان ترین زندانی های سیاسی ان دوران بودم هرچند که بعد از من و شروع جریانات مسلحانه و سختگیری های ساواک خیلی از من جوانتر ها هم دستگیر شده بودند. رویهمرفته این احساس همدردی را از حالات زندانی های سیاسی که برای رفتن به توالت از جلوی سلول من میگذشتند میشد حس کرد و در مورد نگهبان ها هم صادق بود.

در همان یکی دو روز اولی که از دستگیری من میگذشت جوانی قد بلند با هیکلی ورزیده و سیمائی دوست داشتنی در هنگام رفتن به دستشوئی که انتهای راهرو بود توقف کرد و پرسید چیزی لازم نداری؟ چرا لباسات خونی بود؟ ( درهای انفرادی را بعضی وقت ها نیمه باز میگذاشتند)

گفتم سیگار ندارم. برو نگهبانها الان میان

 گفت: زیاد نگران نباش. چند روز پیش طلبه ای ( بعد ها معروف شد به ایت الله سعیدی) خودشو تو سلول با عمامه دار زده برای همین زیاد سخت نمیگیرن. درها را هم باز گذاشتن برای اینکه حواسشون باشه کس دیگه خودشو نکشه.

 وقتی نگهبان یک پاکت سیگار به من داد و اولین پک را زدم احساس میکردم لذت دود ان از نوک پنجه های پایم بیرون میزد. یکی از لذتبخش ترین سیگارهای زندگیم بود و شاید نه تنها بخاطر عادت همیشگیم به سیگار بلکه احساس اینکه تنها نیستم. بعد ها او را در بند سه زندان قصر دیدم و سالی را با هم گذراندیم. اسمش سیامک لطف الهی بود، هنوز با لهجه غلیظ آبادانی حرف میزد و از دانشجویان کنفدراسیون بود که در آلمان درس میخواندند و سفری هم به چین و کوبا کرده بود و سخت طرفدار اندیشه های مائو. 

dastan001.jpgعلت اینکه پیرهنم غرق خون بود و پا برهنه بودم به نحوه دستگیری من مربوط بود.  در یکی از محله های نارمک زندگی میکردیم با همان بافت آشنای میدان هائی به هم پیوسته که در اطرافشان خانه ها قرار دارد. صبح زود لباس پوشیدم تا برای خرید سیگار به خواربار فروش سر خیابان بروم. با دم پایی رفتم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که ماشین پژو ابی رنگ را بار دیگر  دیدم و مطمئن شدم که لحظه دیداری است که سالها بود که میدانستم بالاخره اتفاق میافتاد. بی شک با ساواک روبرو بودم. در تور ساواک افتاده بودم و چه اسان و چه سریع.  از چهارراه گذشتم و بدون خریدن سیگار به راهم ادامه دادم. هنوز صبح زود بود و اوائل تیر ماه وتابستان  که ناگهان پژوی ابی رنگ کنارم توقف کرد، مرا بین دیوار و ماشین قرار داد و هر چهار در ماشین  باز شد و چهار مرد همه با هم یکباره فریاد زدند: تکون نخور مادر قحبه.  

آدمیزاد قدرت هائی دارد که خودش نمی شناسد. همه دارند و تنها احتیاج به شرایط لازم است  تا ان قدرت ها نمود کند. من این را بارها در زندگی تجربه کرده ام. نمیدانم چطور این اتفاق افتاد که دمپائی های خود را در اورده بودم و از میان دیوار و ماشین و مردها چطور جسته بودم و با چه سرعتی رفته بودم که وقتی به عقب نگاه کردم مردان مسلحی که در انوقت صبح  فریاد آی دزد ای دزد میکردند را با فاصله عقب گذاشته بودم. من محله را میشناختم. از دیواری بالا پریدم که بعد ها وقتی دوباره بلندی آن را دیدم هنوز نمیتوانستم باور کنم که چطور از آن بالا رفته بودم. پشت دیوار میدانی بود و من وارد اولین خانه ای شدم که در حیاط آن باز بود. داخل خانه شدم و در اطاقی که به نظر اطاق پذیرائی بود نشستم و به وارسی کاغذهای داخل جیبم مشغول شدم. آنچه را که باید ریزریز کردم و در گوشه ای ریختم و برگ احضاریه ای که از ژاندارمری امده بود تا خود را برای سربازی معرفی کنم را در جیبم نگه داشتم و این شاید کمکی میکرد که از گیر ساواک نجات پیدا کنم و به سربازی میرفتم که در همین حال زن صاحبخانه در استانه در مهمان خانه ظاهر شد، وحشت زده و ترسیده و من ملتمسانه از او خواهش کردم که نترسد و آرام باشد و گفتم که دانشجو هستم و میخواهند مرا به سربازی ببرند که زن با نگاهی به قیافه ترسیده و جوان من حرفم را باور کرد و گفت بهتر است که به پشت بام بروم و آنجا مخفی شوم . روی تخت خوابیدم و او چند تشک را روی من گذاشت. تابستان بود و هنوز این عادت بود که مردم بالای پشت بام ها بخوابند. یادم به جملاتی از حمایت مردم از انقلابیون افتاده بود که از درز دشکها دیدم یک جفت پای مردانه به من نزدیک میشود. از خودم خجالت کشیدم. اینطور که مرا دستگیر کرده بودند خیلی زشت بود، قایم شدن زیر دشک ها…..مرد صاحبخانه بود که گویا برای خریدن نان بیرون رفته و الان بازگشته بود. نگاهی به قیافه من انداخت و گفت بیا پائین و در هنگام پائین امدن از پله ها گفت دارند یکی یکی خونه ها را میگردند. چه کار کردی؟ سعی کردم توضیح دهم که دانشجو هستم و …. که گفت:  من شغل دولتی دارم، برای من دردسره، برو بیرون.

در را که باز کرد و بیرون رفتم ماشین پژو ایستاده بود و مامور ها روی من هجوم بردند. ادرس خانه و اسم صاحبخانه را نوشتند و گفتند که من قاچاقچی و تحت تعقیبم که وسط دو مامور عقب ماشین جا گرفتم و راننده بسرعت به راه افتاد. خیابان سید خندان تازه ساز بود و چندان شلوغ نبود. ماشین در کناری ایستاد و یکی از انها برای تلفن کردن از یک مغازه خارج شد که ناگهان راننده با مشت محکم به صورت من کوفت و شروع به فحاشی که ” مادر قحبه تو ابروی مارو بردی چرا فرار کردی و….” که خون دماغ من بند نیامد که نیامد. یکی دستمالی داد تا جلوی خون را بگیرم. به آدم ها نگاه میکردم که مثل هرروز سر کار همیشگی میرفتند و یکی از آنها مثل اینکه فکرم را خوانده بود گفت: آخه حیف جوونیت نیست ….بیا نگاه کن …این مردم کدومشون به فکر تو هستند آخه تو رو چه به سیاست؟

مانع “ایست” جلوی محوطه نظامی که بعد ها فهمیدم اسمش قزل قلعه است برداشته شد و ماموران مرا به داخل ساختمانی بردند که در اصل محل بازجوئی و استقرار بازجوها بود. گوشه ای ایستادم و زیر چشمی به اطراف نگاه کردم و چشمم به دو بیت شعر خورد که همان دفعه اول آن را از حفظ شدم به اندازه کافی گویا بود که به چه محلی پا گذاشته ام. بزرگ و خوانا روی یک ورقه سفید که روی دیوار چسبیده بود نوشته شده بود:

با مردم آزاده وفا باید کرد                  با خائن بد نام جفا باید کرد

در راه شهنشاه جوانبخت عزیز            پروانه صفت خویش فدا باید کرد

یکی از بازجوها از اطاق بیرون امد. مردی بود قدبلند با موهای خاکستری و روبروی من ایستاد. شاید اسمش صدوقی یا صدقیانی یا چیزی شبیه به این بود و دستش را زیر چانه من گذاشت و با لحن تهدید کننده گفت: چرا فرار کردی؟

گفتم:خب طبیعیه ؟ یه یهو چهار نفر ….

که یک سیلی به صورتم زد و گفت: اخه مادر قحبه  توخوشکلی؟ پولداری ؟ بچه ک… رحیم سلیقه را میشناسی؟

 گفتم: آره

- میخواستی هواپیما بدزدی؟  

گفتم: این حرفها چیه … بخدا من با رحیم فقط  بچه محلیم

گفت : نشونت میدم برو حالا صورتت رو بشور. کدومشون زدت؟

 گفتم: نفهمیدم

dastan001.jpgاینطور شد که من با پیرهن خون الود و پاهای برهنه وارد انفرادی قزل قلعه شده بودم.

دو ماهی را در انفرادی گذراندم. غیر از دنیای پر تلاطم  درون، دنیای بیرون انفرادی تغییرات چندانی نمیکرد. سکوت، گهگاه بردن و اوردن یک زندانی به بازجوئی، هواخوری نیمساعته روزانه در فاصله میان دیوارهای محوطه زندان و دیوارهای بلند قلعه و غذای محقر روزانه و چای کم رنگ در لیوان های پلاستیکی.

شعر خواندن های گهگاه یکی از زندانیان و حتی بعضی وقت ها صدای گریه. صدای گریه از مردی میان سال که دائم قران میخواند و گریه میکرد. مردی با سیمای مذهبی که یک روز که از جلوی سلول من گذشت به من گفت: خوش به حالت که زن و بچه نداری.  قبل از رفتن من به حیاط عمومی بود که جوان دیگری را در سلول مقابل من انداختند که سعی میکرد اهنگی را که ساخته بود به من یاد دهد تا با هم بخوانیم. میگفت معلم است و از مسجد سلیمان دستگیر شده. ان روز ها شعر را یاد نگرفتم. نه دل و دماغ و نه ارامشش بود اما بعد ها سراینده ان آهنگ و آن شعر بخش جدا نشدنی از زندگی من شد. اسمش کرامت دانشیان بود و دست بر قضا همشهری من. هردو اصلیت شیرازی داشتیم. به اذین را هم آنجا شناختم. البته چون به اذین نمیتوانست روی سکوی انفرادی، مثل جوان ها بایستد و ان حال و هوا را نداشت تنها خود را معرفی کرد که من با اسم او به عنوان مترجم از قبل آشنا بودم. به اذین مدتی سلول روبروی من بود و در گپ و گفتگوهای من با نگهبانان قرار میگرفت و بخش از ان را در کتاب ” میهمان این اقایان ” اورده است. اشعار زیادی را از حفظ بودم. اشعار عارف و عشقی را که پرویز خرسند بارها با صدای خوش خود برایمان خوانده بود. شعر بلند آرش سیاوش کسرائی که انرا حفظ بودم، اشعار هوشنگ ابتهاج و نیما….و به اذین از وقتی شعر خواندن های مرا شنیده بود ول نمیکرد و دائم با صدای پچ پچ از من میخواست که باز برایش بخوانم.

وقتی به حیاط عمومی هم رفتیم باز از پنجره سلولش که به حیاط عمومی باز میشد مرا متوجه کرده بود که روزانه باید چندین بار برای به اذین بخوانم. روزی داشتم این شعر را میخواندم که :

به اوستا و به انجیل و به قران سوگند      به کنشت و به کلیسا و به مسجد سوگند   

به چلیپای سر زلف عزیزان سوگند     به شهیدان به خون خفته ایران سوگند

  که به ما ننگ بود بندگی بیشرفان     

که داریوش فروهر به من نزدیک شد و پرسید میدانی شاعر این اشعار کیه؟

جواب منفی دادم و گفت: شاعرش پروانه است. همسر من.

داریوش فروهر اهل گپ و گفتگوی زیاد با ما نبود. همان اوائل کم و بیش و تا انجا که رسم زندانیان است از وضعیت پرونده با خبر شد و همه میدانستیم که به داریوش فروهر خیلی چیزها را میتوان گفت. بالاخره داریوش فروهر بود و نه هر کسی. او هم کم و بیش و در پاسخ به سوالات ما تا انجا که در خور قد و قواره ما بود توضیح میداد. میگفت که در مجموع چهارده بار به زندان افتاده و نزدیک هفت سال زندان کشیده است و این بار هم که همه میدانستند سر اعتراض او به قضیه جدائی بحرین انجا بود.

dastan001.jpgدر حیاط عمومی برای اولین بار با هم پرونده های خود آشنا میشدم. رحیم سلیقه و فرج اقازاده را دیده بودم. دو نفر دیگر یکی جوانی بود با چشم های درشت و صورتی که هنوز ریشهایش درست در نیامده بود و اسمش سیامک بود، شاید 17- 18 ساله.  تخصصش در ساختن نارنجک دستی با کلرات و اسید پیکریک و سایر مواد منفجره بود که خودش از روی علاقه یاد گرفته بود و قرار بود از نارنجک های دست ساز او برای هواپیما ربائی استفاده کنیم و اهل اصفهان بود و دیگری جوانی که از همان ابتدا عبوس و بد خلق وارد حیاط عمومی شد و وقتی رحیم سلیقه به پیشوازش رفت با دست او را کنار زد و وقتی رحیم گفت باید بشینیم و تحلیل کنیم با عصبانیت جواب داد که:  کدوم تحلیل… برو بابا.

از رحیم پرسیدم:  قضیه چیه؟

گفت:  ما واقعا ادم های احمقی هستیم. مادرم منو با بدبختی بدون پدر بزرگ کرده، فرستاده دانشگاه، دانشگاه را ول میکنم، ارزوهای ننه ام را به باد میدم، کتک میخورم، شکنجه میشم، زندان می افتم، بعد هم تازه به ادم انگ میزنن.  

 عبدالله سعیدی بیدختی ( کشته شده در در گیری مرداد 54) هیچوقت با رحیم سلیقه حرف نزد. او را از قزل قلعه به سربازی فرستادند و بعد ها در درگیری کشته شد. این شعر را هم از او به یادم مانده است که دائم زمزمه میکرد:

درمسلخ عشق جز نکو را نکشند     لاغرصفتان زشتخو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن نهراس     مردار بود هر آنچه او را نکشند

من رحیم را از دبیرستان کمال نارمک می شناختم ولی هیچوقت با هم چندان نزدیکی زیادی نداشتیم. او دو سه سالی بالاتر از من بود. نقطه مشترک هردو در این بود که برای مدتی در کلاسهای انجمن حجتیه که انموقع  به انجمن ضد بهائی مشهور بود، انوقت ها که من مذهبی بودم و دنبال هر چیز نو و تازه، شرکت میکردیم. برخوردهای تصادفی داشتیم اما من با چند تا از دانشجویان پلی تکنیک که به نوعی دوست رحیم هم بودند دوست بودم و او میدانست که اهل دردسرم ولی من از او شناخت چندانی نداشتم جز اینکه پلی تکنیک معماری میخواند.

اعتصاب دانشگاه شیراز تمام شده بود و تعدادی را دستگیر کرده بودند و ساواک دنبال من که نقش  برجسته و آشکاری در راه اندازی و سازمان دادن ان داشتم بود که شبانه از شیراز فرار کرده بودم.

dastan001.jpgدر زندگی بعضی وقت ها یک حادثه  میتواند تمام مسیر زندگی را عوض کند. تازه به خانه رسیده بودم که دیدم در میزنند. رحیم بود با پسر لاغر و بلند قدی به نام فرج. همه چیز بی مقدمه و صریح شروع شد. گروهی، که بعد ها نام گروه فلسطین به خود گرفت و از رفقا و دوستان رحیم و فرج بودند دستگیر شده بودند و تعدادی باقیمانده گروه قصد نجات انان را با ربودن یک هواپیما داشتند و همه چیز مهیا بود. تدارکات، نارنجک، اسامی زندانیان، شکل مذاکره و فقط احتیاج به نیروی عملیاتی بود. اما همه چیز و حتی زمان اجرای طرح منوط بود به جمع اوری این نیرو. من تا آنوقت حتی سوار هواپیما هم نشده بودم.

روز اول که در خانه ما امدند رحیم در همان صحبت های کوتاه و سریع از گروه فلسطین و آدمهائی که پشت این طرح بودند برای من چنان حرف زده بود که گوئی خدایانی بودند که فقط باید فرامین انها اجرا میشد و ما قرار بود که بزرگترین و انقلابی ترین و پر سروصداترین عملیات چریکی را برای نجات جان زندانیان انجام میدادیم. حتی لیستی داشت که شامل گروه جزنی هم میشد. رحیم و فرج به نوعی بطور مستقیم با افراد گروه فلسطین مرتبط بودند. گویا فرج پسر خاله ” احمد مائو” یکی از افراد گروه فلسطین بود( که بعد از لو دادن تعداد زیادی به پیشنهاد شکرالله پاکنژاد اسمش به ” احمد چیان کای چک” تغییر کرد) . رحیم سلیقه هم با تعدادی از افراد گروه فلسطین اشنا بود اما من نه هیچکدام از اعضای گروه فلسطین را میشناختم و نه هیچکدام از هم پرونده ای ها یم را با اینحال تعهد کرده بودم که در عملیات هواپیما ربائی شرکت کنم و اگر مذاکرات شکست خورد هواپیما را با مسافرانش برفراز اسمان تهران منفجر کنم تا حکومت بار بعد انقلابیون را جدی تر بگیرد.

برای من که بخاطر اعتصاب از دست ساواک شیراز فرار میکردم بهترین و سریعترین راه شرکت در این طرح  بود. برای همین هم خیلی زود پذیرفتم. با خودم فکر میکردم یا با زندانیان سیاسی آزاد شده به عراق و بعد به فلسطین میرفتم و یا کشته میشدم، مثل یک قهرمان. راه دیگر یا فرار دائم بود که معلوم نبود به کجا و برای چه و یا دستگیر شدن توسط ساواک که خدا میدانست از آن چه چیزی در میامد. اصلا برای من فرصتی بهتر از این نبود. در آن سالها حرفی از گروه و سازمان و چریک بازی و این حرفها نبود. همه فعالیت ها و مبارزات جوان هائی مثل من در چهارچوب های دوستی و رابطه های محفلی صورت میگرفت. دنبال این بودم که معنائی به زندگی خودم بدهم. البته من تنها نبودم که این احساس را داشتم، همین احساس در بخشی از نسل ما بود که منجر به گرایش به طرف تمایلات آرمان گرایانه و سپس خشونت طلبانه شد.  

پس از حرفها و موافقت اولیه با خشایار سنجری ( بعد ها به سازمان فدائیان پیوست و در سال 1354 درگیری کشته شد) و یکی از دوستان مورد اعتماد من بود تماس گرفتم و با کمک او، تا تماس بعدی با رحیم، در خانه معلمی توده ای در حوالی نظام اباد مخفی شدم. میدانستم که به خاطر جریانات اعتصاب شیراز زود بسراغم خواهند آمد. روز قرار با رحیم در مقابل سینما دیانا خشایار هم با من امد. احتیاط کردم و گفتم دورتر بایستد. رحیم کارها را رو به پیشرفت دانست و احتمالا مرحله شناسائی هواپیما و نحوه عملیات از هفته اینده شروع میشد. همه از هم جدا شدیم. سوار اتوبوس دو طبقه شدم و در طبقه بالا به پشت سر نگاه کردم. ماشین پژو ابی رنگی را دیدم که پشت سر دو طبقه به راه افتاد. بد جوری پشت سر اتوبوس میامد. تصمیم گرفتم به نظام اباد نروم. با تعویض اتوبوس خط نارمک و ادامه تعقیب پژو ابی رنگ مطمئن شدم که با ساواک سر وکار دارم.

اولین کاری را که کردم به بهانه خریدن سیگار وارد یک خواربار فروش شدم و با خشایار تماس گرفتم. خواستم مطمئن شوم که تحت تعقیب نبوده است و ماجرای خودم را در چند دقیقه کوتاه گفتم.

بدون اینکه تظاهر به فهمیدن این تعقیب کنم چندین کوچه و محله را پیاده رفتم و وقتی مطمئن شدم که از انها خبری نیست به خانه رفتم. باید خانه را هم تر وتمیز میکردم.  در تله افتاده بودم اما واقعا نمی ترسیدم. سالها بود که منتظر این لحظه بودم. دیر یا زود اتفاق میافتاد اما این مرتبه مثل اینکه از همین ابتدا همه چیز غیر از ان جوری اتفاق میافتد که انتظار داشتم. در عرض یک هفته در گیر در ماجرا و ادم ها و حرفهای بزرگ و طرح های انقلابی آماده خود را یافته بودم و خودم را تا حد مرگ برای ان اماده کرده بودم اما حالا و خیلی زود و خیلی هم جدی چهار آدم نکره در یک ماشین پژو دنبالم بودند. تصمیم خوبی بود که به نظام اباد نرفته بودم.

در ادبیات تنها کتاب هائی باقی میمانندdastan001.jpg

که خواننده را به اندیشیدن دعوت کنند

  با پست سریع : اروپا 25 یورو    آمریکا و کانادا 35 دلار

 تعداد کتاب بسیار محدود است لطفا برای خرید با ذکر آدرس دقیق پستی خود با این آدرس تماس بگیرید info@amirfetanat.com  و یا                


فردای روز دستگیری و گذراندن اولین شب انفرادی مرا برای بازجوئی خواستند.  دور تا دور اطاقی که دفتر ساختمان بازجوئی بود با عکسی بزرگ از شاه در لباس نظامی آدم هائی در لباس شخصی نشسته بودند و به من چشم دوخته بودند. خون روز قبل روی پیرهنم خشک شده بود و هنوز پابرهنه بودم. یکی از آنها با قیافه مغولی، صورت پهن، چاق و موهای صاف خرمائی رنگ و ورزیده که اسمش عضدی بود با تمسخر گفت : سبیلهاشو نگاه کن. یکی دیگر گفت من اینو میشناسم پشت شهرداری (محله بچه بازها) دیدمش و بقیه زدند زیر قهقهه. سربازی مرا به اطاقی دیگر برد تا یکساعتی به انتظار بازجوئی بنشینم.

بجز عضدی بازجوی دیگر من مرد سی و چند ساله ای بود بسیار خوش پوش، معطر و متین به اسم اقای مصطفوی که مادرش را خیلی دوست داشت و همیشه با قسم به جان مادرش سعی میکرد اعتماد مرا جلب کند و نقش پدر خوانده و حامی مرا بازی میکرد.

شرح بازجوئی ها خارج از مقوله است. بخش اعظم بازجوئی به ارتباط با هواپیما ربائی و اعتصاب دانشگاه مربوط میشد که در اصل به خوبی میدانستم چه چیز را میدانند. چندین سال در گیر بودن من با کارهای اینچنانی برای بازجوها که فقط عاشق دانستن اسم بودند گنجی بود اما از من چیزی دستگیرشان نشد و این را مدیون تکرار هزار باره دروغ هائی که بافته بودم با خودم در سلول انفرادی بود و حیله ای که از بچگی بلد بودم و اینکه اگر سوراخ های دماغم را بگیرم و زور بزنم اشک در چشم هایم حلقه میزدند. بازجوئیها به خوبی و خوشی پایان یافت.

000images.jpgاز عضدی دو خاطره دارم.  دومی روزی بود در سال 1984 یا 1363 خودمان  که سلطنت طلبها در یک جای لوس آنجلس جمع شده بودند و من هم برای تماشا رفته بودم اتفاقا عضدی را دیدم. پیر شده بود، خیلی پیر. نزدیک رفتم و گفتم اقای عضدی مرا میشناسید؟ نگاهی کرد و به یاد نیاورد. برایش توضیح دادم و یادآوریش کردم.

گفت: امیر حالا دیدی حق با ما بود.

 کسی او را صدا میزد

 گفتم: اقای عضدی خیلی دلم میخواهد با شما عرقی بخوریم

گفت: من عرق نمی خورم

گفتم: حداقل یک گپی

 شماره ام را گرفت اما هیچوقت تماس نگرفت.

اما خاطره اولی مربوط  به همان زندان قزل قلعه است.

از فوت و فن های عضدی یکی این بود که ادم های تحت بازجوئی را به اسم کوچک صدا میزد و همیشه از زندانی تائیدیه میگرفت که “بگو تو بمیری”  و به این شکل زندانی را در یک رابطه شخصی با خودش قرار میداد و چون دست بزن داشت زندانی میدانست با تو بمیری گفتن یعنی اگر دروغ گفته باشد ویا تناقض در حرفش پیدا شود وای به حالش.

در یکی از این روزهای بازجوئی عضدی از من سوالی کرد:

- امیر اگه یک سوال ازت بکنم راستش رو میگی؟     

گفتم: اره بخدا

گفت: بگو تو بمیری

گفتم : به جون شما

گفت: اگر بیرون منو میدیدی و اسلحه داشتی منو میزدی؟

پرسیدم: تو بازجویی هام تاثیر داره؟

گفت: تو بمیری نه

گفتم: آره میزدم

عضدی  پوزخندی زد و بعد این شعر را برایم خواند:

از مرگ حذر کردن دو روز روا نیست             روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست

روزی که قضا باشد کوشش ندهد سود               روزی که قضا نیست در ان مرگ روا نیست

وقتی در حیاط عمومی قزل قلعه داستان تعقیب و پژو و اطلاعات کامل بازجوها را از رحیم پرسیدم رحیم سلیقه قسم و ایه که او هم فریب خورده است و همه در تور ساواک افتاده ایم و اصل داستان بر میگردد به یکی از دوستان و همسایه خانه به خانه او به نام “محمد صدفی” که قول همه گونه پشتیبانی را از طرح هواپیما ربائی برای ازادی زندانیان سیاسی را به او داده بوده و گفته است که عضو گروهی از طرفداران تیموربختیار است با امکانات کامل و گرنه پای باقیمانده ای از گروه فلسطین در اینکار نیست.

dastan001.jpg(من بعد ها محمد صدفی ان دوست وهمسایه کذائی رحیم سلیقه که قرار بود پشتیبان و رهبر عملیات ما باشد را بعد از انقلاب در زندان اوین دیدم. در اصل مدتی را با هم زندانی کشیدیم. محمد صدفی ملقب بود به گوریل ساواک. ادم بسیار چاق و قوی هیکل و قدبلند و پشمالوئی که اسم گوریل واقعا برازنده نامش بود. تا وقتی او را ندیده بودم همیشه شخصیتی که قرار بود رهبری عملیات ما را در دست داشته باشد برایم مجهول بود و وقتی او را دیدم و با او زندگی کردم از اینکه کسی مثل رحیم سلیقه واقعا توانسته بود به او اعتماد کند برایم خنده آور و باورنکردنی میرسید. تعاریفی که رحیم از رهبر عملیات کرده بود و تفاوت ان با موجودی که کنارم بود فاصله خنده داری داشتند. اما از حق نمیتوان گذشت که استاد حرافی و دروغ و انچه اصطلاحا به سیاه بازی و خالی بندی و پشت هم اندازی معروف است بود. اعتقاداتی از نوع مذاهب عرفان های باصطلاح کاذب عصر جدید داشت و پسر کوچکی 4-5 ساله که با هر بهانه ای از او حرف میزد و معتقد بود که “آگاه” است و به نیروهای ماورائی متصل. من در زندان بارها اشکهای گوریل ساواک را بخاطر دوری از پسرش دیده بودم.)

 بعد ها و با شناخت رحیم فهمیدم که گنده گوئی و مبالغه جزئی از رحیم سلیقه بود اما او نیز در زندان بود وجای انتقاد نبود و ضمنن با روحیه بود. به شوخی و خنده میگفت که وظیفه اصلی انقلابیون راستین ایرانی، امروزه روز باید کاشتن درخت باشد و ایران روزی سراسر جنگل شود تا بعد ها بتوان در ان جنگ چریکی راه انداخت. (وقتی به جنگل های کلمبیا و چریک های فارک – نیروهای مسلح انقلابی کلمبیا- نگاه میکنم این حرف برایم با معنی تر میشود).

شاید بیست روزی را تا تکمیل پرونده در این حیاط گذراندم. روزی استوار ساقی معروف که گویا همان روز اول که من نگفته بودم چه کسی با مشت به صورت من زد از من خوشش آمده بود و روزی که چشمهای پر اشک مرا در اطاق بازجوئی دیده بود با همان لهجه غلیظ ترکی به من گفته بود: “تو که کونش را نداری چرا آمده ای مبارزه” به حیاط عمومی آمد.

جرئت کردم و از او پرسیدم: سرکار ساقی اینهمه سال اینجا بودید و اینهمه آدم دیدید خاطره ای به یادتون مونده؟

معطل نکرد و گفت: دو تا خاطره دارم یکی فلانی (متاسفانه نامی را که برد به یادم نمانده است اما یکی از افسران توده ای، شاید سرهنگ سیامک) که روزی که میخواستند اعدامش کنند و در همین اطاق بود (اطاقی که فروهر اقامت داشت) به حمام رفت و ریش هایش را خوب اصلاح کرد و بهترین لباسش را پوشید و وقتی من ازش پرسیدم تو را که میخواهند اعدام کنند پس چرا به خودت رسیده ای جواب داد: میخواهم زیبا بمیرم. این یک خاطره بود یکی دیگر هم دو نفر از افسر های توده ای بودند که هر دو به اعدام محکوم شده بودند و شب قبل از اعدام تا صبح با هم شطرنج بازی میکردند.

*****

یادم نمیاید چند روز را در حیاط عمومی زندان قزل قلعه گذراندم اما هنوز هوا گرم بود که روزی دستبند به دست با دیگران به زندان قصر شماره سه منتقل شدیم.

روزی که بعد از پنج ماه ممنوع الملاقاتی مرحوم پدرم که همیشه عمرش کاسب بود و نصیحتش هم همیشه این بود که ” صاب خونه خرت را برون  چکار داری به نرخ نون” برای دیدن من آمده بود از پشت میله ها از من پرسید میگن میخواستی هواپیما بدزدی راست میگن؟ گفتم نه اتهام زدند چشم هایش از تعجب گرد شد و پرسید به کی میخواستی بفروشی؟

 داستان طرح هواپیما ربائی داستانی بود که از همان ابتدا همه چیزش طراحی ساواک بود برای به دام انداختن جوانهائی که بالقوه ممکن بود یک روزی به فکر کاری علیه نظام بیفتند. من هم یکی از کسانی بودم که در این دام افتادم و به دو سال زندان ( 4 تیر 1349 تا 19 خرداد1351) محکوم شدم اما باعث شد که نه در کوه های سیاهکل با مهدی اسحقی کشته شوم و نه با امیرپرویز پویان در شهر.( وقتی چریک ها چریک نبودند ). رحیم سلیقه به 5 سال و فرج آقازاده به سه سال زندان محکوم شدند.

 بعضی وقتها حادثه ها میتوانند مسیر یک سرنوشت را تغییر دهند.

امیر فطانت

گواتاویتا - کلمبیا

 

 

 

    

 

 

 

  

2 نظر برای “گزارش یک هواپیما ربائی سال 1349 – نگاهی به یک عکس”

  1. رضا گفت:

    امیر جان سلام با عرض ارادت ساعت ده و سی دقیقه شب است که مشغول نگارش مطالب شده ام آن هم مطابق قولی که چند ماه قبل بعد از نگارش( نقدی بر کتاب در دامگه حادثه) خدمتتان قول دادم حداکثر تلاشم را برای اثبات بی گناهی آن عزیز خواهم نمود و در عین حال اگر یادت باشد از تو خواستم نام آن شخص را بدون کم وکاست اعلام بفرمایی زیرا این نه یک رازداری بلکه ابتدا یک خیانت به حقیقت بعد خیانت به خود است که متاسفانه جنابعالی با لحنی به دور از دوستی اعلام کردی هر جور دلت میخواهد فکر کن ولو همانند همگان. ولی من در طول عمرم تا جایی که بیاد دارم خیلی از این حرف بدترها هم شنیده بودم ولی هیچگاه از حیطه اثبات حقیقت فاصله نگرفته بودم همچنین به روحیات افرادی که بعد عمری مبارزه با ظلم و در انتها محکوم به خاین بودم و کناره گیری با مردم آشنا بودم ولی مطابق قوانین وجدانی و انسانی هنگامی که پی به بیگناهی شما بردم بر آن شدم تا این بار هم به لطف پروردگار تا حقیقت را تثبیت ننموده ام عقب ننشینم و بعد از حدود 7 ماه تحقیق و تفحص در اوقات فراغت وقت که اغلب شبها حاصل می شد به مراتبی دست یافتم که امید وارم که در راه بیان حقیقت به شما اندکی هم شده کمک بکند امیر جان در این مدت بسیاری از کتب و مقالات معتبر را به طور دقیق مطالعه کرده ام و از آنان یادداشتهایی هم بر داشته ام ولی هر چه آنها را پیش هم نهادم چیزی متاسفانه بجز چند حرف خاله زنکی و عقده های تعالی آن هم با تخریب دیگران نیافتم و عده کثیری هم نمک میوه که متاسفانه در این روزگارم کم نیستندفاما اصل ماجرا ( جناب فتانت در ابتدا عرض نمایم پرونده گلسرخی ما سوای پرونده دانشیان بود و طبق اعترافات صریح شکوه میرزادگی در قبل و بعد از انقلاب علت دستگیری گروه گلسرخی به اعتراف خانم میرزادگی در ساواک بر می گشت و این را خدمت آن دسته از صاحب نظران نمک میوه ها عرضنمودم تا در تفسیرهای خود دیگر گناه ناکرده امیر فتانت را از حوزه گلسرخی و هم جرمانش جدا کنند و در ادامه در پرونده دانشیان و دیگر کسان باید ابتدا عرض کنم این یکی دیگر از توطئه های کثیف ساواک و شخص ثابتی بود که یک نمونه از آن را بطور مشروح و مستند بعد از 40 سال به درجه اثبات رساندم و در بسیاری از سایت های داخل و خارج از کشور موجود است و اگر امیر فتانت مزدور ساواک ود باالطبع ثابتی نام او را هم همانند کاظم رجوی سیروس نهاوندی عباس شهریاری و بسیاری از کسان دیگر که نامش را در کتاب خاطرات خود گنجانده بود جا میداد امیر فتانت بعد از چاپ کتاب خاطرات ثابتی با شجاعت مثال زدنی به روی ثابتی ایستاد و فریاد داد خواهی سر داد و این عمل هیچ گاه در جربزه یک واداده موجود نبوده و نخواهد بود و همچنین در داستان کافه قناری جای جای آن را هم با صداقت بیان نمود و اگر آقایان بردن ماشین به محل مورد نظر را خیانت می پندارند اولا انسان باید در آن مرحله واقع شود بعد ادعایی نماید در ثانی همه کس نمیتواند یک شکل عمل کند حتی در چپ بسیار کسان آمدند و رفتند ولی حمید اشرف یکی بود که آمد و رفت پس از هر کس باید انتظاری در حد او داشت و از اینها گذشته بسیار علاقه مند بودم که آن آقای دادرس هم اکنون بود ودر یک محکمه آزاد ادعاهای آن شخص که مدعی است در اوین مرا تکه تکه نمودند از آهن صدایی به اعتراف بر آمدو عباس آقا دم فرو بست سخن می گفت که چگونه همانند بلبل نغمه خوانی می کرده است خدا را شکر همانند حمید اشرف ها و احمد زیبرم ها سران آن رژیم را به خاک و خون نکشیده اند و اولین و آخرین عملکردشان ساختن یک مستند و طرح نقشه گروگانگیری بوده است که هیچ گاه اتفاق نیافتاده و از این گفتار هر روز دهها هزار در مجموعه سوسیالیستهای دو سالنه به وقوع می پیوندند همچنین کسی برای دریافت سلاح به آن ماشین مراجعه نمیکند و آقایان برای تطهیر هم که قسم یاد مکنم به صرف دستگیر شدن زنجیر وار یکی پس از دیگری همدیگر را به اوین رهسپار نموده اند و جالب این جاست که آقایان در کتاب خاطرات خود این گونه بیان می دارند روزی با یوسف الیاری در حیاط قدم میزدیم که به این نتیجه رسیدیم فتانت مارا فروخته است چرا چون دستگیر نشد آن هم بدون پرسش از فتانت و پی بردن به اصل ماجرا آبرو و هستی شخصی را با خاک یکسان می کنند آن هم با برداشتی قیاس به نفس و علت تثبیت آن را هم این گونه می پندارند که بلی چند روز بعد کسی به ما گفت در یکی از خیابانهای شیراز دیده که فتانت به همراه مادرش سوار یک ماشین مدل بالا شده و آن ماشینی بوده که ساواک در اختیار او از بابت مزدوری اعطا نموده بود ابتدا عرض نمایم اگر ساواک به فتانت از بابت این عمل ماشین مدل بالا با راننده اعطا نموده بود با این حساب باید به نهاوندی و شهریاری هواپیمای اختصاصی اعطا می کرد در حالیکه می بینیم شهریاری را چریکها در روز روشن در مقابل در خانه اش به هلاکت می رسانند در ثانی کدام عقل سلیم قبول می کند اگر یکی از ارگانهای امنیتی ولو ساواک کسی را وا دار به همکاری نماید و در اختیار او ماشین مدل بالا با راننده قرار دهد و اگر این چنین شود فردا خانواده و اقوام و آشنایان او نمی پرسند و نمی فهمند که این ماشین مال کیست و به چه علت در اختیار او قرار داده

  2. رضا گفت:

    آیا می شود که ساواک ماشین مدل بالا در اختیار یکی از عوامل او قرار دهد سپس پول آن چنانی ماهانه ای در اختیار او قرار ندهد آیا این امر مایه شک همگان به او نمی گردد و این عمل موجب نمی شود که افرادی عادی از او بگریزند و چه رسد به مبارزین هم رزم او پس با این حال چگونه فتانت می تواند برای ساواک خبرچینی کند و همچنین آقایان می گویند در دادگاه از فتانت به عنوان عضو متواری گروه یاد می شود و از طرفی هم می گویند ساواک در اختیار او ماشین مدل بالا قرار می دهد آیا نیروهای چپی که در خارج از کشور بودند در اعلامیه ها و روز نامه های خود نمی نوشتند که چگونه فتانت عضو متواری گروه بود و هم اکنون آزادانه در شیراز می گردد و حتی ساواک در اختیار او ماشین مدل بالا قرار داده است و این امر موجبات اثبات دسیسه ساواک به طور محرز نمی گشت در ثانی ساواک با وا داده هایی همانند بطهایی آن چنان تماس برقرار می نمود که تا قبل از اعتراف او حتی بعد از انقلاب کسی این فکر به مغزش ولو برای لحظه ای خطور نمی کرد تا چه رسد در اختیار فتانت ماشین مدل بالا و امکانات دیگر قرار دهد تازه پس کو رمینها و باغها حتی منازل فتانت از بابت مزدوری کدام خانه یا ویلای فتانت بعد از انقلاب مصادره شد آیا سوار ماشین یک دوست یا آشنا که دارای کمی وسع مالی می باشد نشانه در اختیار قرار دادن ماشین ساواک می باشد آن هم در نزد مادر آن شخص همان گونه که دیده شده هزاران بار کسانی دستگیر شده اند که حتی زن و فرزندانشان از عضو بودن آنها در ساواک بی اطلاع بوده اند و از همه این دلایل بگذریم از کجا معلوم آن نمک میوه ای که بیان داشته فتانت را با مادرش ذر شیراز دیده که آزادانه سوار یک ماشین مدل بال شده راست بوده و برای همراهی با شما چیزی نپرانده است ما از این گونه افراد رذل نمک پران بی هویت در طول تاریخ کم ندیده ایم و اما نه تنها همه حتی خود آقایان ادعا می کنند که فتانت سابقه مبارزاتی روشنی داشت حتی در باز جویی و زندان هم به شدت مقاومت نموده بود پس با این تفاسیر چگونه فتانت تن به خود فروشی می دهد آدمی که زیر سخت ترین شکنجه ها مقاومت می کند در زندان از خود انعطافی نشان نمی دهد ولی بعد از آزادی تن به خفت می دهد حال به چه عنوان را باید آقایان مدعی بدان پاسخ دهند و نمک های میوه که آنان را در این خیانت همراهی نموده اند ضمنا جا دادن اطلاعات و اخبار کسانی همانند مسعود بطهایی یا سیروس نهاوندی در پرونده ساخته شده ساواک برای مبارزین به جهت تخریب شان آنان بعد از سقوط هم مقوله ای روشن میباشد که موضوعی بعید به نظر نمی رسد و این در حالی است که بعد از انقلاب هم شما چند صباحی بدلیل همین اراجیف آقایان دستگیر شدید و بعد از اثبات بی گناهی آزاد گردید و اگر ذره ای خیانت در پرونده تان موجود بود بی شک بدان راحتی جان بدر نمی بردید جناب فتانت اگر هدف اثبات حقیقت بود بوالله همین چند سطر که حاصل چندین ماه مطالعاتم بود خود از برای هر عقل سلیمی حکایت گر حقایق میباشد و خوشبختانه باید خدمت آن عزیز عرض نمایم همان آقایانی که زمانی دم از افکار چپ می زدنند ومی زنند هم اکنون در کشوری امپریالیستی کاسه لیسی نموده و عرض ارادت می نمایند و به صراحت عرض می کنم آن هم بدون ذره ای مصلحت اندیشی که دیگر دوسیه اشخاصی همانند سماکار و علامه زاده ها به پایان رسیده و این کتب سراسر خیال بافی من یک شورشی هستم و امثالهم فقط به جهت پر کردن جیب و تحریف تاریخ به نفع خود می باشد که آن هم راه به جایی نبرده و به حمد الهی نخواهد برد چه رسد به امثال مصداقی ها که جوجه های تازه سر از تخم بیرون آورده می باشند( ز بد گویی نادان قدر دانا کم نخواهد شد. بهای در ناب از ضم بی جا کم نخواهد شد. نمی گردد مکدر قلب ما از صحبت نادان. صفای باغ از زاغ بد آوا کم نخواهد شد. نکاهد تیرگیهای زمان قدر بزرگان را. شکوه آسمان در شام یلدا کم نخواهد شد) موید باشید. ارادتمند شما رضا خلخالی

نظر شما