گزارش یک هواپیما ربائی سال 1349 – نگاهی به یک عکس زندان انفرادی - شبی با علی شیطون

کافه قناری – دمی با پرویز ثابتی

فصلی از یک کتاب

پشت صحنۀ ماجرای گروگانگیری اعضای خاندان سلطنتی / گروه دانشیان و گلسرخی سال  1352

250px-parviz_sabeti_4.jpgچهل سال زمان و حوادث بسیار بر نسل ما گذشت و تاریخ سرزمین ما ورقی تازه خورد. اما فکر میکنم حتی اگر امروز پرویز ثابتی این خطوط را بخواند خود را بخاطر شهوت قدرت در زمانی که در راس ساواک قرار داشت و اشتباه فاحشی که چهل سال پیش مرتکب شد و شاید یکی از بزرگترین اشتباهات عمر حرفه ای او بود، نخواهد بخشید… و شاید هم خواهد بخشید و از آنچه اتفاق افتاد یا نیفتاد خوشحال خواهد شد و …شاید هم نخواهد شد. اشتباهی که یکی از بهترین طرح های او را به بزرگترین رسوائی سازمان او بدل کرد و این در کافه قناری اتفاق افتاد، چهل سال پیش. تاریخ دقیق این روز را بیاد ندارم، شاید یک بعد از ظهر چهارشنبه در روزهای آخر شهریور ماه سال 1352. دو سه روز بعد از این تاریخ تمام اعضای گروه معروف به دانشیان و گلسرخی به اتهام توطئه برای ربودن ولیعهد و اعضای خاندان سلطنتی دستگیر شدند و جنجالی ترین پرونده سیاسی سالهای آخر زمان شاه رقم خورد.

واکنش روزنامه آسیا به پاسخ امیرحسین فطانت: ایرج جمشیدی در چهل سال گذشته راست می‌گفت1367176201_asia1-001.jpg

پاسخ فطانت به اتهام ۴۰ ساله: من گلسرخی و دانشیان را نفروختم

  گلسرخی، دانشیان و یارانشان بازداشت شدند

 

1amirfetanat.jpgکافه قناری در ضلع غربی خیابان روزولت، کمی پائین تر از چهارراه تخت جمشید قرار داشت و شاید هنوز هم دارد. من که چند سال پیش از آن تاریخ دو سال آخر متوسطه را در دبیرستان فرگام، در کوچه ای که نبش ان کلیسائی بود و مقابل ضلع شرقی سفارت آمریکا قرار داشت گذرانده بودم شاید ده ها بار از مقابل این کافه گذشته بودم و بیشتر اوقات از سر کنجکاوی سعی کرده بودم از لابلای پرده کرکره ها به درون آن نگاهی بیاندازم. البته هرگز فکرش را نمیکردم که روزی وارد این کافه شوم. از بیرونش معلوم بود که جائی لوکس و برای از ما بهتران ساخته شده بود با دربانی در لباس فرم که همیشه ایستاده بود تا در را برای مشتریان باز و بسته کند.

قرار اصلی ساعت دو بعد از ظهر بود که قاعدتا باید یکی از اعضای گروهی که قصد گروگان گیری ولیعهد را داشت برای دریافت اسلحه سر قرار می امد. به من گفته شده بود که باید ساعت یک و نیم در کافه قناری از کسی پیکانی سفید را تحویل میگرفتم و زیر سومین تیر چراغ برق خیابان ایرانشهر که در فاصله کوتاهی از آن محل قرار داشت قرار میدادم. گفته بودند در کافه قناری کسی منتظرم است که من او را میشناسم و همو مامور تحویل دادن ماشین به من است. این که با چه کسی مواجه خواهم شد که او را میشناسم ذهنم را به هزار جا برده بود. اینکه چه کسی میتوانست باشد؟ یکی از اقوام، از هم بندی ها و زندانیان سابق، از دوستان و همکلاسی ها، از همشهری ها، یک زن یا یک مرد؟  و یا اصلا …اما همه حدس ها اشتباه بود.

وقتی دربان در را برای من هم باز کرد و وارد سالنی شدم که برای اولین بار از این سوی کرکره ها ان را میدیدم شناختن آدمی که آن همه ذهنم را برای از پیش شناختنش خسته کرده بودم اصلا کار سختی نبود. پرویز ثابتی، همان مقام امنیتی بود که در میزی تقریبا در وسط سالن بدون کت و کراوات با پیرهن آستین کوتاه نشسته بود و در کنارش مردی خوش سیما با قدی کوتاهتر. نگاه توام با لبخند ثابتی به من و دعوت برای نشستن در صندلی مقابل او فرصت نداد تا از حالت شوک بیرون بیایم. اصلا انتظار همچون کسی را نداشتم. نیم نگاه من به سالن متوجه ام کرد که هرکس هرکسی ممکن بود باشد. بی اختیار ضربان قلبم شدید شد. وزن همه چیز این سوی کرکره برای من بسیار سنگین و غیر قابل تحمل بود.

همیشه ثابتی را با ابروهای کمانی سیاه و مشکی دیده بودم و بنظرم رسید که موها و ابروی خود را کمرنگ کرده بود اما صدا و سیمایش جای شک باقی نمی گذاشت. مرد کوتاه قدتر کنار دستش را به عنوان آقای دادرس معرفی کرد که مسول جلوگیری از طرح گروگانگیری بود و از همه جزئیات اطلاع داشت. در تمام مدت بدون یک کلمه تنها به من و ثابتی نگاه میکرد.

مکالمه بین ما بسیار کوتاه بود. تا قرار اصلی وقت زیادی نبود. کمی از سابقه سیاسی و علت دستگیری و زندانی شدنم از من پرسید و آشنائی من با کرامت دانشیان. سویچ ماشینی را که قرار بود پیکان سفید رنگی باشد و در همان نزدیکی پارک شده بود را به من داد. قرار شد که من پس از پارک ماشین در فاصله ای تا همان نزدیکی ها تا ساعت دو و پانزده دقیقه بایستم و بعد بروم.

در ابتدا به من گفته شده بود هدف این است که یکی از افرادی که در تهران است و عضو گروه گروگانگیری است شناسائی و دستگیر شود. شناخت من از شیفتگی کرامت دانشیان و دیدار چند دقیقه ای با یکی دیگر از اعضای گروه و احساس شخصی و تجربه سیاسی من این بود که امکان نداشت هیچ چیز و یا آدم جدا خطرناکی پشت طرح گروگان گیری ولیعهد باشد و برای همین هم وقتی ثابتی را در ان محیط با ان فضای وهم انگیز دیدم شوکه شدم. به نظر من اینکار اصلا در حدی نبود که پای ثابتی به میان کشیده شود. برای من تمام این حرفها تنها ناشی از خیالپردازی های محفلی تعدادی به قول خود ثابتی “سوسیالیست دو سالن” بود اما اشتباه کرده بودم. تنها حرف خاندان سلطنتی و گروگان گیری ولیعهد به اندازه کافی برای دستگاه و در این مورد برای شخص پرویز ثابتی با اهمیت بود به خصوص اینکه حرف در حد حرف باقی نمانده بود. حضرات ظاهرا و خیلی هم جدی در جستجوی اسلحه بودند. اخرین تلاشها به مکالمه من و دانشیان، دو آدم سابقه دار سیاسی منتهی شده بود.

ثابتی در حال دادن سویچ ماشین به من گفت:

وقتی بیرون میروی به مردی که کنار پنجره نشسته است نگاه کن و ببین او را میشناسی یا نه؟ و ادامه داد، کمی مشکوک به نظر میرسد. بدون اینکه سرم را برگردانم گفتم: اگر پولی به دربان دادم یعنی او را میشناسم و بلند شدم.

داشتم میرفتم که ثابتی آن اشتباه بزرگ حرفه ای خود را با راندن این جمله بر زبان مرتکب شد که گفت: اگر صدای تیراندازی بلند شد تو فرار کن نایست.

قبول کردم و به مردی که کنار پنجره نشسته بود زیر چشمی نگاه کردم و متوجه شدم مطمئنا او را نمی شناختم. سن و سال و تیپ و قیافه او اصلا هیچ ربطی به من نداشت. ورزیده و سیاه چرده با قیافه ای تلخ و عبوس بود که بیرون را نگاه میکرد. وقتی از بیرون غافلگیرانه نگاهش کردم متوجه شدم که او هم از پشت پرده کرکره ها مرا نگاه میکرد. میان ساله بود و من فقط 23 سال  داشتم.

در ادبیات تنها کتاب هائی باقی میمانندdastan001.jpg

که خواننده را به اندیشیدن دعوت کنند

  با پست سریع : اروپا 25 یورو    آمریکا و کانادا 35 دلار

 تعداد کتاب بسیار محدود است لطفا برای خرید با ذکر آدرس دقیق پستی خود با این آدرس تماس بگیرید info@amirfetanat.com

 ویا


چیزی به ساعت دو نمانده بود و من باید سر ساعت دو ماشین را پارک کرده بودم. ثابتی میدانست که در قرارهای سیاسی حتی دقایق رعایت میشد. وقتی ماشین را روشن کردم و تنها شدم کم کم از شوک این دیدار بیرون آمدم. پرویز ثابتی؟ چرا پرویز ثابتی؟ چرا این قضیه اینقدر بزرگ شده بود؟ مگر چه کاری قرار بود انجام شود که حضور شخص ثابتی را طلب میکرد؟ چرا به من گفت اگر صدای تیر اندازی بلند شد فرار کنم؟ دلیلی وجود نداشت که صدای تیر اندازی بلند شود. این بچه ها که اسلحه نداشتند. اصلا تمام این داستان به این دلیل بود که این بچه ها اسلحه نداشتند پس صدای تیراندازی برای چه؟ اصلا چرا از من خواسته بودند که من خودم ماشین را پارک کنم؟ اینکار را هر کسی میتوانست انجام دهد؟ چرا مرا تنها برای پارک ماشین از شیراز به تهران کشیده بودند؟ این کسی که کنار پنجره نشسته بود چه کسی بود؟ چرا مرا نگاه میکرد؟ چرا ثابتی گفت که مرد کنار پنجره  مشکوک است؟ مگر برای ساواک کسی میتوانست در چنین ملاقاتی مشکوک باشد؟ داستان از چه قرار بود؟ چه اتفاقی قرار بود بیفتد؟ و متوجه آن بازی پیچیده شدم. همه این صحنه سازی ها برای قتل من حین فرار بود در لحظه دستگیری کسی که قرار بود سر قرار بیاید. ثابتی هم بر این باور بود که این پرونده احتیاج به خون داشت تا از کاه کوهی ساخته میشد.

تنم داغ شده بود و ذهنم میدوید. بی شک در صندوق عقب ماشینی که سوار بودم پر از سلاح های مختلف و مدرن و قابل جاسازی بود. کسی که قرار است سر قرار بیاید دستگیر خواهد شد با تمام این سلاح ها. صدای تیراندازی بلند میشد، من فرار میکردم و در حین فرار کشته میشدم. تنها کسی که حقیقت را میدانست من بودم. اگر من به عنوان رابط چریک ها و تهیه کننده سلاح ها کشته میشدم تنها شاهد این ماجرا از بین میرفت. تمام سوابق و جزییات زندگی سیاسی گذشته من، رابطه و سابقه دوستی من با چریک های کشته و مخفی شده  در خانه های تیمی، و رابطه من با کرامت دانشیان و همه چیز واقعی بودن این ماجرا را تائید و باورکردنی میکردند. پرسوناژ اصلی این سناریو قرار بود من باشم، من باید کشته میشدم تا طرح استادانه ثابتی جنبه واقعیت به خود میگرفت. حق با ثابتی و بعد ها با دانشیان بود این پرونده احتیاج به خون داشت تا از کاه کوهی ساخته میشد. مرد کنار پنجره کسی بود که باید مرا به قتل میرساند. او مامور قتل من بود. ثابتی از قبل دست به خون من آلوده را با مشکوک خواندن او پیش من شسته بود……چه دام مهلکی، مرگ در چند دقیقه اتی بود و فرصتی نبود. راهی به فرار نبود. منگ شده بودم

ماشین را زیر تیر سوم چراغ برق پارک کردم و از ان دور شدم. مطمئن بودم که تمام محوطه پر است از ماموران ساواک و مطمئن بودم که هیچکدام قبل از اتمام طرح به من نزدیک نخواهد شد. به خیابان تخت جمشید برگشتم. اهسته اهسته شروع به قدم زدن کردم. به ویترین مغازه ها نگاه میکردم و به ساعت خود. لزومی نداشت به اطراف نگاه کنم مطمئن بودم که بیش از یکنفر مراقب من است. تا وقتی که ان پانزده دقیقه لعنتی تمام شد و صدای تیراندازی بلند نشد. خود را به سینمای چهارراه پهلوی رساندم و در صندلی سینمای خلوت به حالت جنینی چمباتمه زدم و باز هنوز منتظر بودم که کسی وارد سالن شود و کارم را تمام کند، بدنم میلرزید. نمیدانستم چه اتفاقی بعدها خواهد افتاد، نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است اما هنوز زنده بودم. تصمیم درستی بود که پیکان سفید را به جای تیر سوم خیابان ایرانشهر زیر تیر سوم خیابان بعدی پارک کرده بودم. شاید حالا زنده من بیشتر از مرده من می ارزید. از مرگ فرار کرده بودم بی انکه بدانم هنوز چه روزهائی در انتظار است.

همیشه با خود فکر کرده ام که ثابتی آنچنان عاشق طرح خود شده بود که دلش نیامد سناریو بسیار دقیق و ماهرانه و بسیار پر بها را نیمه کاره رها کند و یا با تغییرات واقعی پیش آمده تطبیق دهد. دستگیری سریع همه اعضای ان پرونده در دو سه روز بعد نشان داد که اعضای گروه تا ان وقت همه شناسائی شده بودند و ثابتی هم بهتر از من میدانست که در پشت این حرفها تنها خیالپردازی های معمول و محفلی مجالس عرق خوری همان “سوسیالیست دو سالن” ها بود به خصوص که  همه هم مرفه و با نام و بعضا نزدیک به دربار بودند. اما دادگاه باید علنی میشد تا اهمیت ثابتی در معرض چشم شاه قرار میگرفت. ثابتی در نهایت عشق یک کارگردان به سناریو از پیش نوشته شده اش، باز دادگاهی علنی و پر سر و صدا و با اتهاماتی بزرگ برای تعدادی شاعر پیشه و اهل قلم و بی هیچ ربط و پیوندی به هم و تنها برای بزرگ کردن پرونده در خلأ خون من تشکیل داد که اگر علنی برگزار نشده بود هیچکدام مستحق بیش از سه سال زندان نبودند، بخصوص در مورد کرامت دانشیان که تعهد ساواک و شرط من برای همکاری و شناسائی گروه گروگانگیر بود….چه ساده اندیشی کودکانه ای در بازی بزرگان!!! . دادگاهی که در ان هیچ آلت جرمی روی میز دادگاه نبود بجز تکرار همان حرفهای بی بنیاد و شاعرانه و گروهی که هنوز هم پس از گذشت چهل سال نفهمیده اند که داستان از چه قرار بود و این صحنه پردازی ها برای چه انجام گرفت و چطور شد که اینطور شد و چرا و چگونه از کاه کوهی ساخته شد تنها بخاطر مشتی حرف؟ چه نمایشنامه به ظاهر بزرگی و چه بازیگران مبهوتی، چه صحنه پردازی نامربوطی اما کارگردان این نمایشنامه را تنها برای شاه و دربار نوشته بود و اجرا میکرد بی آنکه اهمیتی دهد که مردم هم تماشا میکنند.   

صحنه کافه قناری تنها برای از کاه کوهی ساختن بود. در این سناریو فرض بر این بود که نام من به عنوان نفر سیزدهم گروه و رابط چریک ها و تهیه کننده اسلحه که در درگیری کشته شده بود به این پرونده اضافه میشد. تنها دانای ماجرا و شاهد واقعی از بین میرفت تا حتی چهل سال بعد هم این خطوط نوشته نشود. روی این پرونده سلاح های مدرن و ابزار جنگی و پیچیده قرار میگرفت و باز ساواک همه چیز را همین گونه پیش میبرد که برد. ثابتی عاشق سناریو خود بود. فرصتی استثنائی بود تا اهمیت خود را به شاه  و دربار نشان دهد و علیرغم تمام تو خالی بودن این پرونده باز هم توانست نشان دهد. این بار شاید توجیه داشت که دادگاه علنی باشد. طرح عملیات ربودن ولیعهد به سازمانی مسلح منتسب میشد و اعضای گروه مهره های تدارکاتی وعملیاتی معرفی میشدند که تا نزدیکی های شاه و فرح و ولیعهد رسیده بودند. باز هم دوربین های تلویزیون و روزنامه نگاران میامدند. شاید آری و شاید نه باز کسانی با اعتماد به تهی بودن و بی اساس بودن پرونده و این که “هرگز فکر نمیکردند که رژیم بتواند انها را به خاطر حرف خشک و خالی اعدام کند” و یا در انتخاب بودن یا  نبودن با دفاع جانانه خود از مارکسیسم و خلق و چریکهای فدائی به واقعی بودن این سناریو از پیش نوشته شده جان می بخشیدند و دیگران نیز اعتراف میکردند که در عالم خیالات و در زمانی هرچند دور، طنابی هر چند پوسیده را برای به دار زدن اعضای خاندان سلطنتی در ذهن خویش بافته است اما روی میز دادگاه این بار سلاح بود و ردی از خون و درگیری و کشته شدن حین فرار یکی از زندانیان سابقه دار و از اعضای موثرگروه مرتبط با چریکها و همه چیز توامان به این پرونده برای شاه و ملت رنگ و بوی دیگری میداد. همه چیز واقعی تر به نظر میرسید، حتی برای خود آقایان، و تاریخ قدیسین جنبش چپ به گونه ای دیگر نوشته میشد. 

تاریخ و حوادث رویداده در چهل سال سپری شده، احادیث و روایات نوشته شده بر این پرونده و  حواشی ان، قدیس و قهرمان پروری ها و خود قهرمان پنداری ها، نام ها و ننگ ها، تاویلات و تفسیرات و و داستانسرائی ها، شخصیت های مرتبط با این پرونده، نظریه پردازان و فرضیه سازان، پهلوان پنبه ها و قهرمانان اسب های چوبین همه گویا و نمونه هائی از  قربانیان یک جامعه بیمار بدست میدهند. جامعه ای که بارزترین خصوصیت آن داشتن نخبگانی است متعصب و عاشق افکار و عقاید و فرضیات خود که حقایق را نه آنطور که هست بل آنطور که مایلند می بینند و این محدود به روشنفکران و نخبگان چپ نیست. پرویز ثابتی نیز “در دامگه حادثه” صحنه مکالمات کافه قناری را به یاد نمی اورد. همچون خاطره ای تلخ دلش نمی خواهد که به یاد آورد. بدترین اجرا در مهم ترین صحنه از سناریوی بسیار ماهرانه او. آینه ای تا به گذشته ها و سازمان خود نظری دوباره کند و در بیان علل سقوط سلطنت به یاد آورد.

بر خیالی صلحشان و جنگشان            وز خیالی فخرشان و ننگشان

نقل تمام یا قسمتی از این مقاله فقط با ذکر مأخذ آزاد است

امیر حسین فطانت

گواتاویتا - کلمبیا

 

پیوندهای مربوط

امیر حسین فطانت: انسان مقدس است

نقد اخلاق چپ های چیپ

به بهانه انتشار دستی درهنر چشمی بر سیاست

من و عبدالله شهبازی / فتنه شیرازی، ماجرای امیر فطانت و گروه گلسرخی

 

8 نظر برای “کافه قناری – دمی با پرویز ثابتی”

  1. ضیا مینائی گفت:

    کافه قناری و رستوران سفارت آمریکا دو محلی بودند که در آن سالها بعضی ورزشکاران ، دانشجویان و روشنفکران به آنجا میرفتند. بعداز انقلاب از صحبت های تهرانی بازجوی ساواک در دادگاه علنی که تلویزیون پخش کرد. معلوم شد که قرار کشتار بیژن جزنی و یاران فدائی و مجاهد او در فروردین 54 در تپه های اوین در رستوران سفارت آمریکا کلید خورد. از اینکه هیچوقت با دوستان به رستوران سفارت آمریکا نرفتم احساس خوبی داشتم.
    امروز با خواندن این نوشته که در یکی از روزهای شهریور سال 52 پرویز ثابتی ابروکمانی در کافه قناری بوده ، قبل از هر چیز مرا به آن سالها برد که جوانان و روشنفکران بدون اگر و مگر به کافه قناری میرفتند. جامعه تغییرات اساسی کرده بود و انواع تریا ، بار ، رستوران ، دیسکو ، کاباره و هتل در دسترس بود. مثلا شاعران و نویسندگان در هتل مرمر جمع می شدند.
    اما متوجه نشدم، چه کسی از شما خواسته بود که برای دریافت سویچ پیکان ساعت 1،5 به کافه بروید ؟ این موضوع مبهم است تا بحال در این مورد صحبت نشده ، نمی دانم شاید محدودیت هائی هنوز وجود دارد.

  2. kalkali گفت:

    سلام جناب آقای فطانت از این که بعد سالیان سال پرده از این ماجرا برداشته اید سپاسگذارم وهمین قدر که جرات کرده و نام ثابتی را در این ماجرا بر زبان رانده اید اولین گام را در رد اتهامات از خود بر داشته اید ولی چه خوب بود بقول معروف گر جهنم میروی مردانه رو تا به قدم آخر پیش میرفتید عتامتی از سوال را در ذهن خواننده باقی نمی گذاشتید 1 شخصی که دستور حرکت از شیراز تا تهران جهت انتقال ماشین آن هم سه چهار راه آنطرف تر را چه کسی به شما داده بود 2 چگونه شما در حین استماع این دستور از جانب آن شخص پی به این موضوع نبردید که آنکس که ماشین را تا کافه قناری میبرد سه چها راه آن طرف تر هم میتواند ببرد 3 شایان ذکر است سوال شود که بعد خروج از سینما برای شما چه اتفاقاتی از سوی ساواک افتاد زیرا عدم انجام هر گونه عملی از سوی ساواک بر مظنون نشان دادن شما و حفظ هویت عامل اصلی بوده است 4 چرا در این همه مدت برای اثبانیت حق خود سکوت اختیار کرده بودید

  3. امیر فطانت گفت:

    دوست عزیز
    آنچه نوشتم فصل میانی داستان است. فصل قبل و بعد از آن را هم روزی خواهم نوشت. اگر من چهل سال صبر کردم و همه اتهام ها را به جان خریدم پس نه واهمه ای دارم و نه انگیزه دیگری بجز دقیقا همین ایجاد سوال در ذهن علاقمندان. اگر این سوالات موجب ناراحتی میشود روایت های دیگران را قبول کنید.
    با احترام
    http://tarikhirani.ir/fa/news/30/bodyView/3128/html

  4. عیسی گفت:

    سلام

    دیدم نوشته ای در دبیرستان فرگام درس خوانده ای و نشانی اش را داده ای
    گفتم شاید جالب باشد که عکسی از آن برایت بگیرم
    به نشانی ای که گفته بودی رفتم. در آن کوچه ای که نامش اکنون عطارد است و سر آن کلیساست مدرسه ای نبود. کسان کوچه هم از مدرسه خبری نداشتند.
    از کلیسا و آن کوچه عکسی گرفتم.
    گویا دبیرستانی در ایرانشهر شمالی هویزه شرقی به همین نام هست.
    از کافه قناری هم خبری نبود. چند مغازه ی کرکره پایین کشیده و متروک در نشانی ای که گفتی (ضلع غربی روزولت،مفتج کنونی، حد فاصل تخت جمشید، طالقانی کنون، و ثریا، سمیه کنونی) بود اما این که پشت آن چیست معلوم نبود.
    از کارکنان هتل مشهد هم که در همین حد فاصل بود، سراغ گرفتم و نمی دانستند.

    روزگارت خوش
    عیسی

  5. reza گفت:

    نقدي بر كتاب در دامگه حادثه خاطرات پرويز ثابتي
    با عرض سلام و تهنيت خدمت آقا امام زمان عج‌الله تعالي فرجه‌الشريف و مردم فهيم ايران چندي پيش يكي از دژخيمان اسبق سازمان ساواك پرويز ثابتي مسئول بخش امنيت داخلي كه نقش اول را در به خاك و خون كشيدن جوانان ايران اسلامي به عهده داشته بعد از 33 سال همچون ماري سر از لانه برآورده. و در شبكه ضدانقلاب) VOA، پرشين برنامه افق ( ظاهر گشت آنهم بعد از معدوم گشتن اغلب همكارانش در دادگاه‌هاي انقلاب اسلامي و هلاكت ديگر يارانش به مرور زمان، وي بعد از اظهار اراجيف مختلف و بي‌گناه جلوه دادن خود و همرزمانش كتابي را هم معرفي مینماید كه شامل خاطرات وی مي‌باشد كه توسط احسان قانعي‌فر به نام «در دامگه حادثه» نگاشته شده، وي به صراحت در آن كتاب كه در اول آن هم با دستخط خويش نگاشته متن كتاب را كاملاً بعد از مرور قبول نموده پس هيچ گونه انكاري در اين زمينه نمي‌تواند انجام دهد وي همچنين يادآور مي‌شود كه پاورقي‌هاي آنرا كه از منابع مختلف اخذ گرديده ، بعضي‌ها را قبول و بعضي‌ها را رد مي‌نمايد. بنده با مطالعه تاريخچه و كتب خاطرات اغلب مجاهدين خلق و چريكهاي فدايي و گروه‌هاي اسلامي بر آن شدم كه كتاب فوق‌الذكر را هم مطالعه کرده و بعد از مطالعه جزء به جزء آن و مقايسه‌اش با ساير كتب خصوصاً تاريخچه سازمان مجاهدين از سال 1345 تا 1357 و تاريخچه چريكهاي فدايي از سال 41 تا 57 به مطالب بسيار زيبايي در اين زمينه دست یابم وآن هم پلتيكي است كه آقاي ثابتي خواسته که همانند روسها، مثلاً با بازگو نمودن10 درصد حقيقت ، 90 درصد اكاذيب خود را در جملات فریب بگنجاند كه با ذكر اسناد و مدارك و براهين مستند آنها را بيان خواهم نمود. آقاي ثابتي در اين كتاب خاطراتش از هيچگونه تهمت و ناسزايي به علما، شهدا، مراجع و مخالفين رژيم طاغوت كوتاهي ننموده آنهم به ناحق، و جا دارد اكنون به حق آنها را با استناد به براهین و اسناد معتبر خدمت ايشان عودت دهيم واما بنده تنها به چند مورد از عرايض وي و اشخاص مورد نظر با او اشاره خواهم نمود و برداشت ديگر مباحث را به عهده خوانندگان گرامي خواهم نهاد، مورد فوق مربوط به صفحه (268 تا 270 )كتاب در دامگه حادثه خاطرات آقاي ثابتي و تاريخچه مجاهدين از صفحه (512 تا 614)میشود که شامل فرار محمدتقي شهرام و حسين عزتي كوه‌كمره‌اي و ستوان يكم اميرحسين احمديان چاشمي وسایر ترفندهای شخص فوق مي‌باشد، واما اشخاص فوق الذکر كه با سناريوي از پيش تعيين شده آقاي ثابتي، از زندان مي‌گريزند بدترين ضربات را بر پيكره ،نه مجاهدين بلكه اكثريت معاندين با نظام طاغوت خصوصا چريكهاي فدايي وارد مي‌نمايند واما سوابق افراد مذكور
    :
    1) محمدتقي شهرام در شهريور 1350 دستگير و به زندان محكوم مي‌گردد و در رديف نيروهاي رده دوم مجاهدين خلق قرار مي‌گيرد وي را به علت حرّافي و ابتلا به عقده‌هاي حقارت كه غالباً با برون‌فكني‌هاي لفظي و فيزيكي همراه بوده و هميشه سعي در مطرح نمودن خويش بالاتر از حد توان بوده ولو با گرويدن به سفسطه و درگيري با مامورين زندان و غيره تقي قمپوز مي نامند وي در يكي از دفاعياتي كه براي دادگاه يكي از مجاهدين نگاشته بود مرقوم مي‌دارد ما خواهان جامعه توحيدي بي‌طبقه مي‌باشيم گويي جوامع توحيدي دوطبقه هم تاكنون وجود داشته، در صورتیکه جوامع توحيدي تنها براي زدودن طبقات و بنا نهادن اصل وحدت پا به عرصه وجود نهاده اندو بس، وهمين نكته مضحك براي تقي شهرام و دوستانش مي‌شود نقطه تعالي كه بلي آقاي شهرام نظريه‌پردازي نموده است و بيشتر از همه هم خودش، و در اين ميان آقاي ثابتي هم به توسط عوامل خويش در زندان پي به عدم آگاهي آقاي شهرام از اسلام و گرايشش به گروه‌هاي چپ مي‌برد. و وي را با برنامه‌اي از پيش تعيين شده به همراه شخصي به نام حسين عزتي کوه کمره ای به زندان تازه تاسيس شهرستان ساري در استان مازندران تبعيد مي‌نمايند.
    2) حسين عزتي کوه کمره ای، داراي افكار چپ. اخراجي دانشگاه، به علت عضويت در گروه ستاره سرخ دستگير مي‌گردد و دوران زندان خود را سپري مي‌نمايد وی اطلاعات جامعي از افكار چپ دارد.
    3) ستوان يكم اميرحسين احمديان چاشمي اهل قائمشهر( شاهی سابق ) افسر شهرباني، مدت زماني در كلانتري مشغول خدمت میگردد سپس به زندان منتقل مي‌شود و در زندان جديدالتاسيس ساري شروع به کار می نماید
    4) محمدرضا سعادتي عضو سازمان مجاهدين خلق كه در اوايل انقلاب به عنوان نفوذي در دادستاني مشغول به كار مي‌گردد چون روسها بعد از به دام افتادن مهره بسيار ارزشمندشان تيمسار مقرّبي در دوران طاغوت كه دستگير و اعدام گرديد به دنبال سرنخي بودند كه منبع نفوذي خود را شناسايي کنند در حين انقلاب از اين فرصت استفاده کرده و به علت ارتباطشان با سازمان مجاهدين خواستار پرونده آقاي مقربي از آنها مي گردند كه بنا به دستور سازمان ، سعادتي پرونده را از دادستاني خارج و به هنگام تحويل آن به جاسوسان روس دستگير مي‌شود كه با پادرمياني نهضت آزادي و سازمان مجاهدين و همچنين رأفت اسلامي به چندين سال زندان محكوم مي‌گردد وي از انجام اين بخشايش نه تنها درس عبرتی نگرفته بلكه متعرض‌تر مي‌گردد و با تحريك يكي از توابين به نام( كاظم افجه ای ) موجبات شهادت شهيد حسن كچويي( مسئول ندامتگاه اوین) را تدارك مي‌بيند و موفق به انجام اين عمل خائنانه مي‌شود و در نتيجه اين بار به اعدام محكوم مي‌گردد.
    واما اصل ماجرا
    آقاي ثابتي هنگامي كه مصاحبه كننده از وي در صفحه 268 نام تقي شهرام را مي‌پرسد در جواب میگوید عين عبارت، وي به همراه آقاي سعادتي از زندان ساري گريخت و در اوايل انقلاب سعادتی به علت جاسوسي براي( KGB ) سازمان جاسوسي شوروي دستگير و اعدام مي‌گردد. مصاحبه كننده مجدد سوال مي‌كند كه اين يك فرار ساختگي بود البته به گفته آقاي شهبازي در سايت خبر آنلاين و شما با قراردادن اسلحه موجبات مرگ مستشار ( جاسوس ) آمريكايي آقاي هاوكينز را باعث شده‌ايد كه در اينجا آقاي ثابتي از كوره به در مي‌رود و اعلام مي‌دارد كه من با كشتن مردم مي‌خواستم امنيت را به كشور بازگردانم اين كه مي‌شود عدم امنيت.
    ابداً آقاي ثابتي شما نمي‌خواستيد كه اين كار بکنید بنده هم به طور قطع مطمئنم بلكه اين رضا رضايي يكي از شهداي خانواده رضايي‌ها بود كه این حنا را بر دست مبارک شما وهمکارانتان ماليد و شما را در عمل انجام شده قرار داد واما براي آگاهي بيشتر تنها به چند نمونه از سناريوهاي آقاي ثابتي اشاره مي كنم كه خود نيز در كتابش به آنها اشاره نموده است.
    1. عباسعلي شهرياري عضو حزب توده كه در ساواك به کنترل آقاي ثابتي در مي‌آيد و آقاي ثابتي به همراه چند تن از ياران معدودش طرح نفوذ وي را براي ترور تيمسار بخيتار طراحي مي‌نمايد تيمسار بختيار اولين رئيس ساواك بود كه مورد سوء ظنّ شاهنشاه عاري از مهر آقاي ثابتي قرار گرفت و به علت اخذ كينه از او به عراق كه آن زمان يكي از معاندين معروف ايران بود گريخت، و به اعتراف آقاي ثابتي عباسعلی شهرياري تيمسار بختيار را كه به شكار علاقه خاصي داشت به توسط يكي از اطرافيانش به مرز ايران رهنمون ساخت و تك تيرانداز آقاي ثابتي هم او را مورد هدف قرار داده و به قتل رساند بعدها عباس شهرياري در روز 14/12/53ساعت 40/ 7بامداد جنب درب منزلش واقع در تهران خيابان پرچم به توسط چريكهاي فدايي، شناسايي و ترورگردید
    2.سيروس نهاوندي، كه به اقرارآقاي ثابتي در ساواك اعلام همكاري مي‌كند و بعد از اينكه به درخواست خود براي توجيح هر چه بهتر نفوذ، با شلاق مورد شكنجه قرار مي گيرد و به بيمارستان ارتش منتقل مي‌شود و براي آنكه توجيح بدون چون و چرا باشد با نظر پزشك تيري هم به دست وي شليك مي‌شود كه به عصبهاي دستش آسيبی نرسد سپس او را از بيمارستان فراري داده و او نيز در عين خيانت با نفوذ در میان همرزمانش ضربات جبران‌ناپذيري را بر پیکره حزب توده وارد مي‌كند جالب اينجاست كه تشكيلاتي به نام مثلا( سازمان رهايي‌بخش خلق ايران) را ً بنيان‌گذاري مي‌كند و با راهنمایی های آقاي ثابتي جوانان ناآگاهی را كه داراي افكار چپ ميباشند به آن تشكيلات رهنمون ساخته ولیست كليه افراد فریب خورده را هم عيناً در اختيار آقاي ثابتي قرار میدهد شایان ذکر است فرار ساختگي سیروس نهاوندي يك ماه قبل از فرارمحمد تقی شهرام بوده است.
    3.شاه مراد دلفاني متولد1307 اهل کرمانشاه عضو حزب توده، وي در زندان با يكي از نيروهاي سازمان مجاهدين دوست مي‌شود بعد از آزادي شخص فوق به دلفاني كه در كار ديناميت بوده مراجعه و خواهان خريد مقدار قابل توجهي سلاح مي‌شود غافل از اينكه دلفاني تن به خفت و ذلت همكاري با ساواك داده است. دلفاني مراتب را به ساواك گزارش مي‌دهد و ساواك هم براي جا انداختن هر چه بهتر دلفانی و آگاهی کامل ازاهداف مجاهدین، خود تعدادي سلاح به توسط دلفاني در اختيار مجاهدين قرار مي‌دهد و آن سال هم مصادف بوده با ايام تاجگذاري، و ساواك كه تبحر بسيار ويژه‌اي در تعقيب و مراقبت داشته بعد از شناسايي كامل خانه‌هاي تيمي، در شهريور 1350 به خانه هاي تيمي مجاهدين حمله برده و به اذعان خود مجاهدين 80 درصد از بدنه و سران آن را كه شامل بنيان‌گذاران آن من جمله حنيف‌نژاد، سعيد محسن، بديع‌زادگان و غيره را دستگير و( به غير از مسعود رجوي تمامي نيروهاي رده اول آن را اعدام مي‌نمايد (البته در كتاب خاطرات آقاي ثابتي و تاريخچه سازمان مجاهدين خلق . شایان ذکر است مطابق اظهارات عده ای از زندانیان و هم بندان وی شاه مراد دلفانی ، گرایش به مسائل شنیع هم جنس بازی داشته ودر زندان با اغفال نوجوانان رابطه خلاف اخلاق با آنان ایجاد مینموده است

    4 . مسعود رجوي فرزند حسین اهل طبس عضو سازمان مجاهدين خلق، به گفته ثابتي در كتاب خاطراتش وی در زماني كه خواهان استخدام در آموزش و پرورش بوده با برادراو كاظم رجوي به مدت چند ماهي دوست بوده و این چه عجب كه در ميان عموم ملت مسلمان شخصي از آن خانواده، با يك بهايي‌زاده مانوس گردد سپس وي به استخدام ساواك درمی آید و كاظم رجوي هم به سوئيس مهاجرت مي‌نمايد . بعد از چند سال از این مودت آقاي ثابتي براي انجام امور اداري به سوئيس می رود و با عنايت به اينكه از سوابق آقای کاظم رجوی به اقتضای شغلش کاملا آگاه بوده به سراغ وي كه عضو يكي از نهادهاي دانشجويي ضد رژيم میباشد می رود و نیتش هم از رفتن به قول معروف سلام گرگ بي‌طمع نيست جذب وي بوده و بعد از يادآوري خاطرات گذشته كاظم رجوي محل كار ثابتي را از او جويا مي‌شود و آقاي ثابتي هم آنرا نخست‌وزيري اعلام مي‌نمايد و كاظم رجوي ميپرسد که منظورش از نخست‌وزيري ساواك مي‌باشد و آقاي ثابتي هم آن را تاييد مي‌نماید. آقاي ثابتي در ادامه خاطراتش اعلام مي‌دارد كه ديدم ميان صحبتها دَم آقاي كاظم رجوي سست است او را با قرار ماهي 1000 فرانك در سوئيس به عنوان منبع به استخدام ساواك درآوردم صفحه 282 . و از خبرچيني او هم در سوئيس اظهار رضايت مي‌نمايد واما بعد از اينكه در ضربه 1350 به پيكره مجاهدين طي برگه‌هاي بازجويي موجود در كميته مشترك آقاي مسعود رجوي در شناسايي دوستان خود به نيروهاي ساواك ذره ای کوتاهی نمی نماید، و تا آنجا وقاحت را به پیش میبرد كه حتي كروكي منزل شخص اول و بنيانگذار سازمان مجاهدين آقاي حنيف‌نژاد را هم در اختيار كميته مشترك قرار مي‌دهد ،و اولین گام را در رهایی از چوبه اعدام بر می دارد، تا چندي پيش دارودسته آقاي مسعود رجوي منكر اين واقعيت بودند كه آقاي ثابتي يكي از معاندين سرسخت نظام صحه بر اين مورد نهاد و اعلام داشت كه نه تنها با همكاري كامل مسعود خان رجوي در شناسايي و دستگيري مجاهدين، بلكه با درخواست برادر وي آقاي كاظم رجوی از او برای رهایی برادرش و درخواستهاي مکرر شخص ثابتي و تيمسار نصيري از اعلیحضرتشان با دلایل مختلف برای استفاده از عفو ملوكانه، و آن هم نه بخاطر همکاری بیدریغ جناب مسعود رجوی در کمیته مشترک با آقایان، بلکه برای جا انداختن هر چه بهتر برادر نفوذیش در خارج از کشور آقاي مسعود رجوي از مرگ رهیده ومشمول عفو ملوکانه میگردد و به زندان محكوم ميشود، و به اذعان صريح آقاي ثابتي آقاي رجوي در زندان نيز به عنوان منبع مورد استفاده قرار مي‌گرفته و اطلاعات زندان را در اختيار آنان قرار مي‌داده، اين هم يكي از هزار ادله مامورين امنيتي كشورمان، که ثابتي هم اوراق بازجويي جناب رجوی را كه دال بر معرفي و لو دادن اعضای بسيار از افراد سازمان بوده را مورد تاييد قرار می دهد و اين چه عجب که شناسايي تقی شهرام هم به توسط جناب مسعودخان رجوي انجام نگرفته و در اختيار آقاي ثابتي قرار داده نشده باشد چون اين شخص درست هم فكر شهرام بوده و همچنان که او در سال 54 آن انقلاب به اصطلاح ايدئولوژي خود را به راه انداخت و به تمسخر شهید شریف واقفی آقای پرچمدار نام گرفت آقاي رجوي هم ده سال بعد ازاو در سال 64 خالص‌تر آنرا در عراق راه‌اندازي نمود، واما بقيه ماجرا. در كتاب تاريخچه سازمان مجاهدين اينچنين آمده در طي دو ماه كه آقايان شهرام و عزتي در زندان ساري بوده‌اند با ستوان احمديان طرح دوستي مي‌ريزند و هر شب براي درس دادن نزد وي مي‌روند و بعد از آماده سازي وي يك شب در تاريخ 15 /2 / 1352 در ساعت 15/ 1 شب مامورين را خلع سلاح نموده و به طرف قائمشهر (شاهي سابق) منزل پدري ستوان احمديان به راه مي افتند ستوان احمدیان بعد از خداحافظي از پدرش ماشين فرار را معاوضه کرده و به همراه شهرام وعزتي به سوي تهران رهسپار ميشود بعد از رسيدن به تهران احمديان، شهرام را در خانه اي كه از يكماه قبل از فرار مثلا كرايه کرده بوده قرارمیدهد و ماشين فرار را چند خیابان بالاتر از محل اختفا رها نموده و به نزد شهرام بر میگردد. عزتي هم با اخذ يك قبضه اسلحه از آنها جدا شده و راهی جنوب میشود و اما سوالات مطروحه تا به اينجا در رابطه با آقاي ستوان احمديان .
    1) آيا آقاي احمديان نمي‌توانست ماشين تعويض براي فرار را هنگام آمدن به زندان با خود بياورد و در يكي از خيابانهاي ساري پارك كند تا مثلا بعد از فرار مستقيماً سوار ماشين شده و راهي تهران شوند 2) سازمان مجاهدين كه يكي از متمول‌ترين سازمانهای آن برهه بوده جناب شهرام آيا قادر نبوده بعد ازفرار از زندان ساري با يكي از سمپاتهای سازمان از طريق باجه‌هاي مخابراتي تماس حاصل نموده و اعلام دارد از زندان فرار كرده و در حال حركت به سوي تهرانيم يك تيم از نيروها در فلان ساعت در فلان خيابان حضور يافته و ما را به يكي از خانه‌هاي امن انتقال دهند (3 آيا عزتي که بعد از رسیدن به تهران با اخذ یک قبضه کلت رولور مسروقه از انبار تسلیحات زندان ساری از شهرام واحمدیان جدا شده وراهی جنوب بوده نمي‌توانسته ماشين فرار را تا چند خيابان آن‌طرف‌تر با خود برده و رها نماید و سپس به راه خويش ادامه دهد . 4 ) مرکزیت خانه های تیمی کمونیستها در تهران بوده و عزتی هم با علم کامل بدین موضوع مسیر جنوب را در پیش میگیرد، در حالیکه میداند مشخصات کامل او در کلیه اماکن نقلیه وهمچنین در میان کلیه مامورین امنیتی و انتظامی با حساسیتی که ساواک بدین موضوع داشته منتشر شده، با عنایت به موارد فوق الذکرآیا او نمی توانسته حداقل چند روزی در محل اختفای شهرام یا یکی از خانه های امن کمونیستها قرار گرفته و سپس راهی یافتن هم رزمانش گردد ، مگر اینکه بگوییم او به نقشه فرار ساختگی پی برده وبرای اینکه با تحت تعقیب بودنش، به هر خانه ای که قدم بگذارد موجب کشتاراعضای آن خانه تیمی خواهد شد تنها یک راه را برای فرارخود در نظر میگیرد وآن هم رفتن به جنوب و از آنجا به عراق و سپس اطلاع به داخل کشور که این یک فرار ساختگی است ولی غافل ازآن که یا احمدیان پی بدین موضوع برده ودرمسیر قرار دادن ماشین فرار در چند خیابان آنطرف تر موضوع را به سمع و نظر آقای ثابتی رسانیده و یا جناب ثابتی خود پی به حرکت بعدی وی برده، چون رفتن به جنوب آن هم در آن برهه از زمان مطابق هر عقل سلیم مردود، یا بهتر بگوییم خودکشی محض میباشد . مگر اینکه بگوییم او تنها یک درصد ضعیف از فرار را بدون داشتن راهی دیگر برای خود انتخاب نموده، و درادامه وی در ایستگاه راه آهن جنوب در حین پیاده شدن از قطار مورد اصابت رگبار مسلسل های یاران آقای ثابتی قرار گرفته وکشته میشود5 ) به نظر شما خواننده گرامي در آن روز احتمال لو رفتن احمديان بيشتر بوده يا شهرام. زيرا شهرام را فقط مامورين امنيتي مي‌شناسند ولي جناب احمديان را به جز افراد مسئول پرونده فوق، همدوره‌هايش هم كه در كلانتريها، آگاهيها و حتي در بخش‌هاي مختلف راهنمايي و رانندگي که مشغول کار بوده اند هم توان شناخت داشته اند پس احتمال لو رفتن ستوان احمديان از شهرام بيشتر بوده، باري خانه فوق نه توسط احمديان بلكه به توسط ساواك از قبل اجاره و بتوسط قسمت فني آن با شنود، دوربين مدار بسته، و ساير لوازم موجود تعبيه گرديده و شناسايي افراد سازمان وحتی سمپاتها كه به آن خانه رفت و آمد مي كرده اند، و هم چنين آگاهي كامل از برنامه‌هاي آقاي شهرام در ماههاي آينده، از اولین گامهای آقای ثابتی بوده و علت بردن ماشين فرار چند خيابان آن طرف تر بتوسط آقای احمدیان ، نه از براي ايثار بلكه آگاهي كامل آقاي ثابتي از گفتگو هاي آقايان در مسير تهران و دادن تزهای متعدد به جناب احمديان مطابق گفتگو هاي انجام شده و طرح مسايلي كه آقاي ثابتي و يارانش را هر چه زودتر به اهداف از پيش تعيين شده آنها رهنمون سازد
    همچنان كه در كتاب تاريخچه سازمان مجاهدين آمده مطابق عرف زندان پرونده هر زنداني قبل از تبعيد، يا به همراه زندانی براي نظارت مسئولين زندان فرستاده مي‌شود در حالي كه در پرونده شهرام مسايلي همانند تحريك زندانيان به اعتصاب غذا و درگيري با مامورين، اغتشاش‌گر و امثالهم به چشم مي‌خورد و گذشته از اين وي يك زنداني سياسي بوده و كوچكترين مراوده وي با افراد عادي به شدت تحت نظر قرار می گرفته تا چه رسد به افسر زندان آن هم شبها از طريق منابع وسيع ساواك، كميته مشترك ضدخرابكاري، اطلاعات شهرباني، ضد اطلاعات شهرباني و از همه مهمتر اطلاعات زندان، ً پيگيري نگشته و به مسئولين ارجاع نشده آن هم با آن همه مراقبتها يعني در اين دو ماه كسي نبوده كه اين مطلب را به سمع و نظر آقايان برساند. آنهم مثلاً با بودن اشخاصي همانند دلفاني، عباس شهرياري، سيروس نهاوندي، مسعود رجوي و غيره در زندان، آيا ذهن شما به عنوان يك فرد آگاه با عنايت به موارد معروض مي‌تواند این موضوع را در خود بگنجاند، و در ثاني تقي شهرام يك فرد از مجاهدين خلق و حسين عزتي يكي از نيروهاي سازمان ستاره سرخ با افكار كمونيستي اين دو چه وجه مشتركي با هم به لحاظ فکری داشته اند كه آن را به ستوان احمديان بازگو نمايند. زيرا دروس ايدئولوژي اينان متضاد هم بوده و اين تنها در صورتي قابل پذيرش است كه بگوییم یا افكار عزتي تاثير خود را بر روي شهرام گذاشته است یا افکار شهرام بر روی عزتی، تاثیر گذار بوده كه در آينده نماد تاثیر گذاری ایده های عزتی بر روی افکار شهرام را مشاهده مينمايیم و هنگاميكه آقاي ثابتي به توسط بلبل مطبوعش ستوان احمديان پي به اين امر مي‌برد مقدمات فرار را آماده مي‌نمايد و حيرت‌آور اينجاست كه اينها چگونه تمامي لايه‌هاي حفاظتي زندان را خلع سلاح نموده‌اند آن هم حتي بدون شليك يك گلوله، و بعد از خالي نمودن اسلحه خانه راهي قائمشهر به جهت خداحافظي از پدر ستوان احمدیان و تعويض ماشين راهي تهران شده‌اند به همين راحتي، و ارگانهاي امنيتي و انتظامي هم تا حضرات به تهران برسند از ماجراي فرارشان آگاه نشده اند يعني آن شب هيچ كس به درب زندان مراجعه ننموده ثانياً پستهاي برجكهاي زندان تعويض نگشته و هيچ كدام از موضوع مطلع نشده اند و آن را به ساواك يا ضداطلاعات گزارش نكرده‌اند. همچنين آقاي احمديان در خاطرات خود مي‌نويسد قبل از فرار ناخودآگاه به پشت ميز كار خود رفتم و نوشتم من اين لباس ننگين را از تن به در مي‌آورم اين راهي كه من مي‌روم مي‌دانم كه برگشتي ندارد و من مي‌روم تا ديگر گرسنگان گرسنه نخوابند و در اين نگارش تقي شهرام و حسين عزتي هم او را ياري مینموده اند، آخر چه لزومي دارد هنگامي كه من همكاران خود را در عين آزادي خلع سلاح كرده‌ام درآن ضيق وقت نامه‌نگاري هم بنمايم زيرا هنگاميكه ساواك يا ضداطلاعات به سراغ آنان بيايد همگي به صراحت اعلام خواهندکرد كه ستوان احمديان به همراه دو زنداني تبعيدي آنان را خلع سلاح نموده و فرار كرده و آقاي شهرام در عين جهالت اعلام مي دارد كه ستوان احمديان اين نامه را براي آن نوشت كه ديگر رژيم نتواند مدعي شود وي را به گروگان گرفته‌اند. اين ادعا هنگامي درست از آب درمي آيد كه اسلحه‌اي به طرف وي نشانه رفته باشد نه خود به سوي مامورين در عين آزادي و همدستي با متواريان اسلحه‌اي نشانه گرفته و آنها را خلع سلاح كرده باشد و به قول معروف( تنها كساني كه چيزي براي پنهان كردن دارند كلّيه اعمال خود را منطبق با توجيحات از پيش تعيين شده ارائه مي‌نمايند) و مطابق هر عقل سليم، نامه فوق‌الذكر هيچ گونه اثري نمي‌توانسته بر روي كسي بگذارد الاّ تقي شهرام( قمپوز) كه وصول اطمينان او را نسبت به ستوان احمديان به حد اعلاي خود برساند و در ادامه، بنده ای كه خود را درگير عملي مرگبار نموده‌ام چه لزومي دارد كه به سراغ پدرم بروم و آن هم در آن تنگنا، ودرآن ضیق وقت من كه مي‌دانم به عنوان يك افسر دوره ديده در دانشكده افسري پليس، ساواك به سراغ اولين شخصي كه خواهد آمد پدر و مادر من مي‌باشد و با اندكي فشار آنان لب به سخن گفتن خواه نا خواه خواهند گشود و حداقل اينكه بعلت عدم گزارش فرار به ساواك يا شهرباني به روزگار غريبي مبتلا خواهند شد آخر چه لزومي دارد كه به سراغ آنان بروم مگر اینکه پیغامی بسیار ضروری بعلت حادث شدن امری پیش بینی نشده یا توصیه ای فراموش شده آن را از طریق پدر بزرگوارم خدمت مسئولین مراقب عرض نمایم،و همچنین چه لزومي دارد كه ماشين فرار را از آنان اخذ نموده و تا مقصد كه تهران باشد با آن رهسپار گردم. آيا اين حساب را نمي‌كنم به فرض اگر اين قضيه لوبرود با اندكي تحميل فشار نوع ماشين و شماره آن را به دست مي‌آورند و مرا به مقصد نرسيده به همراه آن دو آماج حملات گلوله‌هاي خود قرار مي‌دهند ضمنا اين احتمال را نمي‌دهم كه اگر ماشين را هم در يكي از خيابانها رها كنم آن را مي‌يابند و شهر اقامت مرا براحتي شناسايي مي‌كنند و هم‌چنان هم مي‌شود و ساواك چهار روز بعد ماشين فوق‌الذكر را در يكي از خيابانهاي تهران مي‌يابد آيا سازمانهاي امنيتی، كلّ ايران را براي شناسايي بنده مورد تفحص قرار بدهند من تامين بيشتري خواهم داشت يا يك شهر آن هم ولو كلان شهرباشد، واما حسين عزتي كوه كمره‌اي 24 ساعت بعد از جداشدن از آقا شهرام و احمديان در يكي از ايستگاه‌هاي راه‌آهن جنوب به جاي آنكه دستگير شده و حتي‌المقدور اطلاعاتي در رابطه با آقاي شهرام و ستوان احمديان از او اخذ گردد کشته میشود باري چون نيازي بدين كار نبوده زيرا افراد فوق از لحظه فرار الي آخر تحت مراقبت كامل قرار داشته‌اند و بقول معروف آقاي ثابتي و تني چند از محرمانش هم سوال را مي‌دانسته‌اند هم جواب را،واین در حالی بود که عزتی نه فشنگ کثیری در اختیار داشته نه فرصت دست یابی به سیانور،و دستگیری او هم برای نیروهای ورزیده وتا به دندان مسلح کمیته مشترک بسیار آسان بوده همانند ماجرای دستگیری وحید افراخته که درتاریخچه مجاهدین بدان اشاره شده که چگونه قبل از هر گونه عکس العملی بتوسط نیروهای عملیاتی کمیته مشترک دستگیر میشود ابتدا بايد خدمت شريفتان عرض نمايم كه آقاي ثابتي از نقطه شروع فرار تا جا گرفتن بلبل مطبوع خويش آقاي ستوان احمديان و تقي شهرام لحظه به لحظه به توسط گروه‌هاي تعقيب و گريز كميته مشترك در جريان امر بوده است در ثاني عزتي اگر در همان تهران بعد از جداشدن از شهرام و احمديان كشته مي‌شد درصد ترديد فرار ساختگی را حداقل از عقل و شعور تقي شهرام و امثالهم به 90 درصد مي‌رساند ولي صلاح را در آن مي‌بينند كه اولاً اجازه دهند او از تهران خارج شود ثانياً يا امروز بميرد يا فردا براي ثابتي چه فرقي مي‌كند زيرا او 24 ساعته تحت نظر مي‌باشد ثالثاً اين بار هم مي‌تواند همانند هميشه براي اينكه منبع خود را نسوزاند بگويد در حين گشت‌زني يا مشكوكيت درگير و كشته شد . ولي كشته شدن عزتي در تهران آن هم بعد از چند دقيقه جدا شدن از احمدیان و شهرام براي بلبل مطبوعش كاملاً مضر بوده ولي 24 ساعت بعد در ايستگاه يكي از شهرهاي جنوب حاشيه امنيتي خوبي در برابر عقل امثال تقي شهرام مي‌باشد و نكته بسيار جالب اينجاست كه آقاي ثابتي بعد از 33 سال تعقل و تفكر در اين رابطه محمدرضا سعادتي را به جاي حسين عزتي قرار داده لطفاً دقت كامل شود «سعادتي به جاي عزتي» آقاي ثابتي در كتاب «دامگه حادثه» خود صفحه 284 و 283 هنگامي كه مي‌پرسند سفير روسيه هم درصدد آزادي مسعود رجوي بود آقاي ثابتي مي‌گويد كاسكين هر از چند گاه با آقاي ميرفندرسكي تخت‌نرد بازي مي‌كرد وي خواهان آزادي حكمت‌جو يكي از اعضاي حزب توده بوده است كه چون در فاميلي (رجوي و حكمت‌جو) در هر دو «جو» مي‌باشد شاهپور بختيار در ذكر اين خاطره در كتاب خاطرات خود اشتباه كرده است ولي آقاي پرويز ثابتي قطعاً از بابت جُويي كه در اول انقلاب ملت فهیم ایران به وي خورانده اند هنوز هم داراي همان پریشانی افکار مي‌باشد. آقاي ثابتي، شاهپور بختيار يكبار اين تلفظ را اشتباه تكرار نموده است و نه همانند شما سه بار،كه در كتاب خاطرات خود آن را عمدا براي گمراه كردن ذهن خواننده نام برده ایید، و سعي وافر داريد كه سعادتي را به جاي عزتي به سمع و نظر خواننده تحميل نماييد و اين حاصل اشتباه نيست آقاي رجوي و حكمت‌جو هيچگونه مناسبتي با هم ندارند الا در تكرار دو حرف ( جيم و واو ) ولي عزتي و سعادتي غير از تشابه در «تي»، اولاً عزتي داراي افكار چپ بوده و گرايش به روسها داشته و سعادتي هم در حين تحويل اسناد سرلشكر مقربي به روسها دستگير شده است و غير از تشابه در حروف هر دو آنها دست آخر به روسها ختم میشوند. و اين مي‌تواند مثلاً براي شما راه گريزي باشد ولي متاسفانه شما نه يك بار بلكه سه بار نام آقاي سعادتي را به جاي آقاي عزتي برای گمراه ساختن ذهن خواننده از واقعیت بیان داشته اید هر چند كه سعادتی تنها به علت رد اطلاعات به روس‌ها اعدام نگرديد، چگونه مي‌شود كه شما به عنوان يك مقام امنيتي سوابق

  6. زضا آذری گفت:

    امیر جان سلام مصاحبه زیبای شما را نه چندان کامل از صدای امریکا دیدم ولی به طور صادقانه خدمت شما دوست گرامی عرض کنم این گفته ها تمام چیزهایی بود که خوانده و شنیده بودم ولی متاسفانه همه چیز در ان بود به جز نام کسی که شما را جهت تحویل اسلحه از شیراز به تهران فرستاد و تا زمانی که نام ان شخص به صراحت بیان نشود دوستانه و صادقانه خدمت شما عرض کنم که این حرفها حقیقتی را روشن نمیکند و همان حرفهای گذشته است و حدیث های مجمل بنده قصد ندارم شما را وادار به گفتن مسئله ای کنم که میل ندارید و اساسا این عمل را محکوم میکنم ولی مطمئن باش که نگفتن این نام خائن را خادم و خادم را خائن متجلی خواهد نمود همچنان که اکثریتی مثلا روشن نگر میگویند که اصلا چنین شخصی وجود نداشته و اگر هم داشته خود کرامت بوده است و کرامت چگونه می توانسته خود امیر را به سر قرار بفرستد و خود ثابتی را از این قرار اگاه نموده و خود و سایرین را به کشتن دهد اگر کمی فکر کنی بدین حقیقت اگاه میشوی که تنها راه بیان حقیقت نام شخصی است که شما را از شیراز به تهران فرستاده است و با کمال تاسف انتظار چندین سال هم به هدر رفت

  7. فریدون گفت:

    جناب اقای فطانت

    تا انجا که بنده یادم میاید کافه قناری در خیابان ثریای سابق ( سمیه کنونی ) بود نه در خیابان روزولت ( مفتح کنونی ).

    ماجرای دانشیان و دیگران شبیه فیلم محفل خودی ها به کارگردانی اندره ای کونچالوفسکی است که در زمان استالین روی میدهد . بریا اییس سازمان امنیت شوروی از گفتگو هایی در جلسه ای خصوصی پروژه میسازد. اقای علامه زده ( بگفته خودش در وبلاگش ) در یک جمعی از دوستان گفته بود خوب می شد اگر ولیعهد را گروگان میگرفتند چون میشود اورا با زندانیان سیاسی مبادله کرد… (نقل به مضمون )و ماجرا به گوش ثابتی رسیده بود.

    با درود و بدرود

  8. مانا الهی گفت:

    درود بر پرویز ثابتی

نظر شما