زندان انفرادی - شبی با علی شیطون با بلبلِ شاه در زندان اوین – سال 1359

دانلود آزاد کتاب “داستان تمام داستانها” - هدیه نوروزی نویسنده

dastanha001.jpgاعتقاد دارم در عالم ادبیات کتابهائی میمانند که خواننده را به اندیشیدن و تامل دعوت کنند. ” داستان تمام داستانها” حاصل یک زندگی غریب و تفکر بسیار در جستجوی معنای رستگاری انسان در فاصله کوتاه میان تولد و مرگ است و بی تردید کتابی برای گریز از خویش و گذران وقت نیست. شرح نگارش آن در مقدمه کتاب امده است و هرکس بقدر تشنگی خود از ان خواهد نوشید.  نگاهی است به روح عریان یک انسان و اینه ای تا هرکس در ان با روح خود آشنا شود. این کتاب که در پس صد ماجرای نگفتنی توسط نشرگردون نیز منتشر شده است هدیه است از طرف من به مردم سرزمینم و هرانکس که جویای حقیقت است. 

dastanha001.jpgامیر حسین فطانت

نوروز 1392 گواتاویتا کلمبیا

دانلود ————————————–

 برای من فرصتی بزرگ و لطفی بی انتها خواهد بود که نویسنده بهترین نقد یا مقاله در باره این کتاب یک هفته در کلمبیای ناشناخته میهمان من باشد.

خیانت و خیانتکار

مریم طبیب زاده

img_0126.jpgنزدیک چهل سال پیش با جوانی خوش سخن و بذله گو به نام امیر فطانت هم درس و هم دوره بودیم. سالها گذشتند بدون هیچ خبری از او و یا بقیه هم کلاسانم. اما چندی پیش  ناگهان امیر پیدایش شد. نه به صورت فیزیکی بلکه در لابلای مصاحبه ها و وبلاگش. کتاب “داستان تمام  داستانها” را خریده و خواندم. او را نویسنده ای توانا دیدم چرا که هر صفحه کتاب مرا به خاطره ای یا تاریخچه ای برد و با او پا به سیاه چالها و زندانها گذاردم. به دهات و آبادی های زیادی سر زدم. گاه با تعجب و گاه با تأثر به خود گفتم حیف چنین مردی! . چیزی که در سراسر کتاب به چشم می خورد جز یکی دو فصل آخر آن دیده نویسنده به خودش است. به نظر می رسد که دوستی را لو داده و از کرده به شدت پشیمان است. خود را به پست ترین نامها می خواند و او را از قدیسین هم شأن با خدا و مسیح می نامد. اما در مصاحبه اش میگوید . او برای کاری که کرده کفاره ای عظیم پس داده ولی اگر باز هم به دنیا می آمد باز هم همین کار را تکرار میکرد این گفته با نوشته هایش تطبیقی ندارد.!. به شدت به تقدیر معتقد است و جبری مرموز که او باید چنین رنجی جانگاه را تحمل کند. خود را یهودا می داند که بزرگ ترین گناه ها را کرده اما  این گناه باید کرده می شد تا مسیح بتواند برای انـــــــسان قربانی شود. این نوع استدلال اگر برای خوشدلی خود نویسنده نیست پائی بس چوبین دارد چرا که دوست نویسنده جوانی چون اوست که به دامی گرفتارشده که خود نویسنده در ابتدا در آن راه گام بر داشته و از پوچی آن آگاه گشته و با وعده بازگشت به کعبه آمال اکثرجوانان زمان خود و شاید هم وعده شغلی و مقامی  صد و هشتاد درجه تغییر روش داده . شاید این ندامت پس از مرگ دوستش به سراغش آمده . آن جا که با حرارتی عاشقانه می گوید “کسی نمی باید کشته میشد.” گوئی فریادی است از اینکه او دوستش را به سلاخ خانه نفرستاده بلکه مإموری بوده و معذور که فکر میکرده دوستش پس از چندی آب خنک خوردن از کرده پشیمان شده به دنیای پشت دیوارهای بلند باز خواهد گشت و شاید چون او دانا بر پوچی ایدُولوژی خویش.  اما حوادث چنان که او می پنداشته اتفاق نمی افتد. دوستش کشته شده و رژیم از هم می پاشد و خیانت او ناگهان آشکار. او پا به فرار می گذارد اما هر جا می رود باز همان افکار است که دست از سرش برنمی دارند و باز ندامت است و ندامت.” من را از من گریزی نیست”. صدای فریاد نویسنده است که جایگاه خویش را در قبیله خود میجوید اما نمی یابد و این همه مرثیه و گریه تنها برای دوستش نیست. او میخواسته بزرگ شود بلند پروازانه خواستار جایگاه خدایش بوده ولی به جایگاه شیطانی بی مقدار نزول کرده. او پس از این همه سال می خواهد که مردم او را درک کنند. کتابی است زیبا نوشته شده و من بدون قضاوت در مورد درستی و نادرستی کار او سُوالی دارم از آنهائی است که حتی حالا هم پس از 40 سال او را محکوم می کنند. از آنها می پرسم چگونه میتوانید جوانی را که سالها پیش کاری را خواسته و یا نخواسته کرده خائن و ترسو بنامید؟ در دنیائی که  یکی بزرگترین کارها را برای کشورش کرده و مردم را از بدبختی نجات می دهد ولی خائن نامیده میشود و دیگری هزاران نفر را کشته و یا موجب مرگ ملیونها جوان می شود ولی برایش گنبد و بارگاه درست می کنند و او را نجات دهنده می نامند. در دنیائی که خائنین و خیانت کاران فقط پس از شکست خائن میشوند چه گونه میتوانید قضاوت کنید. بزرگترین خیانت را به دوست خود و شاید تمام ایران در تاریخ ما ابراهیم کلانتر حاکم شیراز کرد که دروازه های شهر را به روی دوست و سرور خود لطفعلی خان زند بست و برای این خوش خدمتی به موُسس سلسله قاجار سالها خود و خانواده اش با تکریم و تمجید در فارس حکومت کردند و باز محمد علی سیستانی حاکم بم و برادرش جهانگیر سیستانی بودند که لطفعلی خان زند را کــــه در خانه اش مهمان بود و جهانگیر را از مرگ حتمی نجات داده بود ناجوانمردانه دستگیر و به خان قاجار تسلیم کرده مزد خود را گرفتند.  آیا هیچ کدام شما نامی از این خائنان تاریخ شنیده اید و یا کسی در تمام مدت سلطنت قاجار توانست انگی به این دو خانواده بزند؟ و باز یادمان باشه که در دنیای ایدولوژی های مختلف خائن یک گروه  قهرمان  گروه دیگری می تواند باشد .

www.persiandreams.org

 

 تکلمه ای بر نوشته دوست

 متشکرم که وقت گذاشتی و این مطلب را نوشتی. شاید تو اولین کسی باشی که با تو حرفهائی را به اشکار خواهم زد که در کتاب “داستان تمام داستانها” به سادگی درک نمیشود. اول “از هر انچه کردم پشیمان نیستم و اگر هزار بار دیگر به دنیا می امدم در ان شرایط همان کاری را میکردم که باید” این جمله را بارها در نوشته ها و مصاحبه های خود گفته ام. از این که آن دو نفر مردند متاسفم و شاید هیچکس به انداز من در مرگ کرامت اندوهگین نشد” گلسرخی رانه میشناختم و نه اصلا داستان او ربطی به من دارد” رجوعتان میدهم به مصاحبه من با صدای آمریکا اما آنها آدمهائی بودند که بخاطر اعتقادات خود مردند و من از این آدمها در زندگی بسیار دیده ام. بگذریم که در این مورد هیچ کدامشان حتی فکر نمیکردند که خواهند مرد  و تصور میکردند با چند سالی زندان کشیدن تبدیل به قهرمان زنده خواهند شد. این را در مقاله “اسطوره های چپ ایران افریده تاریخ یا پرویز ثابتی” شرح داده ام و اما علت این که پشیمان نیستم و علیرغم تمام مصائبی را که در زندگی تحمل کردم و هنوز هم میکنم اینست که من چیزهائی را فهمیدم که هیچکس دیگر و در طول تاریخ بشر نفهمیده است و فهمیدن این چیزها به تمام آن سختی ها می ارزد. چیزهائی که آن را لابلای کتابها نمیتوان یافت و از هیچکس تاکنون شنیده نشده است. اعتقاد دارم که هیچکس به اندازه من و در طول تاریخ  در مورد انسان و سرنوشت و قوانین حاکم بر سرنوشت تفکر نکرده است و حاصل ان همانست که به اختصار در پایان کتاب داستان تمام داستانها و در وبلاگم تحت عنوان ” نگاهی دوباره به شخصیت پیامبران و ماهیت وحی” آمده است. میتوانم آن را در حد یک رساله فلسفی بنویسم و بعضی وقتها فکر میکنم تنها با چندین صفحه همه حرفهایم را بزنم اما حقیقتی است که من یافته ام و حتی اگر برای هیچکس اعتباری نداشته باشد برای من معتبر است. من تورات و انجیل و قران را خوب خوانده ام و با زندگینامه مردان بزرگ تاریخ و اموزگاران اخلاق بشری، از بودا و زردشت و کنفسیوس بگیر تا موسی و عیسی و محمد و حتی هنرمندان و اندیشمندان بزرگ مثل بتهوون و داستایوفسکی و سروانتس و هگل و …. بالاخره هر ادمی که نقشی بزرگ در تاریخ بشر داشته است آشنا هستم. همه آنها در یک موضوع مشترکند” همه بدون استثناء مردانی بودندمتفکر” و تراژدی بخشی از زندگینامه آنهاست. تراژدی و تنهائی همان عاملی بود که به آنها یاد داد تفکر کنند. دست سرنوشت چنان بازی کرد که مرا هم مجبور به تفکر کرد.  جنگ و زندان و شرق و غرب و فاحشه و راهبه همیشه موضوعی بود تا در مورد انسان تفکر کنم و حاصل آن تفکرات وقتی چهل ساله بودم شکفت. جای این بحث در این مقاله کوتاه نیست اما اگر از گذشته خود پشیمان نیستم به دلیل این است که هیچکس در جوی حقیری که به مردابی میریزد مرواریدی پر بها صید نخواهد کرد و در راه های همیشه رفته شده حقیقتی تازه یافت نخواهد شد. بنابراین با این که شاید به قول تو میتوانستم زندگی عادی داشته باشم و یا گمنام زندگی کنم تمام حرفها را به خود میخرم و در مقابل تمام دنیا و همه بد نامی ها می ایستم. کسانی که تنها فصلی از کتاب زندگی من را میخوانند و بر اساس همان یک فصل بر نیک و بد من قضاوت میکنند مطمئن باش که قضاوتشان بر من اصلا تاثیری ندارد. کسی نیستند، از زندگی چیزی نمیدانند و برای همین هم قهرمانانشان ادمهای کوچکی هستند. بزرگی آدمها را به رویاها و قهرمانانشان میتوان اندازه گیری کرد. برای من زندگی مفهوم دیگری دارد. از این مقوله بگذریم که بسیار طویل است و به مساله جبر و تقدیر که به آن اشاره کرده بودی نگاهی کوتاه کنیم:

 به اعتقاد من همه آدمها و تمام پدیده ها همیشه مجبور به آنند که هستند. سرنوشت و هر پدیده ای در هر زمان و مکان حاصل برایند دو جبر است: جبر تاریخ گذشته و جبر محیط. حتی یک استثنا وجود ندارد مگر در مورد انسان متفکر که قادر است محیط و شده های تاریخ خود را با قدرت تفکر ناشده کند. به عبارت دیگر مریم طبیب زاده در هر زمان و مکان مجبور به گذشته های خود است. تاریخ گذشته خود و هر تصمیمی که بگیرد در هر شرایط زمانی و مکانی به دانائی او که حاصل گذشته اوست مجبور است، به تاریخ خود مجبور است. اگر کمی اندیشه کنی متوجه خواهی شد که قدرت تو در اختیار زندگیت بسیار اندک بوده است. باید برگردی به زمان و مکان و دانائی و سرنوشت خود را از بسیار دورتر ها نگاه کنی…حتی از ان زمان ها که هنوز به دنیا نیامده بودی و خواهی فهمید که هرانچه هستی و کردی و میکنی در قید جبر است. اختیار بشر فقط آنجا عمل میکند که به قدرت تفکر بتوان داغ تاریخ گذشته را زدود و گرنه تاریخ هرکس سرنوشت او را تعیین میکند. 

نمیخواستم این بحث فلسفی را در این مجال بیاورم و این را گذاشته ام تا باقی عمر را صرف پرداختن به این موضوع کنم اما حداقل با تو که زحمت نوشتن کشیده بودی و چون اهل علم هستی برای اولین بار مطرح میکنم. میدانم که سعی کردی به نوعی از من دفاع کنی که اینکار بسیار سخت است. به عبارت دیگر اگر ساده بود و قضاوت آدمها بر آدمها اینهمه سطحی و بی اساس نبود و بی پایه و ابلهانه نبود که دنیا به این روز نمی افتاد. وقتی مسیح میگوید حکم نکنید تا بر شما حکم نشود و یا میگوید اولین سنگ را آنکس بیاندازد که خود گناهی نکرده باشد اگر فهم این حرف ساده بود که وضعیت دنیا و بشریت اینطور نبود. اما من مرد جنگم و بنا دارم تا علیرغم این که در مقابل همه ایستاده ام از اخلاقیات تازه ای حرف بزنم و از مذهب تازه ای. مذهبی متکی بر تفکر هر فرد. اگر عمری بود تلاش خود را خواهم کرد واز پیش میدانم که چالش بسیار بزرگی در پیش است. اما فضائل بزرگ در جنگهای بزرگ پدیدار میشوند و لذت این چالش نه در پیروزی، که امکان وقوعش در زمان حیات من اندک است، بلکه در نفس این چالش است. 

اما نظر من در باره زنها که به آن هم اشاره کرده بودی. برای من بین زن و مرد از نظر قدرت ذهنی هیچ تفاوتی نیست تفاوت اصلی از آنجا پیش میاید که زنها بخاطر نقششان در ادامه نسل بشر کمتر فرصت تفکر دارند. زن ها به اقتضای طبیعتشان اگر مادر نشوند گوئی چیزی کم دارند و به مجرد این که مادر شدند بخشی از ذهنشان در گیر ادامه حیات نسل آینده است و اگر نسل انسان هنوز بر زمین است به دلیل نقش زنان است در تداوم آن و به همین دلیل هم مثل مردان نمیتوانند خود را در گیر تفکر و تجربه های غریب کنند و باز به همین دلیل است که بین زنان کمتر فیلسوف و اموزگار اخلاق و پیغمبر وجود دارد و این نه به دلیل کم هوشی و یا ضعف ذهنی است بلکه به دلیل نقشی است که طبیعت برای تداوم حیات انسان بر زمین برای او قائل شده است و مردان باید در مقابل این نقش سر تعظیم فرود آورند. حیات بشر مرهون زن هاست. کمی دقت کن به یک زن قبل از مادر شدن و بعد از مادر شدن و متوجه خواهی شد که وقت و زمان و تمرکزی که یک زن در نگهداری فرزند میکند با مرد اصلا قابل قیاس نیست.

حرف زیاد زدم و حرف زیادی برای زدن دارم که جای ان اینجا نیست. به اختصار خواستم روشنت کنم که انچه دیگران در مورد مسائل سیاسی و خیانت و شهامت و قهرمان و ضد قهرمان میگویند تنها بخش بسیار کوچکی از ذهن مرااشغال کرده است. من ورای تاریخ و زمان و مکان پرواز میکنم. بعضی اوقات به نظر خود ستائی میرسد اما چه کنم که نمیتوانم پنهان کنم. تاریخ زندگی من به من چیز هائی را آموخته است که نمیتوانم مثل بقیه آدمها باشم، مثل آنها فکر کنم و مثل آنها زندگی.

پس نوشت: اگر آدمی بودم جاه طلب و یا ترسو اصلا زندگی من این نبود که هست و عمر من اینگونه نمیگذشت که گذشت. اما درک آن برای آدمها ساده نیست. آدمها آنچه را باور میکنند که می فهمند. اگر خیانت من!!! برای دنیای مادی بود دنبال درس و مشق میرفتم و الان حداقل یکی از مدیران بزرگترین موسسات در سطح بین المللی بودم ( این را از سوابق من در سازمان مدیریت صنعتی دوره فوق لیسانس میتوان فهمید) و اگر جبون و ترسو بودم نمی توانستم لحظه ای جنگ را در آخرین شب سقوط خرمشهر بنویسم. اصلا هیچکس فکر نمیکند که اگر اهل فرار بودم لزومی نداشت با اسم خودم زندگی کنم و چشم در چشم دنیا بایستم. اما بدبختی بزرگ اینجاست که همه چیز در دنیا دست در دست هم گذاشته اند تا آدمی تفکر نکند. و اگر بنی بشر یاد میگرفت فکر کند دنیای دیگری داشتیم.


 برایdastanha001.jpg خرید کتاب وحمایت از نویسنده


نظر شما