با بلبلِ شاه در زندان اوین – سال 1359 آشپزخانه “خونین شهر” - فیلمنامه

قهرمان کیست؟

images.jpgمقوله قهرمان و ضد قهرمان مدت های زیادی است که ذهن مرا به خود مشغول کرده است. به دست اوردن تعریفی جامع و مانع و جهانشمول را هنوز برای خود نیافته ام اما در این مورد همواره و هنوز تلاش میکنم. دست روزگار چنین مقدر کرده بود که آدم هائی که بعدها برای بعضی ها قهرمان شدند را از نزدیک دیده و بعضا با انها زندگی کرده باشم و همین نکته نگاه من به مقوله قهرمان را متفاوت میکند. ده ها سال است که در من آن حالت شیفتگی و مسحور شخصیت یک قهرمان شدن فراموش گشته است. به اعتقاد من، آنجا که شهامت قهرمانی است مردم بی شهامتی زندگی میکنند.

 قهرمانان یک قوم اینه های ضعف های ان مردمند و بزرگی و کوچکی ادم ها را میتوان با بزرگی قهرمانانشان اندازه گیری کرد. قهرمان کسی است که قادر به انجام کاری است که دیگران در خود توانائی انجام ان را نمی بینند. در مورد قهرمانان ملی و سیاسی و به خصوص در فرهنگ ما مقوله  “مرگ” و نحوه رویاروئی با آن یکی از شاخصه های تعریف یک قهرمان است. گوئی “مرگ” ترازوی سنجش قهرمان شدن یا نشدن است و نه زندگی. هر چه عمل قهرمانانه بزرگتر باشد و رویاروئی با مرگ شجاعانه تر و باز در فرهنگ ما مظلومانه تر قهرمان به قدیسیت خود نزدیک تر میگردد.

کمتر دیده شده است که قهرمانان ملت ها متفکران و شاعران و فیلسوفان و هنرمندان و بشر دوستان و دانشمندان باشند اما قهرمانان سیاسی و نظامی و مذهبی و شیفتگان انان بسیار. قهرمان و قدیس نمونه ای است که نحوه زندگی و مرگ معنادار را به شکل تجسم انسانی به قهرمان پرست و مومن می اموزد.

امروزه روز هیچکس برای من قهرمان نیست. همه آدمها به نوعی محکوم به سرنوشت خود هستند در جبر تاریخ گذشته آنها و شرایط پیرامونشان. اما آدم های زیادی بوده اند که در زندگی خود انها را به جهتی از جهات ستوده ام آنهم نه به دلیل نوع رودرروئی انها با مرگ بلکه به دلیل نوع رودرروئی انها با زندگی.

من هم در جوانی مثل خیلی از جوان های دیگر برای خود قهرمانانی داشته ام.  قهرمانانی که تعریف آنها در طول زمان و زندگی تغییر کرد. انوقت ها که خیلی جوان بودم بعد از عبور از شخصیت ها و قدیسین مذهبی مثل امام علی و حضرت عباس و بعدها هرکول و ماسیست و پله فوتبالیست برزیلی و الویس پریسلی در نوجوانی،  مصدق بود و بعد شد محمد بخارائی و نواب صفوی و بعدها خسرو روزبه و استالین و مائو وهوشی مین و همینطور پیش آمد تا رسید به چه گوارا و کارلوس تروریست ونزوئلائی معروف به “شغال” که اتفاقا هردو در یک روز و یکسال به دنیا آمده ایم. یکی از علت هائی که من برای رشته پزشکی دانشگاه ثبت نام کردم پزشک بودن چه گوارا بود اما بعد ها که شغال الگو و قهرمان شد رشته پزشکی را هم ول کردم. درست و در همین ایام سر جریان هواپیما ربائی به زندان افتادم و از نزدیک با کسانی آشنا شدم که قهرمانانشان قهرمانان من بودند. آدم هائی که به همین دلیل هم در زندان بودند.

 ادبیات بعد از انقلاب پر است از ذکر خاطرات در مورد قهرمان ها و قهرمانی ها و قهرمان پروری ها و خود قهرمان پنداری ها، در ستایش قهرمانان. فرایند قهرمان پروری نیز روند در خور توجه ای دارد. که چگونه آدم های معمولی از حیطه انسانی خود خارج میشوند و تبدیل به ابر- انسان و تصویری خالی از خدشه میگردند. ضعف ها زدوده میشود و قهرمان در هاله ای از تقدس قرار میگیرد و ادمهائی هم پیدا میشوند که انها را تقدیس کنند. اما واقعا قهرمان کیست.؟ قهرمانی چیست؟

اشاره کردم که تعریف من از قهرمان و قهرمانی در طول زمان و زندگی تغییر کرده است اما نمیتوانم نسبت به بعضی شخصیت هائی که چگونگی زندگیشان گاهی مرا به فکر فرو برده است بی تفاوت باشم. از همان ایام جوانی شروع میکنم . شخصیت هائی انسانی که در ادبیات بعد از انقلاب هیچ کجا و هیچکس از انان به عنوان قهرمان یاد نکرده است. آدم هائی که برای بعضی ها حتی عین معنای ضد قهرمانند اما بدون شک درک این ضد قهرمانان از معنای زندگی بسیار ورای کسانی است که از ترس سردی هوای پاکیزه پنجره های خود را باز نمیکنند. و از میان همه آنها تنها به ذکر چند نمونه میپردازم.

 

سید باقر امامی*

زندان قصر شماره چهار سال 1351

در زیر هشت باز شد و تعداد زیادی شاید بیست سی نفری زندانی تازه وارد بند شماره چهار شدند. اغلب آدم های میان سال که رنگ و روی دانشجوئی و روشنفکری نداشتند. اکثرا کارگر بودند وهمه عضو گروهی به اسم “ساکا” سازمان انقلابیون کمونیست ایران. داستان این گروه هم در صحنه سیاسی چپ های آن زمان داستانی جالب بود.

 این گروه  پیروان شخصی به نام سید باقر امامی بودند که در خانواده ای اشرافی و مذهبی و معتبر زاده و از همان جوانی بعد از رفتن به شوروی و رفاقت با روسها به یکی از بزرگترین تئوریسین ها و ایدئولوگ های مارکسیت تبدیل شده بود اما عقاید خودش را داشت و به هیچ وجه با حزب توده هرگز آبش در یک جوی نرفت و نه حزب و نه رهبرانش را کمونیست واقعی به حساب نمی آورد.  تمام زندگی سید باقرامامی پر از ماجراهای سیاسی است.  محکوم به اعدام شد و بعد زندان ابد و متهم به جاسوسی برای روسها و مطرود حزب توده و به همین دلیل هم برای خودش رفته بود و از همان اوائل محافل مطالعاتی صرفا کارگری را تشکیل و سازمان داده بود که به “کوروژک” که به زبان روسی همان “محفل” است معروف بودند. این محافل  کارگری سالهای سال به کارشان که بیشتر مطالعه آثار مارکسیستی و جزوات و نوشته های  خود باقر امامی بودند ادامه داده بود و به ظاهر تنها تشکیلاتی بود که از تیررس ساواک خارج مانده بود و بطور مخفی به حیات خود ادامه میداد تا اینکه با حدوث آن حادثه و ورود روشنفکران به این تشکیلات، ساواک بر تمام اعضا و فعالیتهای این تشکیلات احاطه پیدا کرد و حالا در زندان شماره چهار من با داستان سید باقر امامی از زبان پیروانش آشنا میشدم.

اما داستان اصلی بر سر سید باقر امامی است. میگفتند باقر امامی، که اعضای کارگری و با سابقه و میانه سال “ساکا” واقعا برای او احترام زیادی قائل بودند و من نظیر این احترام را تنها بین دراویش و قطبشان دیده ام خودش در محله ای فقیرنشین و کارگری و در خانه ای محقر زندگی میکرده است، با عبائی بر دوش و چراغی گردسوز و در همان اطاق محقر اوقات را به رتق و فتق امور تشکیلاتی و نوشتن اثار مارکسیستی می گذرانده است تا اینکه عاشق بر یک دختر ارمنی میشود و روزی از روزها با پول تشکیلات با دخترک به ارمنستان فرار میکند.

تصمیم بزرگ و خائنانه او به یمن عشق به یک زن مدت های مدید مرا در مورد آدم ها به فکر فرو برد. بی تردید باقر امامی بهتر ازهمه میدانست که همه و منجمله تاریخ در مورد او چگونه قضاوت خواهند کرد. اما چه داد و ستد غریبی؟ در ذهن او چه میگذشت؟

بعد ها چنین شایع شد که سید باقر امامی از کرده خود پشیمان شده و در اواخر سال 1346 و در سن 64 سالگی خود کشی کرد. برای من باور نکردنی می نمود. مردی که به اختیار قدرت در افتادن با تاریخ خود را داشت خودکشی نمیکرد.

*  برای آشنائی بیشتر با زندگی سید باقر امامی

 

دکتر هوشنگ داستانی*

زندان قصر - سال 1351

بی شک صفای حیاط زندان شماره چهار مدیون دکتر داستانی بود. به نظر سی ساله یا چیزی نزدیک به این بود. دکتر زنان و و زایمان و مشغول کار بود که دستگیرش کرده بودند. چشمهای گود رفته و درشت، بدنی ورزیده و پوستی تیره، با پیشانی بلند. همیشه او را با زیر شلواری سورمه ای رنگی که پاچه هایش را بالا زده است و آبپاشی در دست دارد به یاد می آورم و یا وقتی سر حوض آب نشسته بود.

دکتر ادم متمایزی در بند چهار بود. به همه احترام میگذاشت و همه به او احترام میگذاشتند چه مذهبی و چه غیر مذهبی و هرکس با هر عقیده سیاسی اما تنها زندگی میکرد. غذای زیر هشت را که زندانیها تحریم کرده بودند میگرفت و برای خودش زندگی مستقلی داشت. میگفتند او را با چند نفر دیگر در مزرعه ای در خراسان با چند قبضه تفنگ دستگیر کرده بودند و باز گفته میشد که از طرفداران افکار مائو و جنگ های دهقانی بوده است. دکتر ضمنن مسول اطاق تلویزیون هم بود و به خاطر همین سرو وضع دادن به باغچه ها و مسول اطاق تلویزیون بودن همه به نوعی با او سلام و علیک هم داشتند هرچند هیچکس از این تنها و مستقل بودن او خوشش نمیامد. موضعش روشن نبود!!.

دکتر به پنجسال حبس محکوم شده بود و وقتی او را شناختم اخرین ماه های محکومیت پنج ساله را میگذراند. از دکتر داستانی یکی دو خاطره دارم که گاه و بیگاه مرا به فکر میاندازد.

روزی بود که به کلانتری قلهک حمله شده بود. یکی دو پاسبان کشته و سلاح انها ربوده شده بود و حالا در زندان بحث شدید بر سر این بود که کار کدام گروه است و هر گروه هم سعی میکرد که این عمل قهرمانانه را به خودش نسبت دهد و به انقلابیون فسیل شده فخر بفروشد.

روز بعد دکتر که سر حوض ابی به سر و صورت خود میزد مرا صدا کرد و گفت دیشب شعری گفتم بیا تا برایت بخوانم.

شعر بلندی بود که چیزی از ان یادم نمیاید به جز این  تکه:

“در دور دست ها عقابی به خاک افتاد 

و لاشخوران همه فریاد میکردند

از ما بود از ما بود”

بعد ها در زندگی این شعر بارها به یاد من افتاد. دکتر میگفت: من هیچ چیز نمیدانم. دکترم. صبح تا شب سر و کارم با زنها بوده است اما از زنها هم هیچ چیز نمیدانم. حرف های دکتر دامغانی برایم تازگی داشت.

اما بیاد ماندنی ترین کار دکتر داستانی برای من که شاید برای زمان های زیادی یک سوال بزرگ بود اخر و عاقبت دکتر بود. پس از گذراندن سالها در زندان و وقتی فقط چند ماهی بیشتر به آزادی او نمانده بود یک روز او را زیر هشت صدا زدند. دکتر داستانی رفت و ناپدید شد و چون هیچکس با او مراوده نزدیکی نداشت کسی هم در مورد این ناپدید شدن ناگهانی او اظهار نظری نکرد. چند روز بعد بود که در یکی از همان برنامه های تلویزیونی شو های امنیتی دکتر داستانی ظاهر شد و فکل و کراوات زده نسبت به گذشته سیاسی خود ابراز ندامت کرد. بارها از خودم پرسیده ام چرا چند ماه دیگر صبر نکرد، فقط چند ماه….فاصله بین قهرمان بودن و ضد قهرمان بودن.

* نام اصلی محفوظ است

 

 پیرمرد لجباز

زندان قصر سال 1351

نمی توانم حیاط زندان شماره چهار را بدون پیر مرد تصور کنم. با ریش های بلند و سفیدش، با لباس ابی رنگ همیشگی زندان و پاهای کج و معوجش که باعث میشد هنگام راه رفتن بلنگد. شاید چیزی نزدیک به هفناد سال داشت.

تنها بود و در جمع زندانیان تنها زندگی میکرد. با اینکه میگفتند توده ای است و به خاطر چاپ و پخش اعلامیه به سه سال زندان محکوم شده بود اما هیچوقت سر سفره نه توده ای ها و نه هیچ جمعیت دیگری ننشست و با اینکه غذای جیره زندان از طرف زندانیهای سیاسی بایکوت شده بود اما همه میدانستند که پیرمرد جیره غذای خود را از زیر هشت ( دفتر نگهبانی) میگرفت.

همه او را به اسم آقای زهتاب صدا میزدند. اصلیتش از اذربایجان بود با لهجه غلیظ ترکی و همیشه و بجز موارد استثنائی درحال شطرنج بازی کردن بود و یا به باغچه ها سر و صورت میداد. بساط شطرنجش همیشه روبروی او پهن بود. بچه های زندان هم میدانستند که همیشه برای بازی آماده است و البته شطرنج را هم بد بازی نمیکرد. عیب بزرگ او این بود که هرگز حاضر نبود بازنده بلند شود و همه میدانستند که اگر با او بازی را شروع کنند دیگر خلاصی نخواهند داشت تا وقتی که بالاخره پیرمرد برنده شود.

ساعت های زیادی را با او به بازی شطرنج گذرانده بودم. کارگر نقاش ساختمانی بود. هیچوقت در مورد این که  اصلا خانواده ای داشته است یا نه حرف نمیزد اما گفته بود که تک و تنها در محله ای در جنوب شهر تهران زندگی میکرد. شکایت داشت که پیر شده است و به سادگی برای او کار گیر نمی امد. متوجه شده بودم که پیرمرد خارج از زندان زندگی بسیار سختی را می گذرانده است. در زندان هم هیچوقت هیچکس به ملاقاتش نیامد و هیچوقت منتظر کسی نبود. شاید یکی از دلائل اینکه سر سفره توده ای ها نمی نشست این بود که معمولا هرکس سر هر سفره ای می نشست به فراخور حالش و برای تامین غذا چیزی می پرداخت و او مطمئن بود که هیچوقت نخواهد توانست چیزی بپردازد و ننگ صف شکنی و غذای تحریم شده زندان را خوردن و زجر تنهائی را به سه سال زندان سر سفره دیگران نشستن ترجیح داده بود. با اینحال همه برای پیرمرد احترام قائل بودند و با بازی شطرنج تنهایش نمی گذاشتند.

روزی که قرار بود از زندان آزاد شوم چند روزی بود که از اعتصاب غذای پیرمرد می گذشت و حرف هیچکس نه رئیس زندان و نه خود زندانی ها که از او میخواستند تا اعتصاب غذای خود را بشکند در او اثر نداشت. هر زبان خوش و نصیحت و وعده و وعیدی از طرف زندانی ها با هر مرام و مسلک بیهوده بود. اقای زهتاب برای مقامات با همان انشای ساده خودش نامه ای نوشته بود و تقاضای کار کرده بود و گفته بود که تا وقتی به تقاضای او رسیدگی نشود اعتصاب غذا خواهد کرد. تا انوقت سابقه نداشت که به زندانی سیاسی کار داده باشند و یا زندانی سیاسی تقاضای کار کرده باشد. رئیس زندان هم همه جور با خواهش و قول و قرار از پیرمرد خواسته بودند که اعتصاب غذای خود را بشکند و فرصت دهد تا مقامات بالاتر در این مورد رسیدگی کنند و به همه ” نه”  گفته بود.

روزیکه داشتم ازاد میشدم سراغ پیرمرد رفتم که با جثه ای نحیف و بسیار لاغر شده زیر ملافه ای دراز به دراز افتاده بود. چشمهایش از ضعف باز نمیشدند. پیشانیش را بوسیدم. خودم را حقیر تر از ان میدانستم که حرفی بزنم. چه چیزی میتوانستم بگویم؟

در خاکستری چشمهایش حتی از میان پلک های نیمه باز او میتوانستم بخوانم که پیرمرد تا ته خط خواهد رفت.

در ساعت های طولانی بازی شطرنج و حرفهایش فهمیده بودم که در زندگی سختی زیاد کشیده بود. بخصوص از وقتی که دستهای کج و معوج شده و کارکرده و کلفتش با رگ هائی که در هم پیچیده بودند دیگر چندان یاری نمیکردند و بدتر در فصل زمستان که اصلا کار نبود و برای او که دیگر جوان نبود. میگفت ” روزی از روزها دیگر طاقتم طاق شد. چند روزی بود که غذا نخورده بودم و در تنهائی و سرمای اطاق فکر میکردم که خواهم مرد. از این نوع مردن میترسیدم. هزار بار با خودم کلنجار رفتم که بروم یا نروم. عمو زاده هایی دارم که در بازار تهران حجره دارند اما هیچوقت بسراغشان نمی روم. تا اینکه بالاخره خود را قانع کردم که پای مرگ و زندگی در میان است و به طرف بازار راه افتادم. طوری رفتم که تقریبا در حوالی ظهر انجا باشم و وقت نهار. بالاخره مدت های مدید بود که همدیگر را ندیده بودیم. حتما مرا برای نهار دعوت خواهند کرد. طاقتم طاق شده بود. گرسنه بودم. به طرف بازار راه افتادم و حوالی ظهر به حجره عموزاده ها رسیدم. از دیدنم خوشحال شدند اما هر چه اصرار کردند که برای نهار بمانم قبول نکردم، نتوانستم …. گفتم که نهار خورده ام.

******

میدانستم که پیرمرد مغرور و لجباز تا ته خط خواهد رفت.

باشا

کابل –  سال 1358

هنوز روس ها در افغانستان بودند. حتی بعضی اوقات و البته به ندرت میشد در دوست ها صدای غرش توپ های جنگی را شنید اما در آن مسافرخانه محقر در کابل دنیا رنگ و بوی دیگری داشت. مسافر خانه هنوز و از سالهای دور به خاطر ارزان بودن و مصفا بودن حیاطش و اینکه همه چیز و بخصوص حشیش خوب هم در آن یافت میشد گذرگاه و محل اقامت اغلب جوانان توریست اروپائی بود که یا از هند و نپال برمی گشتند و یا به هند و نپال میرفتند. دختران  و پسران فرانسوی و ژاپنی و انگلیسی و حتی جوانی از فی جی انجا بود که تا آنوقت حتی نمیدانستم کشوری به این نام هم هست. اطاقهائی کوچک و محقر در اطراف حیاطی وسیع و مصفا با نیمکت هائی که زیر الاچیق چیده شده بود و خوشه های انگوری که از سقف و از میان برگ ها اویزان بودند و باغچه های پرگلی که مسافرخانه چی عصرها آنها را آب میداد و طراوت و تازگی را هم به مکالمات جوانهائی که تجربه های خود را برای هم تعریف میکردند اضافه میکرد. مسافرخانه چی که عکس بزرگ گوگوش را به دیوار به اصطلاح دفترش چسبانده بود با من که فارسی حرف میزدم میانه خوبی داشت و من هم اغلب اوقات روی یکی از نیمکت های زیر الاچیق می نشستم  و به دنیا نگاه میکردم. اروپائی ها با من غریبگی میکردند.

- آقا….آقا…

صدای زنانه ای بود که از چند نیمکت آنطرف تر و از پشت مرا صدا میزد که در میان سروصداها و مکالمات توریستها مرا شوکه کرد. گوئی شنیدن صدای زنانه با کلام دلنشین فارسی صوتی ملکوتی بود. به پشت سر نگاه کردم. سیمائی زنانه با چشمهائی سیاه که به اعماق نفوذ میکرد با موهائی سیاه که همچون آبشار بر دوسوی گردن او که در پیراهن سیاهی قاب گرفته شده بود فرو میریخت.

- بیا … بیا… بشین. شما ایرانی هستی؟

ایرانی نبود. از لهجه اش فهمیدم.

بلند شدم و محو به سوی او رفتم. برجستگی سینه هایش با آن صورت و موها و چشمها هم اواز و همنوا بود اما خدای من که تا آنوقت هیچ موجودی را این چنین ندیده بودم. بازوها به جای ساعد به انگشتانی زشت و کج و معوج ختم میشدند در هر دو دست، و رانهای زنانه و زیبا که قبل از رسیدن به زانو پایان یافته بود در لاستیک سیاهی پیچیده شده بودند. عملا همچون مجسمه ای روی نیمکت نشسته بود.

گفت اسمش “باشا” ست و از اهالی پیشاور اما زیاد به ایران رفته است و زیاد در ایران مانده است و برای همین فارسی را یاد گرفته بود. میگفت با شوهرش کارشان اینست که مهر و تسبیح را از جائی میخرند و به جائی میبرند و میفروشند از مشهد به کربلا و از کربلا به شام و به مکه و برمیگردند و زندگیشان از این راه و روزگارشان اینطور میگذرد و الان هم در راه سفر به مشهد بودند…. و گفت شوهرم هم آمد وصدایش زد

- سردار …سردار بیا اینجا این آقا ایرانیه. 

سردار به ما نزدیک شد. مردی برومند و سی و چند ساله بسیار خوش قامت و ورزیده ، خوش چهره با چشمهائی درشت و  موهائی صاف که آمد و در کنار او نشست .

چه زوج غریبی.

سردار “باشا” را همچون کودکی در آغوش گرفت و او را که خسته شده بود برای خواب به اطاق برد. “باشا” موهای سردار را با انگشت های چندش آورش نوازش میکرد و سردار عاشق “باشا” بود. این را از همان نگاه ها و پرسشهای لحظه های اول فهمیدم.

هردو همشهری بودند. در یکی از شهر های منطقه پیشاور. جائی که مردانش به خشونت هنوز هم مشهورند و پای دولت به آنجا باز نشده است. هنوز رسم و رسومات قبیله ای حاکم است. سردار برایم از داستان عشقش به “باشا” تعریف کرد؛ که تمام جوانیش را با تعدادی از دوستانش به گردنه گیری و قاچاق و سرقت و دستبرد گذرانده بود. میگفت حتی یکبار به زنی وقتی شوهرش را رفقایش بسته بودند در مقابل چشم شوهرش تجاوز کرده بود. سردار میگفت و چشمهای درشتش پر از اشک میشد تا اینکه بالاخره دستگیر و به اعدام محکومش کردند. پنچ سال را زیر اعدام و در انتظار اجرای حکم در زندان گذرانده بود تا اینکه ضیائ الحق کودتا کرد و دستور عفو زندانیان را داد.

گفت روزی از روزها در حجره یکی از اقوام که در بازار پارچه فروشی داشت “باشا” را دیدم که با خانواده برای خرید آمده بودند و از همان روز عاشق او شدم. تمام اقوام و خویشان و پسر عموها و خانواده با این وصلت مخالفت کردند. بهترین دخترهای قبیله خواهان من بودند ولی با همه در افتادم و مرا از هم چیز محروم کردند و باز هنوز که هنوز است پس از اینهمه سالها عاشق او هستم. می بینی که هیچکاری را خودش نمیتواند بکند، هیچکاری. هیچ جائی نمیتواند برود، هیچ جائی و من فکر میکنم خدا او را برای من فرستاده تا گناهان گذشته خود را با خدمت به او پاک کنم. اینکار را میکنم و با عشق و علاقه هم میکنم اما گناهان من خیلی بزرگ است و این کافی نیست. بعضی وقت ها خدا مرا زجر میدهد…خیلی زجر. وقتی که روی چارچرخه (جعبه ای روی چهار چرخ) از کوچه و خیابان ها میگذریم و بچه ها دور او جمع میشوند و او را مسخره میکنند و آزارش میدهند را میتوانم تحمل کنم اما وقتی هلش میدهند و به یک طرف میافتد و مرا با ضجه صدا میزند را نه.

*****

چه کسی برای او سرودی خواهد سرود؟

 

رضای بی ادعا

رضا از دوستان یادگار یک عمر زندگی است. نزدیک نیم قرن است که با هم رفیقیم. علاوه بر اینکه با هم در یک محله بودیم دوران نوجوانی و جوانی را هم با هم گذراندیم. پسر نانوای محله بود و بارها مجبور شده بودم تا توی صف بایستم و مثل هر مشتری دیگری نانم را بدهد و پولم را بگیرد. همیشه و در همه کارها بچه متوسطی بود. فوتبال بازی میکرد اما در تیم دسته دوم و هر سال بالاخره قبول میشد ولی با یکی دو تجدیدی. همیشه در میانه کلاس می نشست. با این حال در عالم دیگری هم سیر میکرد که او را متفاوت میکرد. علاوه بر پوتین های بزرگ سربازی که برای چندین سال به پا داشت و دو چرخه کهنه و بزرگی که برای تسهیل در رفت و آمد او به نانوائی برایش خریده بودند صدای او بود که بعضی وقتها از بلندگوی مسجد پخش میشد و موقع نماز جماعت برای اقای توحیدی پیش نماز مسجد جامع تکبیر میگفت. اصل رضا از شهر قم بود و برای همین هم بچه ها سر به سر او میگذاشتند که صادرات قم بالاخره اخوند است و وارداتش مرده اما همه اینها جزئی از مذهبی بودن شدید خانواده رضا میگفت. پدر و برادر و خودش ماه محرم سیاه میپوشیدند و دکان نانوائی سیاهپوش میشد. مدتی هم به جلسه های حجتیه که برای مبارزه با بهائی ها تشکیل میشد میرفت. خانه رضا تنها خانه ای در محله بود که به خاطر حرام بودن حتی رادیو هم نداشت.  بچه ساده و بی توقعی بود و تصمیم داشت بعد از گرفتن دیپلم تاکسی باری بخرد و کار کند و خانواده ای راه بیاندازد. اما امان از رفیق بد و محیط فاسد که بالاخره رضا رفت دانشگاه و ضمنن کارگردان تئاتر دانشجوئی شد و عاشق یکی از بازیگرانش. رضا علیرغم مخالفت تمام دنیا و مافیها با ان دختر ازدواج کرد و شاید خوشبخت ترین خانواده ای را تشکیل داد که میشناسم و همیشه ان را مدیون عشق میدانم. رضا عاشق یک دختر بهائی شده بود.

*****

آدمها موجودات عجیب و پیچیده ای هستند و این آدمها و داستانها در زندگی من ادامه یافتند و هنوز در تعریف معنای قهرمان سرگردانم.

امیر حسین فطانت

گواتاویتا - کلمبیا  بهار 1392

در عالم ادبیات تنها کتاب هائی میمانند که خواننده را به اندیشیدن دعوت کنند

 برای خرید کتاب و حمایت از نویسنده     دانلود آزاد کتاب “داستان تمام داستانها”dastanha001.jpg


3 نظر برای “قهرمان کیست؟”

  1. کیوان گفت:

    جناب فطانت خوشحالم که وب سایت زدید
    من پارسال از طریق سایت بالاترین یکی از ویدئوهاتون به اسم انسان مقدس است را دیدم
    بعد تو گوگل سرچ کردم چیز زیادی در مورد شما نبود.. جز یک سری مطالب پراکنده
    امسال که اسم شما را سرچ کردم.. خوشبختانه با وبسایت شما رو به رو شدم
    که پر از مطالب جالب بود
    بنده 30 سالمه.. بعد از انقلاب به دنیا اومدم.. و داخل ایران زندگی می کنم… و از خلال همین نوشته ها با شما آشنا شدم.. ارادت قلبی زیادی به شخص شما دارم…
    انسان دوست داشتنی هستید
    من مرتب به سایت شما سر می زنم. و منتظر نوشته های جدید شما مخصوصا” خاطراتتون هستم
    مطمئنا” کوله لباری از خاطرات ریز و درشت هستید

    ارادتمند

  2. کیوان گفت:

    سلام
    جناب فطانت اگر کنار نوشته ها مطالبی را به صورت تصویری و و یدئوی هم در ساییتون قرار بدید تاثیر گذاری بیشتری داره …درست مثل همون ویدئویی به اسم انسان مقدس است .. یعنی در قالب گفتگو باشه ..

  3. رقیب گفت:

    اما براستی قهرمان کیست؟
    چرا تاریخ، تاریخ قهرمانان است و چرا مردم به قهرمان نیازمندند؟!
    اقای فطانت خیلی ممنون از ٥ پاراگراف اول
    خیلی ممنون میشوم اگر در مورد قهرمان چند منبع به من معرفی کنید
    آخر میدانید من دربدر به دنبال منابعی در اینخصوص میگردم
    باتشکر

نظر شما