آشپزخانه “خونین شهر” - فیلمنامه موسیو کاپلان

زندان آغری – مردی با عروسک

555.jpgیک ب111-005.jpgعد از ظهر داغ تابستانی بود که در خیابان زند شیراز که بوی جنگ و جنگ زدگی از در و دیوار آن میبارید و پس از قدم زدن های بیهوده و بسیار، بی میل بسوی خانه میرفتم. روبروی دکه کتابفروشی که بساطش را کنار خیابان پهن کرده بود به کتابها نگاهی انداختم.  پر از کتابهای مذهبی و انقلابی، کتابهای شریعتی و ال احمد و عکسهای چه گوارا و همه کتابهای ممنوعه پیش از انقلاب. آنوقت ها با چه شوق و ذوق و ترس و dacument-turkish.gifدلهره ای دنبال یکایکشان گشته بودم . چشمم به کتاب زوربای یونانی خورد. فیلم زوربا را قبلا دیده بودم و با اینحال از بی کتابی کتاب را خریدم. روزی که اخرین صفحه کتاب خوانده شد و کتاب را بستم تصمیم خودم را گرفته بودم. به دستهای خودم نگاه کردم، به افکار خودم و به همه گذشته های خودم. من همیشه روشنفکر بودم و مثل یک روشنفکر زندگی کرده بودم. بیش از این نمیخواستم  آلکسیس باشم. تصمیم گرفتم زوربا شوم.

زوربای یونانی نیکوس کازانتراکیس داستان ارتباط و رویاروئی یک روشنفکر است که میخواهد عشق و زندگی را از لابلای کتابها و کلمات دریابد و در مقابل او “زوربا” ست. مردی عامی و بیسواد که زندگی را از زندگی کردن فراگرفته است.

با خود گفتم : از ایران میروم. اینجا من محکوم به گذشته خود هستم. اینجا من کسی هستم که همه چیز من بر من سنگینی میکند. حتی حرف زدن من و کلماتی که بکار میبرم مثل حرف زدن روشنفکرهاست. میروم تا زندگی را از زندگی کردن یاد بگیرم. شاید رفتم و روی کشتی های بزرگ که کارگر ارزان میخواهند کار کردم. اگر حادثه ها به سراغ من نمی آیند من به سراغ انها خواهم رفت. هنوز جوانم و بالاخره اتفاقی خواهد افتاد. باید بروم تا از خودم آدم دیگری بسازم .

*****

همه دارائی من یک جیپ جنگی قدیمی بود همسن  وسال خودم و مقداری خرت و پرت بازمانده روزگار بیابانگردی و پیله وری در روستاهای اطراف نیریز، کفه قطرو و چادر سیاه های عشایر. جیپ را فروختم به هزار دلار که به بهترین شکلی در پاشنه و کف پوتین هایم جاسازی کردم و با پولی که از فروش خرت و پرتها به دست امد راهی کوه های مرزی میان ایران و ترکیه شدم. دلم نیامد با پولی که قرار بود زندگی تازه خود را با ان بنا کنم حداقل لباس مناسبی بخرم و چه اشتباه بزرگی.

شبی تاریک و بارانی بود. هم خوب بود و هم بد. راحت تر از اینکه انتظار داشتم از روبروی پاسگاه روستای بازرگان رد شدم و از میان مزارع مرطوب و بلند بسمت کوه ها میدویدم. هنوز کاپشن سربازی دوران جنگ را به تن داشتم و ریش هایم بلند بود و هردو چه اشتباه بزرگی. میدانستم که وقت تنگ است. باید قبل از روشنائی صبح از مقابل مرزبانی ترکیه هم میگذشتم و در مقابلم کوه هائی بودند که نمیدانستم چند وقت طول خواهد کشید تا از انها بگذرم. رعد و برق های گاه وبیگاه راه را برایم روشن میکردند و من تمام نیرویم را در چشمهایم متمرکز کرده بودم و با این حال و فقط به دلیل یک رعد و برق ساده فهمیدم که یک یال کوه را به اشتباه بالا امده بودم و میان من و یال اصلی یک دره فاصله بود. خیلی خسته بودم هرچند بارم سبک بود. یک ساک ساده که در ان مقداری لباس داشتم و دیگر هیچ.

وقتی یال اصلی را بالا آمده بودم بدنم خیس عرق بود اما صورتم در سوز سرمای یک شب سرد و بارانی کوهی یخ زده بود. از خستگی نمیتوانستم راه بروم و سکون سرما را برایم غیر قابل تحمل میکرد تا بالاخره خستگی بر سرما غلبه کرد و در حالی که در دوردستها هنوز چراغ های روستای بازرگان سوسو میزد در پناه سنگی به خواب رفتم.

با صدای فریاد بلند و خشونت بار سایه ائی که از پشت نور شدید نورافکنی که چشمهایم را کور کرده بود ایستاده بود ازجا جهیدم. مرزبان های ترک بودند که به زانو نشسته بودند و تفنگها را بروی من نشانه رفته بودند. من با زبان ترکی اشنائی چندانی نداشتم اما سابقه گذراندن سه ماه در زندان ماکو مرا با تعدای لغت ترکی اشنا کرده بود. زحمت بسیار کشیدم که قانعشان کنم که تنها هستم و جز این ساک چیز دیگری به همراه ندارم. به دستور فرمانده گشتی مرزبانی تعدادی برای جستجو به اطراف فرستاده شدند و پس از مدتی در میان مرزبان های ترک به پاسگاه ترک ها رفتیم. من اصلا نگران نبودم. میخواستم زندگی را از زندگی کردن بیاموزم و اینک زندگی.

 پس از تشزیفات بازرسی بدنی و اسم و قصد و سوال و جوابهای معمول به زبان ترکی و امضای اوراق بازجوئی تا صبح در پاسگاه با سربازها از ایران و وضع ایران با زبان الکن گفتگو میکردیم. گفتم که قصد من عبور از ترکیه برای رفتن به یکی از کشورهای اروپائی است و از اول تا به اخر هم همین را همیشه گفتم.

صبح با جیپ پاسگاه مرا به یک محوطه نظامی بزرگ بردند. داد و بیداد کردن نظامی هائی که رفته رفته درجه هایشان زیاد تر میشد و به زبان ترکی از من سوال میکردند و به خمینی فحش میدادند و مرا جاسوس خمینی میدانستند در من ترسی ایجاد نمیکرد. چیزی نبود که بتواند مرا بترساند. با من تجربه روزهای جنگ در خونین شهر بود.

با ماشین نظامی و پس از چندین بار تکرار همان حرفها و چندین بار بازرسی بدنی بی دلیل،  مرا با کامیون نظامی به شهر دوغ بایزید بردند و تحویل پلیس ها دادند.

از قبل میدانستم که پلیسهای ترک عاشق پولند و به همین دلیل هرچه از انها اصرار که پولها را کجا مخفی کرده ام همیشه میگفتم که تمام دارائی من همان مقدار پول ترکیه بود که با خود داشتم. البته برای انها بسادگی باور پذیر نبود اما من هم از دوران چریک بازی بعضی کارها را خوب بلد بودم. ترساندن من به عنوان جاسوس خمینی از همان ابتدا شروع شد. ریش و لباس من هم که بهترین دلیل بود و هیچ مدرکی نداشتم که ثابت کنم جاسوس خمینی نیستم. مکالمه شکسته و بسته من با پلیس های خشن و یک مامور لباس شخصی که همه از او حساب میبردند با فحاشی های انها به خمینی پایان گرفت و مرا در محوطه ای که کوچک ترین سلول انفرادی زندگی من است انداختند. ساعتها طول کشیده بود و از خستگی روز وشب قبل و بازجوئی های ان روز دیگر رمقی در من نمانده بود. در گوشه زندان چمباتمه زده و به خواب رفته بودم، خوابی بس عمیق که به ناگهان در سلول باز شد و پلیس های خشن مرا تحویل چهار لباس شخصی دادند که اسلحه های انها از زیر کتشان معلوم بود. وقتی گذرنامه ام را خواستم  پلیس لاغر اندام و بیرحم و بد دهن که تا آخرین لحظه ها هم نمیتوانست باور کند که من دلار و مارک با خود ندارم با تمسخر گفت: کدام پاسپورت ؟  تو که پاسپورت نداشتی.

هر چهارنفر خیره به من نگریستند و مرا سوار ماشین شخصی کردند که با سرعت زیاد راه خارج شهر را در پیش گرفت و وارد جاده خاکی شد که در انوقت شب هیچ ماشین دیگری عبور نمیکرد. در سواری شخصی سکوت برقرار بود و یکبار وقتی با همان زبان الکن پرسیدم که به کجا میرویم با فحاشی به خودم و خمینی شدم که فهمیدم این همسفران اصلا اهل هیچگونه هم صحبتی نیستند.  شاید نیم ساعتی در همان جاده خلوت و خالی رفته بودیم که کلماتی بین ماموران رد و بدل شد و ماشین سواری در نزدیکی تپه ای ایستاد. یکی از انها با خشونت به من فهماند که بروم و پای تپه بایستم و در حالیکه به خمینی فحش میداد هر چهار نفر اسلحه های خود را بیرون کشیدند.

در فاصله شاید ده پانزده قدمی که پشت به آنها تا پای تپه میرفتم تمام زندگیم از جلوی چشمانم گذشت. پس داستان قرار بود اینطور تمام شود. پس انهمه ناپدیدشدگان اینطور ناپدید میشدند. چه کسی خواهد فهمید من در اینجا مُردم. هیچکس از امدن من مطلع نبود، هیچکس منتظر من نبود…..هیچکس از دستگیری من اطلاع نداشت. مشکوکند که من جاسوس خمینی ام و این بی دردسر ترین راه برای بیرون آمدن از شک بود. حالا میفهمیدم چرا پاسبان لاغر و بد اخلاق پاسپورت مرا نداده بود. چه کسی میتوانست رد مرا پیدا کند؟ .یکی از انها فریاد زد:

 ایرانی!… میترسی؟

با همان زبان الکن گفتم :

من فقط الله دان گوروخمیشم….( چیزی شبیه به اینکه من فقط از خدا میترسم )

******

دستهای دستبند زده ام  را باز کردند، سیگاری گیراندند و بدستم دادند هر چها نفر در کنار تپه شاشیدند و باز در میان مامورها نشستم و ماشین سواری براه افتاد. صحبت ها گل انداخت و توضیح دادند که مرا به زندان شهر اغری تحویل خواهند داد.

زندان آغری

لباس شخصی ها بالاخره پس از طی تشریفات معمول مرا به زندان شهر آغری تحویل دادند. وقتی پس از سوال ها و جواب آن هم با زبان ترکی اندک من در سلول پشت سرم بسته شد و تنها شدم احساس زندگی دوباره میکردم. احساس امنیت. دو روز سختی را گذرانده بودم.

******

111-005.jpgزندان اغری دو طبقه یا به عبارتی سه طبقه بود. من در زیرزمین زندان بودم. راهروئی که در دو طرف آن اطاق هائی  قرار داشت با درهای اهنی یکپارچه که بالای ان میله دار بود و اگر از در بالا میرفتی میشد ادم های سلول مقابل را با سختی دید و حتی دور از چشم نگهبانها با هم حرف زد. همه چیز” یاساق” بود. دستشوئی رفتن ساعت مقرر داشت و غذای زندان نان و پنیر و زیتون بود که هنوز که هنوز است جزئی از غذای های مورد علاقه من است و یاداور ان دوران.  

ادمهائی میامدند و چند روزی با من هم اطاق بودند و میرفتند. فرصتی بود تا از “دنیز گزمیش” با دانشجوئی کمونیست صحبت کنم. (دنیز گزمیش از فعالین و بنیان گذاران جنبش چپ مسلحانه ترکیه بود که با بانک زنی و گروگانگیری های مد روز ان زمان انقلابیون چپ محکوم به اعدام شد و با دفاع قهرمانانه خود از مارکسیسم و جنبش مسلحانه در دادگاه تبدیل به قهرمان و قدیس جنبش چپ مسلحانه ترکیه گردید) و با جوانی با قیافه کاملا مذهبی و اعتقادات اسلامی از انقلاب ایران صحبت کنیم و به اوازهای حزین پیرمردی بلند قد و روستائی کورد دل بسپارم که در ان از ظلم ظالمها مینالید و با مهره های شطرنجی که از خمیر نان درست کرده بودیم بازی کنیم و در خلال انها او از زندگی در میان کوه ها و اسبها برای من بگوید و با هزار اصرار مرا به ده خود دعوت کند. اسمش نذیر بوفال بود و علت اینکه اسم و خاطرات او به یادم مانده است روح لطیف او بود و اتهامی که بعد از بردن او نگهبانها برایم گفتند. میگفتند او سردسته یک گروه راهزن است که تاکنون چند نفر را به قتل رسانده. باور کردن ان برایم غیر ممکن بود. ان روح لطیف کوهستانی و اتهام انهمه قتل؟  بعد به یاد آوردم که فقط یک انقلابی میتواند با داشتن روحی شاعرانه آدم هم بکشد.

 یعضی اوقات درهرساعتی از روز و شب صدای فریادهای دلخراشی از طبقه بالا به گوش میرسید که تحمل انها واقعا درداور بود. درداورتر وقتی بود که صدای فریادها از طبقه بالا میرسید و در سلول روبروی من مردی بر خود می پیچیدو زار میزد و میگفت: آه سلیمان…. بِرارَکم

نگهبانها به من گفته بودند که یک ایرانی دیگر در طبقه بالا زندانی است ولی او با من فرق دارد. او زندانی خطرناکیست و چندین ماه است که در یک سلول انفرادی در طبقه بالاست.

مدت ها در هم صحبتی با ترک ها و کورد ها گذشته بود تا این که شبی نگهبانها مردی را به سلول من اوردند و گفتند یک ایرانی تازه و ضمنن اشاره کردند که آدم مهمی است.

 روبروی من مردی چهل و چند ساله، با یک کت قهوه ای بسیار خوشدوخت قهوه ای رنگ و شلوار جین در حالیکه با ناباوری به گوشه های سلول زندان نگاه میکرد و جزئیات ان را مورد بررسی قرار میداد وارد شد. پس از سلام و خوش آمد گوئی من قبل از هر چیز خود را معرفی کرد:

من فریدون حداد پی اچ دی، مدیر عامل سازمان “چوکا” و توضیح داد “صنایع چوب و کاغذ ایران ” و پسر سرلشکر حداد هستم  که پدرم را اعدام کردند. شما چند روزه اینجا هسنید؟

-                                                       -  دو    -  چند هفته ای میشه

-  من احتمالا فردا صبح آزاد میشوم و توضیح داد با قاچاقچی از مرز گذشته است و همین امروز صبح خود را به مرزبانهای ترک تسلیم کرده بود. گفت که قصدش رفتن به فرانسه است که همسر و دو فرزندش در انجا زندگی میکنند و مدارکی به ترک ها داده است که فهمیده اند او چه مقامی است وکیست و ترک ها هم قول داده اند که همین فردا و پس از تماس با وکیلم مرا آزاد کنند.  

 پتوئی را به او دادم تا بخوابد. بسیار جدی گفت که هرگز حاضر نیست این پتوی کثیف را روی خود بکشد.

من که میدانستم علیرغم انتظار این تازه وارد هیچوقت فردا صبح ازاد نخواهد شد پتویم را روی خود کشیدم و خوابیدم و مطمئن بودم که زور سرما بیشتر از اشرافیت است.

*****

دو سه هفته ای از هم سلولی بودن من با فریدون حداد گذشته بود. در طول این مدت مثل این که تازه با پدیده ای به اسم بوروکراسی آشنا شده باشد متوجه شد حتی اگر خانمش دکتر متخصص خون در فرانسه باشد و خواهر خانمش از دوستان نزدیک ژاک شیراک و خودش مدرک دکترا از ام ای تی داشته باشد و پسر ژنرال معدوم باشد و برایش از پاریس وکیل گرفته باشند اما روند اداری است که باید طی شود و زندان تجربه تازه و غیرمنتظره ای برای او میتوانست باشد که عاقلانه پاسخ میداد :

- ولی تجربه ای که بدون آنهم میتوان زندگی کرد.

فریدون حداد برایم از تجربه تحصیلش در آمریکا و از پروازش با شاه بر فراز مناطق جنگل کاری شده صنایع چوب و کاغذ و تحسین شاه از او برایم تعریف میکرد. حتی میگفت که کتاب خاطرات امیر عباس هویدا ، که گویا پسر خاله او بود، نزد اوست. البته فریدون حداد اهل قمارهم بود و به من هم قول داد که اگر روزی گذارم به کانادا افتاد میتوانم روی دوستی با او حساب کنم.

تا این که نگهبان ها گفتند ” ابراهیم” زندانی ایرانی طبقه بالا را هم پیش ما میفرستند.

در باره این زندانی قبلا جسته و گریخته چیزهائی به گوشم خورده بود. از نگهبان ها شنیده بودم که چندین ماه است که در بند انفرادی طبقه دوم که محل بازجوئی هم بود و من بارها فریاد محکومینی که که شکنجه میشدند را شنیده بودم زندانی بوده است به اتهام جاسوسی برای ایران و حتی شنیده بودم که خیلی شکنجه شده است.

images34.jpgوقتی او را با نگهبان ها پشت در دیدم یکی از عجیب ترین عکسهای زندگیم را دیدم. مردی با صورتی استخوانی و سی وچند ساله اما بسیار شکسته ، با موهائی کم پشت، چشم هائی گود رفته و هراسان، با پوستی مرده و آفتاب نخورده  با جعبه شیشه ای بزرگی در دست که از پشت ان عروسکی زیبا و رنگارنگ با ارامش همچون فرشته ها خفته بود. تناقض زیبائی و رنگ های عروسک و شکستگی و ویرانی ابراهیم در درگاه سلول عکس غریبی بود.

دو سه هفته ای تا قبل از آزادی من فرصتی بود که من و فریدون حداد و ابراهیم با هم در یک سلول باشیم.

روزانه حداقل ده ها بار ابراهیم سراغ جعبه عروسک میرفت، آن را با احتیاط بر میداشت گردو خاکی که روی آن نبود را با فوت و پشت آستین تمیز میکرد و به جای خود برمیگرداند و این کار ده ها بار در روز اتفاق می افتاد. ابراهیم کمتر با ما و بیشتر با خود حرف میزد. از سوئی به سوئی میرفت و با خود حرف میزد.

فهمیده بودیم که در تهران معلم است و اهل یکی از روستاهای نزدیک مرزی. برای دیدن اقوامش از تهران به روستای زادگاهش مسافرت کرده بود و به توصیه آنها که گفته بودند در انطرف مرز سوغاتی های ارزان پیدا میشود به بازارچه مرزی آمده بود و از همه چیز چشمش این عروسک را گرفت که شبیه تنها دخترک سه ساله اش بود. در انتظار مینی بوس برای بازگشت در قهوه خانه ای مشغول چای خوردن بود که ناگهان یک جیپ ارتشی ترکیه سررسید و او را دستگیر کردند به جرم جاسوسی. پنج ماه بود که زیر انواع فشار ها از او توضیح میخواستند چرا در قهوه خانه از مرد پهلو دستی خود پرسیده بود:

 - این که شایعه شده ارتشبد آریانا در اطراف شهر “وان” پایگاه درست کرده حقیقت داره یا نه؟ ( در آن روزها این قبیل شایعه ها را همه میدانستند و این قبیل کنجکاوی ها برای همه بود)

ابراهیم دائم از سوئی به سوئی قدم میزد و با خودش حرف میزد و باز بسراغ عروسک میرفت تا از آن مواظبت کند.

در میان حرف زدن های دائمیش از نگرانی هایش میگفت: چندین ماهه زندانیم. نمیدونم چه بر سر خونواده من اومده؟ زن من جوونه نمیدونم چه فکری میکنه، بقیه چه فکری میکنن، نمیدونم چی میشه، هیچکس نمیدونه، چه کسی به داد من میرسه، چه کسی میدونه من اینجام، فقط بخاطر این عروسک.

واقعیت داشت. ابراهیم اصلا تیزهوشی لازمه یک جاسوس را نداشت. معلم بدبختی بود که در حدوث بزرگی حادثه ای غیر منتظره در زندگی ساده خود همه چیز حتی مشاعرش را از دست داده بود.

********

dacument-turkish.gifچیزی حدود دو ماه، کمی بیشتر یا کمتر، را در زندان آغری گذراندم. پس از بازجوئی های چند مرتبه و تکراری در حضور مردی روستائی کورد که نقش مترجم را بازی میکرد و تلاش من در فهماندن این که من کسی را تا کنون نکشته ام و آنچه در ورقه سربازی من نوشته است اشاره به یک ماده قانونی دارد و اصلا ربطی به جرم و جنایت ندارد نوشته ای را دادند که به من اجازه عبور از خاک ترکیه را میداد.

دو سه هفته پس از ازادی باز مجبور شدم که در جستجوی مدارک و از جمله گذرنامه ام از استانبول به اغری برگردم. وقتی به دفتر زندان رفتم گفتند که پایان وقت اداری است وباید صبح روز بعد برای صحبت با مدیر زندان برگردم. در مسافرخانه ارزان قیمتی به انتظار صبح فردا روی تخت دراز کشیده بودم که ناگهان در باز شد و چندین مامور وارد اطاق شدند و زیر تخت و داخل کمد را بازدید کردند. یکی از انها که از قبل مرا از زندان میشناخت در مورد ابراهیم از من سوال کرد و وقتی با قیافه متعجب من روبرو شدند اطاق را ترک کردند.

صبح روز بعد به دفتر زندان رفتم. مدیر زندان که قبلا توسط من توانسته بود دویست دلار از فریدون حداد رشوه بگیرد و اجازه دهد که فریدون از تلفن دفتر زندان با خانواده خود در فرانسه تماس بگیرد این بار هم اجازه داد که من با حداد ملاقات کنم. فریدون در همان ملاقات به من گفت که روز قبل ابراهیم با مقداری نان که از مدت ها ذخیره کرده بود به همراه عروسکش از یک غفلت مامورین استفاده کرده و فرار کرده است. پس دلیل ریختن مامورین به اطاق مسافرخانه در شب گذشته به جستجوی ابراهیم بود.

وقتی از پنجره مسافرخانه به بیابانها و کوه های پربرف و دشوارحائل میان ترکیه و ایران نگاه میکردم، و به راه سخت و سوز سرما و مردی با جعبه عروسکی در دست با خود می اندیشیدم آیا خواهد توانست بگذرد؟

*******

فریدون حداد را بعدا در پاریس دیدم و با هم در کنار شانزه لیزه قهوه ای خوردیم و از روزهای زندان و آینده مبهم حرف زدیم. به من گفت که ابراهیم خبر رسیدنش را به ایران به او اطلاع داده است.

امیر حسین فطانت

گواتاویتا - کلمبیا

در عالم ادبیات تنها کتاب هائی میمانند که خواننده را به اندیشیدن دعوت کنند

 

برای خرید کتاب و حمایت از نویسنده دانلود آزاد کتاب “داستان تمام داستانها”dastanha001.jpg


 

یک نظر برای “زندان آغری – مردی با عروسک”

  1. مسعود قربانزاد گفت:

    واقعا چه خاطراتی به شجاعت شما و هم نسل هایتان حسادت میکنم اگر حتی یکی از این ها بر من جوان گذشته بود هرگز پا از شهر و دیارم بیرون نمیگذاشتم…این اینترنت تنها موهبتی است که آدم را پای صحبت بزرگان و نام آشناهای بزرگ گذشته قرار میدهد چون الان دوره ای شده که پدر و فامیل حال و حوصله صحبت از گذشته را ندارند، من هر سال روزهایی که به 22 بهمن نزدیک میشویم سایت های اینترنتی را دوره میکنم تا از خاطرات آن دوران بخوانم و چه خوب که افرادی مثل شما خاطره هاتان را با ما درمیان میگذارید،من از دیروز کل وبلاگ شما را خواندم با اینکه میدانم نوشتن و به خاطر آوردن گذشته چه قدر سخت است ولی خیلی دوست دارم باز هم از خاطره تان برای ما کوچکترها بگویید.مرسی

نظر شما