زندان آغری – مردی با عروسک “چپ” اندر قیچی گذشته و آینده

موسیو کاپلان

gary-cooper-high-noon.PNGآدم بعضی آدم ها را هیچوقت فراموش نمی کند. مهم نیست که چه مدت را با او گذرانده باشی و یا چرا با او آشنا شده باشی ولی چیزی در آنها هست که تو را رها نمی کند و مجبور میشوی بارها به آنها و شخصیت و ذهنیت و زندگی انها فکر کنی و همین باعث میشود که بیاد ماندنی شوند. موسیو کاپلان یکی از این چهره ها در زندگی من است که با او در استانبول آشنا شدم.

                                                                                   *****

در آن سالها، دو سه سالی بعد از انقلاب، در شهر استانبول ترکیه محله ای بود و حتما هنوز هم هست به نام “آکسارای” که محل رفت و آمد توریست ها بود. محل تجمع بازارچه ها و مغازه هائی که اجناس را ارزان قیمت تر میفروختند و به عبارتی قلب استانبول بود. در ان سالها، در این محله قهوه خانه ای هم بود محل جمع شدن دلال های انواع کارهای خلاف که برای هر مشکل قانونی راه حلی غیر قانونی داشتند.  در این قهوه خانه میشد به سر نخ هر کار خلافی رسید و هرچه را می جستی می یافتی و با پول و برای پول هر کاری شدنی بود. از پاسپورت و ویزا و مهر ورود و خروج کشورهای مختلف بگیر تا انواع  ارزهای تقلبی و مواد مخدر به صورت عمده فروشی و خرده فروشی و پاتوق کسانی بود که میان اسیا و اروپا مواد مخدر میبردند و ماشینهای دزدی و جنس قاچاق می اوردند و جاعلان انواع مهرها و ویزا ها و فروشندگان گذرنامه های ملیت های مختلف. در این قهوه خانه بیشتر خارجی ها می امدند تا ترک ها. پاکستانی ها، هندی ها، لبنانی ها، سوری ها و ایرانی ها و البته ایرانی های هفت خط. در این محل یا ادمها همدیگر را میشناختند و میدانستند برای هر کاری به چه کسی مراجعه باید کرد و یا اگر چهره تازه ای پیدا میشد همه میدانستند که حاجتی غیر قانونی دارد و شامه های آنها بسیار تیز بود. 

من که دلم میخواست از ترکیه میرفتم اغلب به این قهوه خانه سری میزدم. در تنهائی اطاق هیچ اتفاقی نمی افتاد. بعضی وقت ها با ایرانی هائی اشنا میشدم که به دلائلی آنها هم به آن قهوه خانه سر میزدند. دانشجویانی که با وقوع انقلاب از کشورهای محل تحصیل خود به ایران برگشته بودند و حالا پس از گذشت دو سه سال و شروع جنگ قصد برگشت را داشتند ولی ویزای انها تمدید نمیشد و به آنها اجازه ورود مجدد نمیدادند و یا کسانی که میخواستند برای پاسپورت خود مشتری گیر بیاورند و یا کسانی که از سربازی فرار کرده بودند و به دنبال راهی میگشتند که به جائی بروند و برای من فرصتی پیش میامد که علاوه بر آشنا شدن با قوانین و مشکلات  قانونی و راه های غیر قانونی و خطرات عبور از مرزها مبهمات را با هم درددل کنیم. در این قهوه خانه همه همدیگر را از دیگران می ترساندند تا خودشان آدم را تنها تنها بخورند و البته ما جوانترها و بی تجربه ترها هم فهمیده بودیم که به هیچکس نمیشد به سادگی اطمینان کرد. ادمهائی که در این قهوه خانه جمع میشدند اخر خط کلاه برداری بودند و پای پول که پیش میامد اصلا سرنوشت هیچکس برایشان مهم نبود. آن روزها هنوز میشد با گذرنامه های جعلی و مهر های جعلی مسافرت کرد و دزدیدن گذرنامه های توریستها کسب پر درامدی بود. هنوز گذرنامه ایرانی سیصد دلاری قیمت داشت و حتی میشد با آن بدون ویزا به اسپانیا سفر کرد.

در همین قهوه خانه بود که با جوانی آشنا شدم که قبلا در انگلستان دانشجو بود و زندگی میکرد و حالا که قصد بازگشت مجدد را داشت سفارت انگلیس ویزای او را تمدید نمیکرد. مستاصل بود. نمیخواست به ایران برگردد و نمیدانست چطور از این وضعیت نجات پیدا کند. او هم مثل من حاضر نبود گذرنامه اش را بسادگی به کسی دهد تا برای او ویزای ورود جعل کند و تازه با چه قیمتی و چه کیفیتی…؟ میدانست که من هم دلم میخواست از ترکیه بروم ، هر کجا که باشد و شاید به آمریکا که هم زبانش را بلد بودم و هم اقوامی داشتم اما اینکه چگونه باید خودم را میرساندم نمیدانستم. همه راه ها با مشکلات لاینحل روبرو میشد و بین من و این نوجوان مستاصل نوعی احساس همدردی مشترک بود. به من اعتماد داشت و هر فکر و تصمیمی از ذهنش میگذشت اول با من در میان میگذاشت و کاری را بدون مشاوره با من انجام نمیداد. گذراندن آن همه ماجراها در زندگی گذشته به من چیزهائی را یاد داده بود که معمولا هر آدم سی ساله دیگری نمیدانست. نوعی ذکاوت و تیز هوشی در تشخیص و شناخت آدم ها، بازمانده سالهای از دست رفته، میراث ایام چریک بازی.

مرا در قهوه خانه پیدا کرد و با ایما و اشاره بیرون کشید تا در محیطی امن با من صحبت کند:

 -  دیشب با آدم مهمی آشنا شدم. با یکی از رئیس و روسای “میت” ( سازمان اطلاعات و امنیت ترکیه).

پرسیدم:

  -  چطور با او آشنا شدی؟

  -  در همان مسافرخانه ای که هستم اطاق دارد. 

  -   آدم مهمی که از روسای “میت” باشد در مسافرخانه  ارزان قیمت چکار میکند؟

    -  من هم اول همین طور فکر کردم. از آنکارا امده و اطاقی با پنجره های رو به بارانداز دارد. برای انجام ماموریتی مخفی آنجاست. گویا  قرار است یک محموله بزرگ مواد مخدر یکی از همین شبها پیاده شود و میخواهد شخصا برعملیات نظارت داشته باشد. ماجرای خودم را برایش تعریف کردم و خیلی متاثر شد و قول داد که مرا کمک کند ضمنن وضعیت تو را هم برایش تشریح کردم و گفت که شاید بتواند به تو هم کمک کند اما باید با خود تو صحبت کند. آدم با نفوذ و مهمی است و از وضعیت ایران هم با خبر است.  باید خودت با او صحبت کنی و ادامه داد….

 فکر کنم برای هر دو روزنه ای باز شده، به من قول داد که پس از پایان ماموریتش ظرف همین یکی دو روز اینده  با هم به آنکارا برویم و با کنسول انگلیس که دوست اوست صحبت خواهد کرد. علاقمند است قبل از رفتنش با تو هم صحبت کند شاید بتواند کمک کند. بالاخره صحبت با او ضرری ندارد.

برایم عجیب و در عین حال جالب به نظر میرسید. قبول کردم و از او خواستم که ترتیب یک ملاقات را با او بدهد.

خبر داد که ظهر روز بعد در یکی از رستورانهای یک هتل نسبتا خوب استانبول که مورد علاقه او بود هر سه نفر سر میز نهار صحبت کنیم. قرار شد که تمام خرج ها بین من و پسرک نصف شود.

ظهر روز بعد و در ساعت مقرر من و پسرک سر میزی در سالن رستوران منتظر او نشسته بودیم. منتظر مرد مسنی بودم همانطور که پسرک گفته بود، و بسیار کنجکاو برای دیدن شخصیتی که او برایم ترسیم کرده بود.

پس از دقایقی که از موعد دیدار گذشته بود پیرمردی بلند قد، 50 – 60 ساله، خوش سیما و با چهره ای سینمائی، چیزی شبیه گاری گوپر و با پالتوئی قهوه ای و بلند و کهنه، کلاهی بر سر و ریشهای دو سه روز نتراشیده با کفشهائی کهنه ظاهر شد و سر میز نشست.

صلابت او در راه رفتن، قد بلند و سیمای او نظر سایرین را که در اطراف ما نشسته بودند به خود جلب میکرد. من بطور بسیار شکسته و بسته زبان ترکی میدانستم و پسرک کمتر از من میدانست. پیرمرد فقط به ترکی و زبان فرانسه صحبت میکرد که من از آن چیز زیادی نمی فهمیدم .

با رفتاری اشراف منش و طمانینه شراب مورد علاقه اش را سفارش داد. به اختصار و در مراقبت چشمان روشن و هشیارش که اطراف را می پائید در مورد پست مهمی که در “میت” داشت توضیح داد و لباس مندرس خود را هم تائیدی بر اهمیت ماموریت مخفی خود در استانبول دانست که قبلا از پسرک شنیده بودم. بار دیگر قول خود را در مورد پسرک برای من تکرار کرد که با کنسول انگلیس در آنکارا صحبت خواهد کرد و به من اطمینان داد که میتواند مشکل او را در آنکارا حل کند و در مورد من هم پس از این که با زبان الکن و شکسته و بسته ترکی وضعیت خودم را برایش توضیح دادم و فهمید که تنها کشوری که میتوانم بدون ویزا مسافرت کنم اسپانیاست به من گفت که یکی از بهترین دوستان او به نام “سرهنگ گونزالو  رودریگو  روخاس ” از نیروی دریائی اسپانیا که با یکدیگر در یک عملیات اطلاعاتی همکار بوده اند همه گونه به من کمک خواهد کرد و حتی مطمئن بود که میتواند مرا برای کار روی عرشه کشتی های تجاری که بسوی آمریکا میروند مشغول کند و به این شکل خواهم توانست خودم را به آمریکا برسانم.

قرار شد که همان شب پیرمرد که فهمیده بودم نامش کاپلان است و من به خاطر احترام و علاقه او به زبان فرانسه او را موسیو کاپلان خطاب میکردم  آدرس سرهنگ روخاس را از آنکارا بخواهد و از من خواست که برای سرهنگ از طرف او هدیه ای در خور تهیه کنم تا همراه با نامه ای شخصی که برای سرهنگ مینوشت به مادرید بروم و با او ملاقات کنم. موسیو کاپلان به من اطمینان داد که سرهنگ آدم بسیار با نفوذی است و امکان ندارد نتواند به نحوی مشکل رفتن من به امریکا را حل نکند.

روز بعد من و پسرک در منطقه “آکسارای” چرخی زدیم و من هدایائی زیبا و در خور سرهنگ و لطف بزرگی که قرار بود انجام دهد خریدم. در ملاقاتی مجدد و چند دقیقه ای با موسیو کاپلان نامه ای را که بر روی کاغذی اعلا به زبان فرانسه برای سرهنگ نوشته بود و آدرس و شماره تلفن او را هم پشت پاکت یادداشت کرده بود به من داد. در این نامه، با دانش اندک من از زبان فرانسه و توضیحات موسیو کاپلان، من به عنوان یک ایرانی معرفی شده بودم که قصد رفتن به امریکا را داشتم و انتظار هرنوع کمک ممکن از طرف سرهنگ.  فرستنده نامه: کاپلان -  میت.

موسیو کاپلان در نهایت بزرگواری حاضر نشد حتی به من بگوید چگونه میبایست از او تشکر میکردم. او از اینکه توانسته بود برای من کاری انجام دهد خوشحال بود و اصرار دائم که سلام مخصوص او را برای سرهنگ روخاس ببرم. بار دیگر به من اطمینان داد که با پسرک به آنکارا خواهد رفت و ویزای ورود مجدد او را از کنسول انگلیس خواهد گرفت.

*******

در نزدیکی های میدان “سول” در مادرید و در ارزان ترین مسافرخانه ای که پیدا کرده بودم ساکن شدم. شماره تلفن سرهنگ روخاس را به مرد مسافرخانه چی دادم و از او خواستم که ضمن تماس توضیح دهد که از طرف موسیو کاپلان در ترکیه نامه و هدایائی برای او آورده ام و ترتیب یک قرار ملاقات را با او بدهد. ضمنن آدرس را هم دادم تا از درست بودن آن مطمئن شود.

مسافرخانه چی تماس گرفت. از زبان اسپانیائی کلمه ای نمی فهمیدم اما از بالا و پائین شدن تن گفتگوهای مسافرخانه چی با آن طرف خط می فهمیدم که چیزی درست نیست. با این حال مسافرخانه چی آدرس را تکرار کرد و از درست بودن ان مطمئن شد و گوشی را گذاشت.

برایم توضیح داد که قرار ملاقات فردای آن روز ساعت پنج بعد از ظهر در همان آدرس بود اما مسافرخانه چی میگفت که طرف مقابل موسیو کاپلان را نمی شناخت و با این حال بنا به اصرار و توضیح مسافرخانه چی به من وقت ملاقات داده بود. مسافرخانه چی ضمنن توضیح داد که اسم طرف “گونزالو رودریگو روخاس” است اما سرهنگ نیروی دریائی نیست و اصلا سرهنگ بودن خود را تکذیب کرده است.

برای من که خواسته و ناخواسته تمام گذشته ام الوده به مسائل سیاسی بود تعجب آور نبود. در میان ماموران اطلاعات و امنیتی مخفی کردن هویت و مراتب امری عادی بود.

******

    تمام روز را در فکر ملاقاتی که پیش رو داشتم گذراندم و سرنوشت مبهمی که در انتظار بود. با اینحال از اینکه بالاخره راهی پیدا شده بود و از ترکیه خارج شده بودم قدمی به جلو بود.  دسته گل بزرگ و درخوری خریدم و با هدایای بسته بندی شده از مسافرخانه چی خواستم که برایم تاکسی بگیرد و ضمنن به راننده توضیح دهد که با من صبور باشد چون اصلا نه زبان اسپانیائی بلد بودم و نه شهر را میشناختم.

تاکسی در خیابان های مادرید به راه افتاد. مسافت بیشتر از آن بود که انتظار داشتم. حتی رفته رفته احساس میکردم از شهر و قاعدتا بخشی از آن که میبایست محل تمرکز ساختمانهای دولتی بود دور میشدیم و از مناطقی میگذشتیم که بیشتر محلات مسکونی به نظر میرسید. تا اینکه تاکسی در مقابل یک مجتمع از آپارتمانهای چند طبقه ایستاد و آدرس را با آدرس سرهنگ مطابقت داد. پیاده شدم و با خود فکر کردم احتمالا سرهنگ در یک خانه مسکونی که شاید یک خانه تیمی اطلاعاتی و امنیتی باشد قرار گذاشته است و یا حتی شاید این آدرس منزل او باشد.

دربان با تلفن تماس گرفت و توضیح دادم که از طرف موسیو کاپلان و راه آسانسور را به من نشان داد. در چند ثانیه ای که اسانسور بالا میرفت قلبم در اضطراب دیدار به شدت میزد.

شماره را پیدا کردم و هنوز زنگ را به صدا در نیاورده بودم که در باز شد و جوانی همسن و سال خودم با تعجب سر تا پای مرا ورانداز کرد و با تبسم و محبت مرا که دسته گلی در یکدست و بسته های هدیه در دست دیگر داشتم را به درون دعوت کرد.

یک سالن پذیرائی کوچک با میزی نهار خوری و اشیائی که بیشتر به یک محل مسکونی شبیه بود تا دفتر یک سرهنگ اطلاعاتی. در داخل اطاق جوان دیگری با همین سن و سالها روی یک صندلی بی خیال نشسته بود که با خوشروئی بلند شد و با من دست داد و خود را معرفی کرد. تنها نکته تسکین دهنده این بود که اندکی انگلیسی میدانستند.

بدون اینکه حرف زیادی بزنم نامه کاپلان را که نام و آدرس سرهنگ پشت ان نوشته شده بود را به آنها دادم. به پشت و روی نامه نگاهی انداختند و نامه را باز کردند و با نگاهی سرسری گفتند که زبان فرانسه نمیدانند و نمیفهمند که در نامه چه نوشته شده است و از من خواستند که خودم برای انها توضیح دهم.

گفتم که گلها از طرف من است و هدایا از طرف موسیو کاپلان. با او در استانبول آشنا شدم و در این نامه او توصیه کرده است که شما کمک کنید تا راهی برای رفتن به آمریکا پیدا کنم.

هردونفر با تعجب بهم نگاهی انداختند و شروع به مکالمه به زبان اسپانیائی کردند و از من پرسیدند که چطور میتوانند به من کمک کنند؟

شرح دادم که مسیو کاپلان به من گفته است که شما از بارسلون میتوانید روی یکی از کشتیهای تجاری که به آمریکا میروند برای من کاری پیدا کنید و…..

پرسیدند :

 موسیو کاپلان را از کجا میشناسم و چه قیافه ای دارد و در باره “گونزالو رودریگو روخاس ” چه چیزهائی را به من گفته است؟

وقتی بالاخره و با تلاش تمام در یافتن لغات انگلیسی در خور فهم آنها ماجرای آشنائی خود با موسیو کاپلان را شرح دادم هردونفر در پس خنده های منقطع در لابلای حرفهای من پرسیدند:

 موسیو کاپلان همان پیرمردی قد بلند و خوش تیپ  شبیه …

  -  گاری کوپره

  -  درسته شبیه گاری کوپره

  -  زبون فرانسه را هم خوب میدونه

  -  آره. ولی نمیدونیم چرا این حرفها رو به تو زده. پارسال من و این دوستم، به دوستش اشاره میکند، که هردو دانشجو هستیم برای تفریح رفته بودیم استانبول. توی گاراژ پیرمردی که حالا میگی اسمش کاپلان هست چمدانهای ما را برداشت و برایمان مسافرخانه خوب و ارزان قیمتی پیدا کرد و چند روزی که استانبول بودیم ما را به اینطرف و آنطرف میبرد و برایمان حشیش هم میخرید و ما هم چیزی به او میدادیم. ادم جالبی بود. میگفت در زمان جنگ جهانی دوم مدتی در اشپزخانه فرانسوی ها خدمت میکرده است. روزی هم که بر میگشتیم از ما خواست که آدرس و شماره تلفن خود را به او بدهیم.  میگفت شاید روزی  روزگاری گزارش به مادرید افتاد و…… از من پرسیدند:

  - شراب میخوری؟

   هنوز مبهوت بودم که جواب دادم :  تنها به یک شرط

  - چه شرطی ؟

  - تمام بطری به سلامتی موسیو کاپلان

  ژوئن 2013

  گواتاویتا – کلمبیا   

 در عالم ادبیات تنها کتاب هائی میمانند که خواننده را به تفکر و اندیشیدن دعوت کنند

برای خرید کتاب و حمایت از نویسنده  دانلود آزاد کتاب “داستان تمام داستانها”dastanha001.jpg



3 نظر برای “موسیو کاپلان”

  1. ناهيد گفت:

    سلام،
    بسيار علاقمند نوشته هاي شما هستم.چگونه كلمبيا را براي زندگي انتخاب كرديد؟

  2. fereydoun hadad گفت:

    donya vaghean kochektar az anst ke fekr koni

  3. ابرون گفت:

    از این ادمها تا دلتون بخواد تو ایران فراوانه شیاد دروغگو کلاش هر چی بگم کم گفتم اخره ما ایرانی ها چی میخواد بشه خدا میدونه ماها که ادعای مسلمانی داریم بدتر از اونها عمل میکنیم

نظر شما