“چپ” اندر قیچی گذشته و آینده سکس و چریک چیپ

وقتی برای تردید

 images34.jpgدر زندگی بعضی تصمیم گیری ها ساده است و بعضی سخت. بعضی تنها به زندگی خود آدم مربوط میشود و بعضی به زندگی دیگران اما مشکل وقتی است که تصمیم های به ظاهر ساده بتوانند عواقب غیر قابل پیش بینی و نتایج بزرگ و وحشتناک برای دیگری به بار آورند.

 *****

 پیله وری میکردم. از بازار بزرگ تهران لباسهای بچه گانه خارج از رده را و ازمیدان حسن آباد ابزارهای چینی را به علاوه ده ها قلم جنس دیگر ارزان میخریدم. سوزن و نخ و قیچی و گردن بند های بدلی، دارو هائی که از روستائیان برای مداوای گوسفندانشان سفارش گرفته بودم و کِرِم های مرطوب کننده پوست برای چهره دخترکان عشایر که پوست صورتشان در سرما و سوزش خشک شده بود. روزی اقلام روی بساط را که شمردم چیزی نزدیک به  180 قلم جنس بود حتی کتابهائی برای کودکان.

جیپ جنگی که حالا بالای آن باربندی که ضرورتا میشد از آن به عنوان تختخواب هم استفاده کرد را در گاراژی در کرمان گذاشته بودم. کیسه های مملو از اجناس را با ترانسپورت شمس العماره به کرمان میفرستادم و با خرت و پرتهای دیگری که از زاهدان خریده بودم مثل پیراهن و کت و شلوارهای دسته دوم و ارزان قیمتی که روی آنها مارک صلیب سرخ را داشت و  در بازار کرمان و زاهدان به فروش میرسید راهی روستاهای کویری میشدم. جائی که کمتر کسی میرفت و میدانستم که قیمتهای من برای مردمان روستاها و عشایری که در آن منطقه پراکنده بودند از خریدن در نزدیک ترین شهر شان هم ارزان تر تمام میشود.

با جیپ جنگی فرسوده و خسته ساعتها در بیابانها راندن، در قهوه خانه های میان راه های کم عبور و همیشه خالی از رهگذران غذا خوردن و با مردمان ساده و بی خبر از همه جا گفتگو کردن و حکایتها و روزگار آنها را شنیدن، در زیر ستاره های بزرگ و با تنهائی شبهای سرد خفتن و به رویای فردا و دیدار دوباره مردمان روستا ها و چادرسیاه های عشایر اندیشیدن برای مدت ها روزگار من بود.

باز از دورها میدیدم که کودکان روستائی با دیدن گرد و خاک جیپ فرسوده به انتظار من هلهله میکردند و دخترکان عشایر در لباسهای رنگین خود گردهم میامدند و از دور شادی کردن هایشان دیده میشد.

باراول و شاید هنوز بارهای اول سخت بود. ابتدا کدخدا و بزرگان روستاها میامدند تا از نزدیک هر چیز مشکوکی را کشف کنند. چیزی برایشان غریب بود. نه قیافه من و نه حرف زدن من و نه اجناس من و نه قیمتهای من شبیه پیله وران نبود اما در هیچکدام هم هیچ چیزی مشکوک نبود. میدانستند انقلاب شده است و شاید پیله وران با انصاف و با سواد از برکات آن میبود. رفته رفته و با باز شدن بساط متنوعی که روی زمین پهن میشد روستائیان با احتیاط نزدیک میشدند و ابتدا سعی میکردند که در جنسها عیبی را پیدا کنند که قیمت ارزان آنها را توجیه میکرد. شنیدم که میگفتند این لباسها مال ادمهای مرده است و برای همین ارزان است اما کم کم آوازه پیله ور ارزان فروش در روستاهای اطراف کفه قطرو و نیریز پراکنده شد. کاسبکاران محله ها از این که حاضر نبودم جنسها را به قیمتی که به همه میفروشم یک جا به انها بفروشم اصلا خوشحال نبودند و بیشتر به این دلیل که علت آن را نمی فهمیدند اما برای من پیله وری در روستاها تنها مفری بود تا از شهر ها فرار میکردم و با روستائیان تنهائی خود را فراموش میکردم. من هیچوقت کاسب نبودم و کاسب نشدم.

همان روز اول ژاندارمها به سراغم آمدند و همه جای جیپ را وارسی کردند. تنها چیز مشکوکی را که پیدا کردند کیسه ای پر از گردی سفید بود. با توضیح من که گل گیوه برای سفید کردن گیوه ها به کار میرود آخرین تیر آنها به سنگ خورد و تحت نظر اجازه دادند که بساطم را پهن کنم. بار اول و شاید بارهای اول هنوز سخت بود. حتی یک بار مجبور شدم در اسکورت جیپ های سپاه برای سوال و جواب به نیریز بروم. فرمانده سپاه از دیدن جیپ جنگی قراضه من و باربند دست سازش خنده اش گرفت و با وارسی اجناس و توضیح من که کاری است در راه خدا رفته رفته در منطقه به تردد های من عادت شد. احساس خوبی داشتم. روستائیان مرا دوست داشتند و برای دعوت از من برای گذراندن شب در خانه یکی از آنها که معمولا  تعداد زیادی جمع میشدند همیشه اصرار بود.

با این که هیچوقت به بساط نزدیک نشده بود اما وجودش بیشتر از مشتری ها برای من حس میشد. اندکی دور و در پناه دیواری می نشست و به من زل میزد. همیشه همان لباس سیاه را به تن داشت. عابرانی که گهگاه از کنار او میگذشتند آنچنان بی تفاوت بودند که گوئی اصلا او را نمی دیدند. وقتی از یکی از روستائیان در باره او پرسیدم گفتند که شوهر و پسرش را در فاصله کوتاهی با هم از دست داده و گوشه گیر و بی حرف است، دیوانه است و من هم به همین بسنده کرده بودم اما هر بار او را میدیدم که با فاصله به دیواری تکیه و به من زل میزد.

یکی از این دفعات بود که داشتم بساط را جمع و جور میکردم تا به ده دیگری بروم. مشغول کار خود بودم و مشتری ها پراکنده شده بودند. زن سیاهپوش اما هنوز نشسته بود و به من زل میزد. چشمانمان در هم گره خورد. بلند شد و اطراف خود را پائید و به طرف من آمد. در دستش تکه کاغذی بود.

محجوبانه به من سلام کرد و با لحنی حاکی از التماس و تشکر گفت  که شاید خدا مرا برای کمک به او فرستاده است و تکه کاغذ را به من داد. روی آن تنها یک اسم و یک تاریخ نوشته شده بود.

با چشم های اشکبار توضیح داد که پسری نو جوان داشته است که روزی از روزها با کامیونی که گذارش به این ده افتاده بود به عنوان کمک راننده رفت. چیزی نگذشت که کسی این تکه کاغذ را برای او آورد و گفته بود  که پسرش در استخری در حوالی شاه عبدالعظیم تهران در استخر غرق شده است و جسد را به پزشک قانونی تهران تحویل داده بودند. اشک میریخت و میگفت  که بابای تنگ دست و نابلدش از غصه داغ پسر دق کرد و او هنوز هر بار صدای ماشینی میشنود و هر کس که در میزند و با ورود هر تازه واردی انتظار ورود پسر و یا خبری از او را دارد و بعد با التماس از من خواست که هروقت گذارم به تهران می افتد در پزشکی قانونی ردی از پسرش پیدا کنم تا اگر واقعا مرده است او را نسبت به مرگ او مطمئن سازم. حرف میزد و اشک میریخت.

******

 باز جیپ جنگی مملو از کالاها و اجناس تازه بود. باز بیابان بود و ستاره های کویری و رویای فردا. این بار شوق تازه ای هم در دلم بود. وقتی برای خرید داروهای سفارش گرفته در اطراف سبزه میدان پرسه میزدم و قیافه یکایک روستائیان منتظر را به یاد میاوردم به یاد زن سیاهپوش افتادم. چطور میتوانستم بی خبر به ده برگردم وقتی مطمئن بودم که او بیش از همه انتظار مرا میکشید.

بیش از یک روز را در پزشکی قانونی صرف انجام امور اداری و نگاه کردن به عکس جسدهای مجهول الهویه و یا بی صاحب گذرانده بودم و در جستجوی جسدی غرق شده در حوالی شهر ری و در حوالی تاریخی که روی کاغذ نوشته بود تا بالاخره پیدا کردم.

پرونده شامل چندین عکس از زاویه های مختلف صورت و پیکر جسد مرد جوانی بود که در برکه ای غرق شده بود. جسد را عابران از آب گرفته بودند. صورت متورم و گزارش پزشک قانونی حاکی از این بود که برای مدتی طولانی مغروق بوده است .

با توضیحات من برای کارمند پزشک قانونی و پرداخت هزینه لازم توانسته بودم یک کپی از عکس ها و گزارش پزشک قانونی را بگیرم. مطمئن بودم که خود پسرک است. هنوز عرق گیر نارنجی رنگی را که مادرش برایم گفته بود بر تن داشت. پسرک را تصور میکردم که با دیدن اولین فرصت از دنیای کوچک روستای کویری گریخته بود و با دیدن اولین برکه و آنهمه آب و دنیای کویرزده و خشک همیشگی پشت سرش از یاد او برده بود که شنا نمیداند وبین رویا و واقعیت همیشه فاصله ایست.

به ستاره های بالای سرم نگاه میکردم و از معامله ای که پیش رو بود در دل از خود خوشنود بودم. این بار کالای با ارزشی را برای یک مادر چشم انتظار میبردم. به قول خودش شاید خدا مرا فرستاده بود تا به زجر دائم و انتظار بیهوده اش پایان دهم. چه وقت عکس ها را به او باید میدادم؟ وقت رسیدن؟ وقت بازگشت؟ در حضور دیگران؟ یا او انتخاب خواهد کرد؟ اما بی شک این بار در گوشه ای نمی نشست تا به من زل بزند.

******

اگر  فقط آخرین تپه را دور زده بودم گردو خاک جاده مثل همیشه ورود مرا به روستائیان از دور خبر میداد و باز رفت و آمد مردمان و دویدن کودکان شروع میشد اما هنوز تپه را دور نزده بودم که لختی درنگ کردم.

بار دیگر عکس ها را در آوردم و نگاه کردم. صورت متورم و چشمهای فروبسته با مژگانی بلند. پوست جوان در عرقگیر نارنجی. اگر عکس ها را میدید چه اتفاقی میافتاد؟

به روزگار زن سیاهپوش میاندیشیدم و روزگاری که بر او گذشته بود. به چشمهای همیشه منتظرش به امید بازگشت پسرو به دنیای تنهائی و دیوانگی روزافزونش. به زندگیش بعد از دیدن این عکسها و به بیم ها و امیدهائی که با دیدن این عکسها فرومیریخت و بهانه حیات که پایان می یافت و به قولی که به او داده بودم و چشمهای او که منتظر ورود من بودند. دادوستد وحشتناکی در پیش بود.

در زندگی بعضی تصمیم گیری ها ساده است و بعضی سخت. بعضی تنها به زندگی خود آدم مربوط میشود و بعضی به زندگی دیگران اما مشکل وقتی است که تصمیمات به ظاهر ساده بتوانند عواقب غیر قابل پیش بینی و نتایج بزرگ و وحشتناک به بار آورند.

من برگشتم.

گواتاویتا - کلمبیا

14 مرداد 1392  روز انتخابات در ایران

 

 

برای خرید کتاب و حمایت از نویسنده     دانلود آزاد کتاب “داستان تمام داستانها”dastanha001.jpg


 

نظر شما