سکس و چریک چیپ ایتالیائی زرنگ و ایرانی ساده لوح

دزد پژوهشگر و دادگاه پاریس

imagescourt.jpgپلیس ها پس از انجام تحقیقات و ثبت استشهاد محلی در محل وقوع جرم واقع در خیابان ژرژ پنجم در منطقه اعیانی هشت پاریس و بازپرسی از من و مرد دزد زده و سایر تشریفات اداری، گزارشی با مضمون زیر تهیه کردند و آنرا برای امضا در مقابل من گذاشتند.

” بنا بر استشهاد محلی انجام شده توسط ماموران پلیس و اظهارات آقای (هومن یان هو) شاکی پرونده و اعترافات متهم( یعنی من) در ساعت یازده صبح چهارشنبه سی ژوئن 1981، متهم سی و یک ساله، تبعه ایران، کیف دستی آقای (هو من یان هو)  شهروند فرانسوی را هنگامی که قصد ورود به هتل چهار فصل ژرژ پنجم را داشته ربوده و اقدام به فرار کرده است که در همان نزدیکی توسط عابران دستگیر میشود. کیف دستی متعلق به آقای (هو من یان هو) در اداره پلیس به صاحب آن تحویل شد.”  متهم مراتب فوق را تائید میکند. امضاء کردم.

*****

در طول ماه های گذشته که در پاریس بودم بارها خیابان شانزه لیزه را تا پارک جنگلی بولون  قدم زده و بارها از نزدیکی های هتل ژرژ پنجم عبور کرده بودم. یکی از بهترین هتل ها و گران قیمت ترین هتل های پاریس بود. همانجا بود که برای اولین بار در عمرم سیاهان افریقائی را در لباسهای بسیار شیک دیده بودم که همراه زنهایشان که پوشیده از زیور آلاتی از طلا و گردن بند هائی از الماس بودند از ماشین های گران قیمت پیاده میشدند تا به هتل بروند. معمولا به زبان فرانسه حرف میزدند و مشخص بود که به زبان امروزی جزو آقاها و یا آقا زاده های مستعمرات سابق فرانسه در افریقا بودند.

هتل چهار فصل ژرژ پنجم یکی از معروفترین هتل های پاریس و در خیابانی به همین نام قرار دارد که در پیاده رو های آن کافه تراس ها یکی بعد از دیگری قرار گرفته اند و همیشه مملو است از آدم هائی که به عادت فرانسویها با خوردن قهوه در تراس از زیبائی محیط لذت میبرند.

مدتی بود که فکر یک کیف زنی از سرم بیرون نمی رفت. هنوز جوان بودم  شاید میتوانستم کیفی را قاپ بزنم و فرار کنم. اما کدام کیف را ؟ کیف چه کسی را؟ چه وقت؟ کجا؟ …..مدت ها بود که چشمانم همیشه به دنبال یافتن آن فرصت مناسبی بود که هیچوقت پیدا نمیشد تا ان روز و آن لحظه و آنجا و اتفاقا درست در نزدیکی های هتل ژرژ پنجم، در روز روشن و وسط آن همه جمعیت.

چشمم به او خورد. از صورتش میشد فهمید که اهل خاور دور بود. شاید ژاپن یا تایلند و یا جائی از آن طرفها که هنوز هم که هنوز است تشخیص تفاوت آنها برایم مشکل است.  لاغر اندام با کیف دستی کوچک و سیاه رنگی در دست راست که ناگهان در فاصله چند متری و جلوتر از من ظاهر شد و قصد رفتن به طرف ورودی هتل داشت.

تردید نکردم. تمام نیروی خود را در پاهایم جمع کردم و به چشم بهم زدنی با کیف دستی سیاه در دست و با سرعت شروع به دویدن کردم. بر خلاف محاسبات اولیه من که فکر کرده بودم آدمی با قیافه خاور دوری و احتمالا توریست زبان فرانسه خوب نمیداند صدای ” آی دزد ….آی دزد” را پشت سر خود شنیدم.

تا آن روز این را فهمیده بودم که هر فرانسوی یک پلیس لباس شخصی است. دویدن من همان و هجوم همه جانبه آدم هائی که منتظر فرصتی برای انجام عمل قهرمانانه ای در زندگیشان بودند به من همان.

دقایقی چند طول نکشید که پلیسها مرا از زیر دست و پای جوانانی که سه چهار نفره روی من افتاده بودند و مردمی که این صحنه را تماشا میکردند بیرون کشیدند. پلیس ها از بعضی از مردم که شاهد ماجرا بودند سوالاتی را پرسیدند و جوانها با  غرور و خودستائی در مورد نحوه دستگیری من به پلیس ها که استشهاد محلی پر میکردند گزارش میدادند.

در اداره پلیس برای اولین بار با چهره کامل صاحب کیف آشنا میشدم. فرانسوی را عالی حرف میزد. از ویتنامی هائی بود که بعد از سقوط ویتنام بدست کمونیست ها به فرانسه مهاجرت کرده بود. خیلی به ذهنش فشار آورد که مرا به یاد بیاورد و بالاخره با کمال اطمینان گفت که هرگز مرا ندیده و مرا نمی شناسد و دلش میخواست بداند برای کیفی که هیچ چیز با ارزشی در ان نبود به چه دلیل ان همه ریسک کرده بودم. اعتراف کردم که او را نمی شناختم و با او هیچ دشمنی خاص و شخصی نداشتم و نمیدانستم که در ان کیف چیست و ضمناً از او عذرخواهی هم کردم.

پلیسها پرونده را تنظیم کردند و مرا به زندان موقت و به انتظار دادگاه تحویل دادند. با خودم فکر کرده بودم هرچه پیش آید خوش آید. جائی خواهد بود که می خوابیدم و زندگی میکردم، غذائی خواهد بود که میخوردم و آدم هائی خواهند بود تا با آنها دوست میشدم و زمان زیادی نخواهد گذشت که فرانسه را حتی با لغات و اصطلاحات کوچه بازاری یاد خواهم گرفت.

این اولین بار بود که به جرمی که واقعاً جرم بود زندان بودم و نه بخاطر کارهای سیاسی و یا عبور غیر قانونی از مرزها که هیچکدام را جرم نمی دانستم.  یادم به زندانهای ایران افتاده بود و بلائی که اداره آگاهی برسر دزد ها می آورد. بر خلاف انتظار اولیه هیچکس در اداره پلیس مرا کتک نزد و البته من هم هیچ چیز را انکار نکرده بودم. فکر میکردم که مطابق رسم و رسومات ایران حداقل باید دو سه ماهی در زندان موقت باشم تا نوبت دادگاه من برسد اما صبح روز بعد بود که مرا برای رفتنم به دادگاه صدا زدند.

*****

قبل از دادگاه مرا با زن جوانی در لباسی آراسته که کیفی در دست داشت و میگفت وکیل من است آشنا کردند. دلش میخواست من دلیلی، از هر نوع که باشد برایش بیاورم تا او بتواند از من دفاع کند و من همیشه عین ماجرا را درست همانطور که اتفاق افتاده بود برایش تکرار میکردم. مستأصل شده بود.

وقتی پشت جایگاه متهمان ایستاده بودم و سالن دادگاه را ورانداز میکردم قبل از هر چیز این سوال خنده دار به ذهنم رسید که: این ها چرا همه چیز را این همه جدی میگیرند؟

جایگاه تماشاگران درست مثل بعضی فیلم های غربی پر بود از پیرزن هائی که عاشق حوادث و ماجراهای پلیسی بودند و تعدادی دانشجوی رشته های حقوق از دختر و پسر و وکلای جوانی که برای کسب تجربه آمده بودند. پلیسها در مقابل درهای ورودی و نزدیکی جایگاه درست مثل این که کار خیلی مهمی را انجام میدهند شق و رق ایستاده بودند. منشی دادگاه پشت میز خود با سرعت همه مکالمات را با ماشین تحریر تند نویسی میکرد و وکیل مدافع جوان من که نمیدانست چگونه باید از من دفاع کند در میز مقابل جایگاه متهمان بی قرار نشسته بود. اما از همه جالب تر لباس هیات منصفه و رئیس دادگاه بود با لباده های سیاه و کراوات های بزرگ و سفید که همیشه فکر کرده بودم دوران آنها تمام شده است و به قرون گذشته تعلق داشتند. همه چیز بسیار جدی و در نهایت تشریفات.

رئیس دادگاه که مرد مسنی بود از همان جایگاه بلند با لباده و کراوات سفیدش که به نظر من خنده دار میرسید از من پرسید که آیا احتیاج به مترجم دارم یا نه و من توضیح دادم که فرانسه خوب نمیدانم اما میتوانم از عهده دادگاه برایم.

 - اسم؟

 - شهرت؟

 - سن؟

 - ملیت؟

و بعد شروع کرد گزارش پلیس را خواندن و از من پرسید:

 -  آیا قبول داری دیروز در ساعت یازده صبح در مقابل هتل ژرژ پنجم کیف آقای (هومن یان هو) را که در این دادگاه نشسته است را ربوده و فرار کرده ای و بوسیله اهالی محل دستگیر شده ای؟

         -    _ بله قبول دارم

          در این هنگام وکیل مدافع وسط حرف من پرید و به رئیس دادگاه گفت که موکل او یعنی من متوجه نتایج حرفهایش نیست که رئیس دادگاه به او گفت خود متهم به جرم خود اقرار دارد و شما حرفی برای گفتن ندارید و به او امر به نشستن کرد و بعد برای این که دل وکیل جوان را به دست آورد ادامه داد: ما در اینجا از کسانی هم که خودشان اقرار به قتل میکنند دلیل و مدرک میخواهیم و همین طور هر حرفی را قبول نمی کنیم. بعد رو به من کرد و پرسید:

 - شما آقای (هومن یان هو) را از قبل می شناختید؟

         - خیر او را نمی شناختم. دیروز در اداره پلیس با هم آشنا شدیم

           بعد رو به مرد دزد زده کرد و از او پرسید :

          - شما این جوان را میشناسید؟

           - خیر. این اولین بار بود که او را می دیدم

             رئیس دادگاه از او خواست که جریان را همانطور که اتفاق افتاده است تعریف کند.

          مرد ماجرا را اینطور تعریف کرد که بیشتر از ده سال است که در هتل چهار فصل ژرژ پنجم در آشپزخانه کار میکند و دیروز هنگام ورود به هتل ناگهان او ( به من اشاره میکند) کیف او را ربوده و اقدام به فرار کرده ام و در همان چند متری هم توسط عابرین دستگیر شده ام و هرگز مرا ندیده است و مرا نمی شناسد و در کیف به جز مقداری کاغذهای بی ارزش مثل قبض لباسشوئی و فاکتورهای خرید حاوی چیز با ارزشی نبوده است.

             رئیس دادگاه از من پرسید:

         - انگیزه شما برای ربودن این کیف چه بود؟ شما میدانستید که در ان کیف دستی چه چیزی است؟

         - خیر نمیدانستم

         - شما نمیدانستید که در آن کیف دستی چه چیزی است و این شخص را هم از قبل نمی شناختید آیا این را هم نمیدانستید که در این ساعت از روز و در مقابل هتل ژرژ پنجم و آن محیط پر ازدحام اصلا امکان فرار ندارید؟

         - بله میدانستم

          رئیس دادگاه با تعجب

         - شما می دانستید که دستگیر میشوید و با این حال اقدام به دزدی کردید؟

         - بله

         - چرا اقدام به دزدی کردید وقتی میدانستید دستگیر میشوید؟

         - برای اینکه دستگیر شوم

          در میان حضار دادگاه پچ پچ در گرفت. رئیس دادگاه با تعجب از من پرسید

         - برای اینکه دستگیر شوی؟ برای چه میخواستی دستگیر شوی؟

         - برای اینکه به زندان بروم

         - برای چه میخواستی به زندان بروی ؟ در زندان چه کسی را میشناسی؟

         - هیچکس را

         - پس برای چه میخواستی به زندان بروی؟

          گفتم:

         - من یک ایرانیم و آدمی هستم اهل تحقیق. علاقمند بودم تا در مورد سیستم حقوقی و جزائی و وضعیت زندانهای فرانسه تحقیق کنم و درست ترین روش برای شناخت و تحقیق همین کاری بود که من کردم. نمیتوان زندانهای فرانسه را از داخل کتابها شناخت.

سکوت بر دادگاه حکمفرما شد. وکیل مدافع مات و مبهوت به من نگاه میکرد. رئیس دادگاه هاج و واج شد و گفت:

من سی سال است در کار قضاوتم اما تا امروز نه متهمی مثل این دیده بودم و نه با موردی مثل این روبرو شده بودم.

*******

دادگاه وارد شور شد و مرا همان روز آزاد کردند. رئیس دادگاه بعد از خواندن رای دادگاه رو به من گفت:

درهای زندانهای فرانسه اینطوری هم که تو فکر کردی درشان باز نیست که هر کس هوس کند چند ماهی تحقیق کند دزدی کند. بار بعد اگر هوس تحقیق کردی و یا خواستی به تحقیقاتت ادامه دهی حداقل سه سال تمام در زندان فرصت خواهی داشت.

گواتاویتا - کلمبیا

آگوست 2013

 برای خرید کتاب و حمایت از نویسنده     دانلود آزاد کتاب “داستان تمام داستانها”dastanha001.jpg


نظر شما