اسطوره های چپ ایران - آفریده تاریخ یا پرویز ثابتی؟ یک فنجان چای بی موقع - ردّ پای یک انقلاب

با پرنسس آزاده شفیق - 1982

2_10.jpgazadeh-2.jpgداستان های دوران سخت پاریس که چند ماهی به طول کشید بسیار است اما از میان همه آنها خاطرۀ دیدار من و والاگهر پرنسس آزاده شفیق پهلوی نیا دختر اشرف پهلوی خواهر با قدرت شاه، که از حالات و حرکات و شخصیت دخترش کاملاً معلوم بود که از مادرش چیزهای زیادی به ارث برده است و با ولیعهد دخترعمه و پسر دائی بودند حکایتی گفتنی است. 

از کتاب اعترافات در دست انتشار من «یک فنجان چای بی موقع – ردّ پای یک انقلاب»

شماره تلفن خانه فریدون حداد در پاریس  را که در زندان آغری مدتی را با هم گذرانده بودیم داشتم. خودش موقع آزاد شدن به من  داده بود تا با همسرش در پاریس تماس بگیرم و خبر سلامتی او را در زندان ترکیه به اطلاع خانواده اش برسانم. از زندان آزاد شده بود و با هم قرار دیداری گذاشتیم. در همین قرار بود که فریدون حداد جریان موفقیت آمیز فرار ابراهیم و عروسکش را به من خبر داد. گویا ابراهیم از ایران به آدرس او نامه ای فرستاده بود. با هم در خیابان شانزه لیزه قدم زدیم و کاملا معلوم بود که با خانواده و در پاریس که به نوعی وطن دومش محسوب میشد بود خوشحال بود. زیبائی های پاریس را به رخ من میکشید اما در دل من دلشوره و اضطراب زندگی بود. به او وضعیت خودم را گفتم. گفتم که احتیاج به هزار فرانک برای پرداخت اجاره خانه  آن ماه را دارم که فریدون بدون تعارف به من گفت که متأسف است و در پاریس حتی یک فرانک هم برای او اهمیت دارد و اگر روزی گذارم به کانادا افتاد آنجا همه جور میتواند مرا کمک کند اما یک راه تازه را پیش پای من گذاشت:

azadeh-2.jpg- میخوای یک قرار ملاقات با پرنسس آزاده برات بگیرم باهاش صحبت کنی؟ دختر والاگهر اشرف و توضیح داد:

  - مشغول یک فعالیت هائی هست شاید بتونه کمک کنه.

به نظر من یکی از بهترین نویسندگان ما نادر ابراهیمی است. چه از نظر نثر زیبا و چه از نظر محتوای داستانهایش که همیشه حرفی برای گفتن دارد. یکی از داستانهای کوتاه او  “دشنام ” نام دارد و آن حکایت سنجابی است که سلطان جنگل برادر او را خورده است و او فقط از سلطان جنگل پرسیده بود آیا گوشت برادرم کمی تلخ نبود؟ و حالا در تمام جنگل پیچیده بود که سنجاب به سلطان جنگل دشنام داده است. سنجاب بیچاره آنقدر با انگشت هایی که به سوی او نشانه رفته اند و او را متهم به دشنام دادن به سلطان میکنند و از او می هراسند و می گریزند روبرو میشود که در پایان خود او نیز باور میکند که او را از جنگل بزرگ رانده اند چرا که شیر را دشنام داده است. وصف الحال من در ان ایام چنین بود.

 در آن زمان یعنی سال 1982 پرنسس آزاده شفیق، دختری جوان و زیبا رو، به نظر من قد بلند و با شخصیت و محکم بود. در نزدیکی میدان شارل دوگل که در وسط آن طاق پیروزی معروف خیابان شانزه لیزه قرار دارد فریدون حداد را ملاقات کردم. در همان نزدیکی زنگ در منزلی را که مشرف بر میدان بود فشرد. از بیرون هم میشد بزرگی عمارتی که در میان درختان و در پشت دیوارها قرار داشت حدس زد. پرنسس منتظر ما بود. گویا فریدون حداد در مورد آشنائیش با من در زندان آغری از قبل توضیح داده بود.

 من در زندگی همیشه با یک مشکل بزرگ مواجه بوده ام. برای هیچکس نمیتوانستم و البته هنوز هم نمیتوانم از زندگی خودم یک گذشته قابل فهم و باورکردنی ارائه دهم و همین همیشه باعث دردسرهای زیادی شده است. چه در جستجوی کار و چه در گرفتن ویزا و چه در ملاقات با پرنسس آزاده.

هرچند جزئیات مکالمه ای را که بین ما و با حضور فریدون حداد گذشت را بخاطر نمی آورم ولی قاعدتا باید از گذشته خود به عنوان یک انقلابی و نقش خود در نجات جان ولیعهد محبوب را برایش به نحوی توضیح داده باشم. در هر حال متوجه شدم که او متوجه شده است که من با سربازهای گارد شاهنشاهی تفاوت دارم اما نه به خاندان شناخته شده و سرشناسی تعلق دارم و نه آدم سرشناس و شناخته شده ای را که معرف حضور او باشد می شناسم.  

پرنسس آزاده و قتی با سوابق من کم و بیش آشنا شد برایم توضیح داد که سعی میکند نظر محافل جهانی را نسبت به جمهوری اسلامی جلب کند و این امید را به ایرانیان بدهد که سلطنت هنوز نمرده است و ضمن حرفهایش برایم توضیح داد که تصرف یک کشتی که برای ایران سلاح حمل میکرد در یکی از بنادر اسپانیا و بازتابی که در مطبوعات در مورد این عملیات انجام گرفته بود از جمله کارهای گروه او بود و در جستجوی انجام عملیاتی شبیه به این بودند و چنانچه من بتوانم طرحی در این موارد بیاورم او استقبال خواهد کرد.

پرنسس آزاده اصلا بدون این که متوجه وضعیت وحشتناک مالی من شده باشد اینطور که فهمیده بودم بطور ضمنی هر نوع کمک احتمالی را مشروط کرده بود به همکاری با گروه آنها. شاید احساس کرده بود که تنها در این موارد است که ممکن است از دست من کاری برآید. به عبارت دیگر نجات دادن جان ولیعهد تنها این حُسن را برای من داشته بود که پس از آنهمه مصیبت ها بار دیگر به من فرصتی داده میشد تا دِین خودم را به خاندان سلطنت مجدداً اثبات کنم. 

2_10.jpg

در جریان بودم که چند وقت پیش عملیات تصرف کشتی حامل اسلحه با اوصافی که پرنسس آزاده گفته بود در روزنامه ها سروصدا کرد. قرار شد هر وقت به نتیجه ای رسیدم و طرحی داشتم به او اطلاع دهم. از منزل آزاده که بیرون آمدیم فریدون حداد دست خود را به سوی من دراز کرد و گفت: این همۀ کاری بود که میتوانست برای من انجام دهد. با او دست دادم و به سوی اطاق زیر شیروانی که با پاتریسیا در آنجا زندگی میکردم بر گشتم. دوباره مجبور شده بودم به دنیایی بر گردم که از آن تنفر داشتم. با این حال باید ادامه میدادم روزها به سرعت به آخر ماه و زمان پرداخت اجاره اطاق زیر شیروانی نزدیک میشد.

سعی میکردم تا روحیه خرابکاری ایام گذشته خودم را به یاد آورم باید هرچه زودتر طرحی را میریختم تا بتوانم بار دیگر با او ملاقات کنم. این بار رو در رو به او خواهم گفت که احتیاج به پرداخت پول کرایه آخر ماه را دارم.

چند روز بعد روی ورقه کاغذی مختصراً طرح یک عملیات را ریختم و از او تقاضای ملاقات کردم. پذیرفت و قرار شد باز با هم ملاقات کنیم.

این بار فریدون حداد نبود اما مرد جوان و ورزیده ای نشسته بود که قیافه اش بیشتر به گارد محافظ پرنسس میبرد. آزاده اسم او را گفت و توضیح داد که ایشان هم در عملیات تسخیر کشتی حامل سلاح شرکت داشته است.  

نگاهی به نوشته های من انداخت و با تعجب گفت: ما هیچوقت این طوری بهش نگاه نکرده بودیم. همیشه فکر میکردیم که باید یک جوری یک جائی به جمهوری اسلامی ضربه زد. مثلاً فکر میکردیم تسخیر سفارت جمهوری اسلامی ولی حالا شما میگی تسخیر سفارت عراق؟

گفتم اگر سلطنت طلبها بخوان برای مردمی که در حال جنگند برای خودشون محبوبیت بخرند و دنبال کار عملیاتی میگردند به نظر من راهش اینه. کار سختی هم نیست، همون تیمی که عملیات تسخیر کشتی را انجام داد میتونه. مردم ایران هم فکر میکنن سلطنت طلبها هم در این جنگ در کنارشونن.

گفت: باید راجع بهش فکر کنم

فهمیدم این “باید راجع بهش فکر کنم”  یعنی سرنوشت پول اجاره آخر ماه من معلوم نیست تا چه وقت طول بکشد. نتوانستم و نمیبایست صبر میکردم گفتم:

  - والاگهر همانطور که من در دفعه قبل خدمتتان توضیح دادم در شرایط بدی زندگی میکنم احتیاج به کار و یا کمی کمک مالی دارم تا بتونم کاری پیدا کنم.

 من و پرنسس آزاده تقریبا همسن و سال هم بودیم. مثل چریک های اهل مُد لباس پوشیده بود تا یک شاهزاده اشرافی. لباسهایش معلوم بود که گران قیمت بودند اما همان حالت خشونت و مردانگی چریکی را تداعی میکرد، با بلوجینی که روی پوتین های زیبا و خوش دوخت او افتاده بود و پیراهنی سفید.

از من پرسید: کجا زندگی میکنی؟

اسم محله را بردم.  رو به مرد محافظ که در تمام مدت در اطاق نشسته بود و به حرفهای ما گوش میداد کرد و گفت:

لطفاً ایشون را تا منزلشون همراهی کنید و برگردید و به من گفت که دو روز بعد برای ملاقات مجدد به دیدار او بروم.

بر پشت موتور سیکلت قرمز و نو مرد محافظ نشستم که مرا تا داخل اطاقک زیر شیروانی همراهی کرد. چشمش که به اطاق افتاد پرسید:

           - با کسی زندگی میکنی؟

          جواب دادم: با یک دختر لاتین

            به سر و وضع اطاق نگاهی انداخت و گفت:

           - بابا تو که بهت خوش میگذره. ما یک روزهائی رو تحمل کردیم که خدا میدونه. گوشت کفتر میخوردیم

دو روز بعد همانطور که پرنسس آزاده گفته بود باز به منزل او برگشتم. وقتی وارد اطاق شدم معلوم بود که بد موقع بود. مثل این که منتظر من نبود و یا برای این قرار ملاقات اهمیتی قائل نبود. یکی از اقوام و یا دوستانش از آمریکا آمده بود و برای پسر آزاده هدایائی را آورده بود که وسط اطاق پخش و پلا شده بودند. مرد مشغول توضیح دادن یکایک هدیه ها به آزاده بود. هرکدام از انها دست کم پنج هزار فرانک میارزید. اسباب بازی های اتوماتیک، دستگاه های بازی ها ویدیوئی از اولین نسلهای بازی های کامپیوتری و اطاق پر بود از این دست اشیاء. آزاده که گوئی کاملا یادش رفته بود که قرار بود من بیایم به نوعی از مرد مهمان پوزش خواست و مرا به اطاق دیگری برد و روبروی من نشست و گفت. در مورد طرح شما صحبت شد. اینکار ما را با دولت فرانسه در می اندازه و عملیاتی نیست. دفعه پیش هم موقع تسخیر کشتی با سفارتخانه ها و کشورهای زیادی هماهنگی شده بود اما تسخیر سفارت عراق کار درستی نیست، هیچ دولتی هم موافقت نمیکنه. بعد مثل این که عجله داشته باشد تا به گفتگو پایان دهد و از قیافه من خوانده بود که منتظر حرف دیگری هستم اضافه کرد: متاسفانه من بودجه ای برای کمک به شما ندارم اما یک راه حل خوب به نظرم میرسه. میتونم با سرهنگ هرمز آیرملو همون آقای “دادرس” ترتیب یک قرار ملاقات را برایت بدهم علاقه داری؟

بی چاره گی درد بدی است. آدمها را مجبور میکند که برای نجات به هر چیزی دست آویز شوند، اما نه هر چیزی.

بلند شدم و گفتم: نه

فاصله میان عمارت بلند و اشرافی دور میدان شارل دوگل را تا اطاقک محقر زیر شیروانی که پر از رنگ و گل و آینه و موسیقی بود پیاده قدم میزدم و اصلاً به یاد نمی آورم به چه چیز فکر میکردم.

سالها بعد، از این که یک فرصت نادر و استثنائی ملاقات و گفتگو با سربازجو دادرس را از دست داده بودم افسوس خوردم ولی آدمیزاد در هر لحظه از زمان سعی میکند تا بهترین تصمیم را بگیرد. در آن لحظه بی شک نمیتوانستم با کسی که دستش به خون کرامت آغشته بود، که با خونسردی تمام در کافه قناری به چهره من نگاه میکرد و انتظار داشت که تا دقایقی دیگر بنا به مصلحت بزرگان  کشته شوم و یکی از مسببان اصلی  تمام مصابای زندگی من بود بخصوص در آن شرایط روبرو شوم.

پرنسس آزاده شفیق پهلوی نیا چند سال پیش در شصت سالگی به دلائلی گویا نامعلوم جان سپرد.

گواتاویتا – کلمبیا

 

 

 

2 نظر برای “با پرنسس آزاده شفیق - 1982”

  1. کیوان گفت:

    واقعا” نوشته هات کفمو بریده
    عجب خاطرات عجیبی داری
    فکر کنم مجموع خاطرات جالبی که تو زندگیت داری از مجموع خاطرات چند میلیون نفر آدم معمولی تو ایران بیشتر باشه
    از این یکی خیلی خوشم اومد
    کلا” مطالبی که در مورد خانواده پهلوی می نوسی برام جالبه

  2. مینا ملکی گفت:

    آزاده شفیق از سرطان سینه مرد.این را همه جا نوشتند و یک آشنای دور من هم در همان بیمارستان که شاهزاده یکبار عمل سینه کرده بود بعنوان پزشک کار میکرد. اینکه دیگر احتیاجی به مرموز بازی درآوردن ندارد!

نظر شما