یک فنجان چای بی موقع - ردّ پای یک انقلاب چرا می نویسم؟

سیاهکل در زندان

indice.jpg3amirfetanat.jpgفصلی از کتاب یک فنجان چای بی موقع - ردّپای یک انقلاب”

ذهن آدمیزاد با خاطرات مثل یک فیلتر عمل میکند. آنچه باید بیاد ماندنی باشد بیاد میماند و آنچه بی ارزش و دور ریختنی است را بدور میریزد. هنوز و پس از گذشت چهل سال از روزهای زندان قصر خاطرات زیادی را به یاد دارم.

زندان قصر که امروزه گویا به موزه و پارک تبدیل شده محوطه ائی بود با چندین ساختمان قدیمی که ساختمان شماره سه و چهار به زندانیان سیاسی اختصاص داشت و بقیه به زندانیان عادی. ساختمان شماره سه مثلثی بود که بخشی از دو ضلع عمود بر هم آن راهرو ها و اطاق های زندان قرار داشت و از آن حیاط سه گوشی باقی مانده بود. تقریبا یک سال از محکومیت دو ساله ام در زندان شماره سه گذشت و سالی هم در زندان شماره چهار. زندان شماره سه محل جوانتر ها بود و پر شورترها، بر عکس شماره چهار که مخصوص زندانیان قدیمی بود. جائیکه نامداران مبارزات سیاسی همه آنجا جمع بودند. 

من شخصیت های اسطوره ای و داستانی زیادی را در طول این دو سال دیدم. آدمهای زیادی را شناختم و درس های زیادی را یاد گرفتم. اما بعضی وقایع اتفاق افتاده در طول این مدت و بعضی از شخصیت ها روی من تاثیر بخصوصی گذاشتند. به این که چرا این تاثیر را گذاشتند و یا چه تاثیری گذاشتند در بسیاری موارد خود من هم نمیدانم اما ذهن آدمیزاد با خاطرات همچون یک فیلتر عمل میکند.

                                                                                       *****

indice.jpgخبر حمله گروهی از مردان مسلح به پاسگاه سیاهکل شور و ولوله عجیبی را در میان بچه های زندان انداخته بود. مدت های مدید بود که گوئی همه در انتظار واقعه ای مشابه بودند. بچه های چپ زندان به جز چند نفر انگشت شمار مثل هوشنگ تیزابی که جوان بود و توده ای و تنها زندگی میکرد همه چپ ها کم و بیش در ارتباط با جریانات و اعتقادات مسلحانه در زندان بودند. گروه های تک و توک مثل آقای راد و دو سه نفر اطرافش با اینکه خارج از سفره های دسته جمعی “کمون” چپ ها زندگی میکردند اما آنها هم به خاطر داشتن اسلحه و بررسی جنگ های روستائی دستگیر شده بودند. شاید کوتاه ترین جمله را از زبان علائی شنیدم که گویای روحیات آن روزهای زندان بود. میگفت” انقلاب احتیاج به خون داره. مردم باید خون ببینند”. شک نداشتم که شباهت قیافه او به چه گوارا، حتی چشمهای روشن و ریشهای بور و کم پشت او در کشیده شدن او به جریانات سیاسی و اینگونه  اعتقاد داشتن بی ارتباط نبود. گویا او را با هوشنگ مرآت وقتی برای برقراری ارتباط با کُردهای شورشی!!! به کردستان میرفتند دستگیر کرده بودند. کُردهای شورشی ماموران ساواک بودند. یا گروهی از بچه های شمال که هنگام شناسائی جنگل و تمرین های نظامی با تفنگ های چوبی دستگیر شده بودند، گروه موسوم به ملکوتیان (ملکوتیان در طول انقلاب کشته شد). در هر حال بخش بزرگ چپ ها را گروه فلسطین تشکیل میداد که آنها هم هرچند هنوز دستشان به اسلحه نخورده بود اما داشتند میرفتند تا در فلسطین تعلیمات نظامی ببینند. همه در این که حزب توده خائن و راه های مسالمت آمیز بی نتیجه است مشترک بودند و تفاوت های اصلی بین مدل انقلابی مائو بود یعنی محاصره شهرها از طریق فعالیت های انقلابی در روستاها و یا مدل انقلابی کوبا و چریکهای شهری امریکای لاتین. برای یادآوری باید گفت که همه جای دنیا تخم عملیات چریکی جوانه زده بود. انقلاب کوبا و جریانهای  توپامارو در اروگوئه، بریگاد سرخ ایتالیا، ارتش سرخ ژاپن، گروه بادر ماینهوف در آلمان، و ….. تشعشعات جنگ سرد قربانیان زیادی را در سراسر دنیا گرفت.

خبر حمله به پاسگاه سیاهکل بین چپ ها ی زندان مثل بمب ترکید. چیزی نگذشت که روزنامه هم توسط ملاقاتی ها که آن را دور بستۀ  لباسی پیچیده بودند وارد زندان شد. روح تازه ای به داخل زندان دمیده شد. دیگر بحث های هزار باره تکرار شده تاثیر روبنا  بر زیربنا جای خود را به حرفهای تازه ای داد.

چشمان من روی اسامی کشته شدگان سیاهکل می چرخید و آخرین نفر نام مهدی اسحاقی بود که در جنگل کشته شده بود. بهترین رفیق من. هیچکس رابطه من و مهدی را در زندان نمیدانست و به کسی هم گفتنی نبود. وقتی سایر بچه ها داشتند در مورد تاثیر این تهاجم بر آینده سیاسی ایران و وضعیت زندان بحث میکردند من دور حیاط سه گوش زندان قصر شماره سه قدم میزدم و سعی میکردم آخرین لحظات مرگ مهدی را با خود تجسم کنم. یک چیز را مطمئن بودم که به من فکر میکرد و مطمئن بود که راه او را ادامه خواهم داد. او با مرگش ایمان خود به اعتقاداتش اثبات کرده بود، اعتقاداتی که در آنها با هم مشترک بودیم و هم پیمان.

برای من واقعه سیاهکل معنای دیگری پیدا کرد. مساله برای من تنها جنبه سیاسی نداشت به نوعی موضوعی شخصی شده بود.

دور حیاط میگشتم و خاطرات او را یک یک به یاد می اوردم. روزها و شبهای زیادی را که با هم گذرانده بودیم. فقر و غرور توامان او. آنهمه پاکی، آن همه صفا و شوخ طبعی. اهل مشهد بود و گویا خیلی پای محافل نوحه خوانی نشسته بود چون با همان نوا و آهنگ و زیر بم ها نوحه میخواند و برای اولین بار بود که نوحه “عباس عمو جانم ….. من آب نمیخواهم” را به زبان انگلیسی از او شنیدم. همیشه بی پول بود و همیشه مغرور با چهره ای بسیار شبیه به صمد بهرنگی و همان سبیلهای سیاه. با هم هزار خاطره داشتیم.  

3amirfetanat.jpgهنوز زمان زیادی به آزادی من مانده بود. ایکاش بیرون بودم. فرمانده حمله به بچه ها را باید پیدا میکردم. اسمش گویا سرهنگ حسینیان بود. باید او را پیدا میکردم و یک گلوله در دهانش خالی میکردم. باید پیدایش میکردم و از او در مورد آخرین لحظات مرگ بهترین رفیقم میپرسیدم و بعد گلوله را در دهانش خالی میکردم. ایکاش بیرون بودم. آنچه که قبلا تنها رویای جهانی بهتر بود اینک تبدیل به نفرتی شخصی شده بود.

آخرین بار در پارک چهار راه پهلوی، جنب تئاتر شهر،  یکدیگر را دیده بودیم. اکنون معنی اصرار های بیش از اندازه او را برای این که مدتی دیگر صبر کنم بهتر می فهمیدم. مادرم که به ملاقات من آمده بود گفته بود که چندی بعد از دستگیری من به خانه ما رفته بود تا از من خبری بگیرد و فهمیده بود که قرار نبود به این زودی ها مرا آزاد کنند. لعنت بر این ماجرای هواپیما ربائی ایکاش مدتی دیگر صبر کرده بودم. دنیای بیرون بدون مهدی چیزی را برای من کم داشت.

اما اگر صبر کرده بودم؟ اگر فقط مدتی کوتاه صبر کرده بودم اسم من هم در پائین این نامها نوشته میشد. نفر شانزدهم امیر فطانت که با مهدی اسحقی و رحیم سماعی در جنگل کشته شده بودند تا به باقی رفقا فرصت فرار دهند.  فقط یک حادثه، یک حادثه باعث شده بود که اسم من زیر ستون اسامی با بقیه نباشد.

حالا به دنیای بعد از مرگ خود نگاه میکردم. رفته رفته بحث ها و حرفها در مورد واقعه سیاهکل برای من معنای دیگری پیدا کرد. عده ای این جریان را نوعی ماجراجوئی سیاسی میدانستند که اثرات آن در جریانات سیاسی آینده و انعکاس آن در سختگیری های داخل زندان خیلی زود روشن خواهد شد. گروهی دیگر این حرکت را مقدمه حیات دوباره به جریانات انقلابی میدانستند. گروهی این حرکت را نتیجه خفقان حاکم میدانستند و جنگی که حکومت بر روشنفکران تحمیل کرده است و گروهی دیگر آن را تنها تحت تاثیر جریانات چریکی مدل های آمریکای لاتین میدانستند که ربطی به شرایط ایران ندارد و گروهی کشته شدگان سیاهکل را ماجراجو و گروهی دیگر انقلابی راستین میخواندند و من به دنیای بعد از مرگ خود نگاه میکردم و به این تفاسیر و تعاریف گوش میدادم.

روزهای زندان یکی پس از دیگری میگذشت. واقعه سیاهکل، شور و حال تازه ای در بین جوانهای زندان ایجاد کرده بود. ترور تیمسار “فرسیو”    (18 فروردین 1350) برای همه ما خبر خوشی بود. برای همه که احساس کرده بودند جنبش زنده و قدرتمند است و برای من بیش از همه چون فهمیدم راه آینده روشن و ممکن است. مباحث تئوریک به خصوص از نوع کلاسیکش کاربرد خود را از دست دادند و در داخل زندان سیامک لطف اللهی که دوره ای را در چین و کوبا گذرانده بود مرجع تقلید شد. بچه ها در مورد استانداردهای یک چریک می پرسیدند و این که چقدر باید بدود و یا در روز چند کیلومتر باید راه برود و چه بخورد و چه بیاشامد و سیامک آنچه را در کوبا یاد گرفته بود میگفت. آن روزها همه دنیا در تب و تاب کارهای چریکی بود و معلوم بود که در ایران هم بالاخره باید به شکلی شروع میشد و اینطور شروع شده بود.

با کشته شدن پرویز پویان ( 3 خرداد 1350) و فقط به فاصله چند ماه پس از مرگ مهدی اسحاقی متوجه نزدیکی بیش از اندازه خودم با دو نفراز پیش آهنگان جنبش چریکی شدم که هردو اینک کشته شده بودند. آخرین قرار دیدار من با پرویز پویان در قهوه خانه ساختمان پلاسکو بود. دو سه روز پیش از دستگیری من. سر قرار نرفتم. دلیلی نداشت که با پویان ملاقات کنم. درگیر کار هواپیما ربائی بودم که خیلی زود باید نتیجه آن معلوم میشد. اما اگر سر قرار رفته بودم؟

با پرویز پویان از چندین سال قبل اشنا بودم اما ارتباط ما هیچوقت تشکیلاتی و سیاسی نبود اما هم من وهم او هر دو بوی انقلابی ها را میدادیم. او در همان سفر اولیه من با پرویز خرسند مرا شناخته بود و من هم او را. تقریبا و همیشه او را با سعید پایان دیده بودم به جز آخرین دیدار تصادفی در خیابان فردوسی. کوتاه و لاغر اندام بود و با این حال چست و چالاک. صدای خوبی داشت و وقتی عبائی به دوش می انداخت و ادای طلبه ها را در می آورد امکان نداشت کسی تفاوت او را با یک طلبه واقعی تشخیص دهد، به خصوص با آن عینک ذره بینی که همیشه روی صورت داشت. گویا در زمانی که عکسهای او را همه جا پخش کرده بودند و برای سرش صد هزار تومن جایزه گذاشته بودند در لباس طلبه ها رفت و آمد میکرد. هردو، مهدی اسحاقی و پرویز پویان کشته شده بودند و من میتوانستم حدس بزنم که بین بچه هائی که میشناختم و بیرون بودند چه تب و تاب و التهابی است.

خشم و تلاطم درونی من که در حرکتهای افراطی من نمایان بود و از جمله درگیری من با آخوند چاق و قوی هیکلی بنام کمره ای که به مسعود بطحائی بدو بیراه گفته بود باعث شد تا مرا از زندان شماره سه به زندان شماره چهار منتقل کنند که محل زندانیان قدیمی بود. زندان شماره چهار محیط متفاوتی بود. از آن قال و قیل ها و سرود خواندن های جوانان زندان شماره سه خبری نبود. زندان پر بود از مردان مسنی که سالهای سال، و بعضی ها مثل صفرخان حتی از پیش از تولد من در زندان بودند. مردانی که فارغ از عقایدشان همیشه برای من محترم باقی ماندند.

 

نظر شما