دانلود آزاد یک فنجان چای بی موقع-ردّ پای یک انقلاب چرا انقلاب کردیم؟ نگاهی تازه به انقلاب ایران

من و اسطوره شناس

تکلمه ای بر داستان انسان و سرنوشت و اسطوره

 1240627_1445861465639051_297974504_n.jpgاستاد عباس اسطوره شناس از یاران به یاد مانده ایام شباب من است. اسطوره شناس است و عمری را در تحقیق و ترجمه و زندگی اسطوره ها به سر اورده و صاحب نظر است. بین من و او و پس از مدت ها بی خبری مکالمه فیس بوکی زیر صورت گرفت. داستان از بحثی در مورد تعریف اسطوره شروع شد و چون علاقمند به مرور این بحث بودم پس از گذاشتن یک کامنت، تقاصای فرندشیپ و از این حرفها کردم و  ….

اسطوره شناس: امیرجان سلام.  امیدوارم سلامت و برقرار باشی. مطالب مربوط به تو را کم و بیش دنبال می کنم و در جریان گفتگوهایت با منصور هم هستم. کتاب یک فنجان چای بی موقع را هم خوانده ام و به نظرم خیلی بهتر و روشنگرتر از کتاب داستان تمام داستان ها است. حوادثی که بر تو گذشته و در این کتاب نوشته ای حقیقتاً تکان دهنده است. انبوهی باورنکردنی از درد و رنج و اضطراب که هر یک از آنها برای از پای درآوردن یک انسان کفایت می کند. به گمانم این همه رنج و اضطراب و آوارگی و دربه دری به کفاره ی یک خطا یا انتخاب نادرست یا نسنجیده، بیش از کافی است. برای منصور نوشتم: “و اما در پایان من نه قاضی هستم و نه میل دارم باشم و نه می توانم درباره ی امیر قضاوتی بکنم. از طرفی همان طور که تو به درستی گفته ای چون موری در تاس سرنوشت گرفتار شد و به قدر کافی هم تاوان داده  و حالا ظاهراً به آرامشی رسیده است و خوب است که سال های باقیمانده ی عمررا با این آرامش روزگار بگذراند .به نظرم کشیدن این همه بار و بدبختی برای یک انسان از کافی هم خیلی بیشتر است. ” با این مقدمات  و سوابق گذشته گمان می کنم نظر مرا درباره ی خودت می دانی و نیازی به توضیح بیشتر نیست. اما در این عرصه ای که من هستم هم گرفتاری ها کم نیست و یکی از آنها درگیری های فکری و دیدگاهی من با متعصبان کژاندیش و جزمی از جناح های فکری گوناگون است. صفحه ی من در فیسبوک مرتب توسط این افراد کنترل می شود و گاهی با فحاشی وتهدید این حضرات نیز مواجه می شوم. اما روشن است که همه ی این حرف ها باعث نمی شوند که از طرح آنچه طی شصت سال زندگی به آن رسیده ام پرهیز کنم. در این جا فقط می خواستم به این نکته اشاره کنم که به هیچ وجه نمی خواهم آتویی دست این حضرات بدهم و خود را وارد ماجرایی کنم که توان زیادی از من خواهد گرفت و نتیجه ای هم به بار نخواهد آورد. به همین دلیل نمی خواهم نام تو را در فهرست اسامی دوستان بگذارم، ضمن این که از حضورت در این صفحه خوشحال خواهم شد. صفحه ی من همان طور که می دانی پابلیک است و حضور و اظهار نظر در آن به دوستی نیاز ندارد. امیدوارم توانسته باشم با این زبان الکن نظرم را برایت توضیح دهم بدون آن که ناراحتت کرده باشم. برای تو و خانواده سلامتی  و خوشحالی آرزو می کنم.

من: عباس عزیز ممنون از توضیحاتت. راستش من زیاد فیس بوک باز نیستم و فرق دوستی و پابلیک و این حرفها را در فیس بوک نمی فهمم. به نظرم آمد چون من در مورد اسطوره و ساخته شدنشان زیاد فکر کرده ام و اما نخوانده ام و عقاید خودم را دارم گفتم شاید مفید افتد و ضمنن مشکلات تو و موقعیت تو را هم می فهمم. روزی در مصاحبه ای به این اشاره کردم که حسن م. از این که کنار من بایستد میترسید امروزه روز هم زیاد فرقی نکرده است .هنوز هم کسی با آن شهامت و یا پرروئی و یا دیدگاه و بلوغ و یا دنبال شر رفتن پیدا نشده است که جرئت کند کنار من بایستد و بنابراین از این ببعد و از دور در بحث ها فقط نظاره میکنم. یک سوالی را برای مخاطبانت مطرح کن که مدتی است مرا به فکر فرو برده: در یک اعتصاب دانشگاهی که همه دانشجویان اعتصاب کرده اند و سر کلاس نمی روند فقط یک دانشجوست که میرود و سر کلاس مینشیند….بارها فکر کرده ام بر چه ضوابط ومعیار هائی باید یک طرف را شجاع و یا خائن خواند؟ آنچه دروحله اول بدیهی است خواهی دید که دربحث ها میتواند موضوع را به جاهائی ببرد که از اول به نظر نمیرسید. همینطوری گفتم و ربطی به بحث ندارد. ضمنن زندگی من بسیار پربارتر از این است که ابتدا به نظر میرسد….شناخت، شعور، جهان بینی و یا هر چه که تو آن را دستگاه و نگاه فلسفی یک انسان بخوانی حاصل چیست؟  من تجربیات عجیبی داشته ام و همین به من شناختی را داده است یگانه و مخصوص به خود من. یادت است که روزی گفتم ادعا دارم درطول تاریخ بشرهیچ آدمی به اندازه من در مورد سرنوشت و انسان فکر نکرده است( هنوز این حق برای همه محفوظ است که مرا دیوانه بخوانند). ان زندگی و تجربیات و تفکرات را شاید در یک رساله فلسفی روزی نوشتم هرچند فعلا انگیزه کافی نیست. به هر حال همه آنچه را که گفتم برای این بود که بگویم حال تو را می فهمم اما قهرمانی و شهامت در مقابل مرگ ایستادن نیست در چگونه زندگی کردن است.

1240627_1445861465639051_297974504_n.jpg اسطوره شناس: امیر جان من با شناخت کنونی نمی توانم در مورد دانشجوی فرضی تو قضاوت کنم. اما قبلاً گفته ای از جان استوارت میل را به همخوانی گذاشته ام که قریب به این مضمون است:” اگر همه ي انسان ها جز يك نفر بر يك عقيده باشند، در اين صورت همان قدر حق دارند آن يك نفر را به سكوت وادارند كه آن يك نفر حق داردـ اگر قدرت داشته باشدـ همه ي انسان ها را به سكوت وادارد. جان استوارت ميل”. به گمانم بیشتر باید از زاویه حق به این موضوع نزدیک شویم.

 من: عباس عزیز کاش نزدیک بودیم و گپ میزدیم. در جملات بالا هرچند از جان استوارت میل باشد دو مفهوم نسبی به کار رفته است حق و زور. این که زور اکثریت بیشتر است و بنابراین میتوانند اعمال کنند و به همان اندازه یک  شخص و به قدر زورش میتواند بر اکثریت اعمال کند حرف باطلی است. نتیجه اش محق بودن زور است و تمام بدبختی از همین جاست. …اما نکته مهم که خواستم نظرت را به آن جلب کنم این است که کدامیک با شهامت تر و قدرتمند تر است، با فضیلت تر است : آنکس که با دشمن می جنگد و یا انکس که در مقابل اخلاقیات و اسطوره ها..؟ آنکس که در مقابل قدرت اکثریت زورمند روبرو میایستد و یا آنکس که در مقابل قدرت تاریخ (تمام دست آوردهای فلسفی تاریخ بشر و منجمله اسطوره ها و خدایان و اخلاقیات) جای بحث این جا نیست اما همیشه هم حقایق آنچنان که بدیهی به نظر میرسند نیستند. بگذریم و به کارت برس که میدانم زیاد است و مفید است اگر بتوانی آدمها را به تفکر مجدد در مورد مفاهیم انسانی دعوت کنی  و اما در مورد مسائل شخصی عباس عزیز من ورای نیک و بد نگاه میکنم اما نگاه میکنم. عقاید متفاوتی دارم .همه ما محصول تاریخ گذشته خود هستیم و تاریخ گذشته استثنائی من به من شناخت دیگری از داستان انسان داده است محصول تفکر شخصی من. میخواستم به اشتراک بگذارم که میگذارم تا فرصت دیگر اما علاقمند به این مباحثم فضولی هم دیگر نمی کنم. برقرار باشی.

اسطوره شناس: در مورد گفته ی میل با تفسیر تو موافق نیستم. نتیجه اش هر چه باشد محق بودن زور نیست. شاید نتیجه اش زور بودن زور باشد، نه محق بودن. به یاد شعاری از رادیو افغانستان در سال های دور گذشته می افتم که می گفت. “ملت افغانستان تسلیم زور نمی شود، مگر این که سمبه خیلی پر زور باشد.” حرفت درست است که نتیجه به نفع اکثریت تمام می شود، چون زورش بیشتر است، اما میل می گوید آن یک نفر هم همان قدر “حق” دارد. گیرم که نتواند حق اش را به کرسی بنشاند. و اما ایستادن در مقابل جهان و تاریخ امیر جان به گمانم کار هر کس نیست. در کل تاریخ بشر  فقط چند نفر موفق به این کار شده اند و قهرمانان و راه گشایان بشر در سراسر تاریخ بوده اند. باز هم بر می گردم به یکی از جملاتی که تحت تأثیر گفتگوهایم با منصور همین دو سه روز پیش گذاشتم : “سقف پرواز خود را بشناسیم. مرغ خانگی نباید خود را با عقاب اشتباه بگیرد.” این یکی از مهم ترین درس هایی است که من از زندگی و اسطوره یاد گرفته ام.”

من: بسیار خرسندم که به این مطلب اشاره کردی. اولا فکر میکنی ” ان چند نفر در کل تاریخ بشر…” از چه خصوصیات برتری برخوردار بودند که در من نیست. گیرم که نتوانم راهگشای بشر در تاریخ شوم؟ من مقاله ای را به عنوان تکلمه بر بحثی که بین دکتر سروش وآیت الله جوادی آملی در گرفته بود نوشتم تحت عنوان انسان -خدا نگاهی تازه به شخصیت پیامبران و طبیعت وحی اگر بخوانی بهتر متوجه حرفم خواهی شد. حرفت را در مورد عقاب و مرغ قبول دارم اما من مرغ نیستم. راستش فکر میکنم زندگی من تبلور اسطوره هاست از اودیسه و اولیس و پنه لوپه و سیزیف و ققنوس و مسیح و یهودا….چیزی کم ندارم. کتاب یک فنجان چای درک و فهم داستان داستانها را ساده تر میکند و من جوهر عقاید خود را در داستان تمام داستانها نوشته ام. ان بزرگان و راهگشایان تاریخ بشر هم فضیلتی ورای انسان بودن نداشتند. همه انها زندگی سختی داشته اند و همه آنها قبل از هر چیز مردانی متفکر بوده اند. بنابراین میتوانی احساس شادمانی عمیق مرا نسبت به زندگی در من درک کنی.  هیچکس در جوی حقیری که به مردابی میریزد مروارید صید نخواهد کرد و در راه های همیشه رفته شده حقیقت تازه ای یافت نخواهد شد.(داستان تمام داستانها)

اسطوره شناس: امیر جان در اسطوره شناسی قهرمان و سفر قهرمان مبحث بسیار مهم و مفصلی است.اما به اختصار باید بگویم که قهرمانان ، نه با نیتی که دارند و نه با رنجی که می کشند و یا آزمون هایی که پشت سر می گذارند، بلکه با دستاوردشان برای جامعه ی بشری یا جامعه ای که در آن زندگی می کنند ارزیابی می شوند. در قهرمان و سفر قهرمان آنچه اهمیت دارد دستاورد است. به فراسوی نیک و بد رفتن هم فقط از خدایان برمی آید. ما از لحظه ی هبوط به قلمرو تضاد یا تقابل های دوگانه پرتاب شده ایم. خوب/بد، خیر/شر، شب/روز، مرد/زن، مرگ/ زندگی….

 من: دقیقا حرفت در تمام موارد درست است. اساس فلسفه من هم که امیدوارم انرا روزی  مکتوب کنم بر همین است یعنی دوگانه بینی و این در اسطوره های مذهبی از خوردن میوه درخت معرفت و اشنائی با مفهوم دوئیت شروع میشود. به عبارت دیگر عقل. عقل دوئیت بین است و پدیده ها را برای شناختن آنها از هم جدا میکند روز و شب و مرگ و زندگی و نیک و بد … و کلیت را فراموش میکند و وحدت پدیده را.  دید بشر امروز که البته حاصل تاریخ بشر است مبتنی بر دیدی است که پدیده ها را به صورت مکانیستی نگاه میکند. حرف من این است که باید به بهشت برگردیم و پدیده ها را ورای نیک و بد ببینیم. یک مثال ساده : امیر فطانت مترجم مارکز، نویسنده یک رمان تاریخی و یک رمان فلسفی، برنده یک جایزه ادبی، بخشی از تاریخ معاصر، با انهمه شخصیت های تاریخی در زندگیش و آن همه لحظه های تاریخی و …. به دیده آدمها نمی آید ولی همکاری با ساواک تنها نکته ایست که به دید می اید. جالب نیست؟ هیچکس کلیت را نمی بیند و هر چند هیچکدامشان تحمل یک اپیزود زندگی مرا ندارند اما به من به نظر تحقیر نگاه میکنند. البته من ورای نیک و بد و از بالا به ادمها نگاه میکنم و برای همین هم تماشاگه جالبی است. سعی خودم را هم خواهم کرد که مسیر تاریخ بشر را عوض کنم و با نوشتن کتاب داستان تمام داستانها سعی خودم را هم کرده ام و به قول نصرالله چه تفاوتی میکند که کائنات مرکزی داشته باشد یا نه برای کسی که فکر میکند در مرکز کائنات است.

 او : خب، عجالتاً حرفی ندارم جز آرزوی سلامتی و این که فرصت داشت باشی این تجارب دشوار را هر چه بیشتر به دستاوردی تبدیل کنی که چراغی فراراه دیگران باشد. در آینده بیشتر حرف خواهیم زد. برقرار باشی.

من: تو هم موفق باشی به پیوست مقاله را برایت میفزستم

 انسان خدا، نگاهی تازه به شخصیت پیامبران و طبیعت وحی

حاشیه ای بر مقاله “انسان خدا، نگاهی تازه به شخصیت پیامبران و طبیعت وحی”


 

 

 

 

نظر شما