“یک فنجان چای بی موقع - ردّ پای یک انقلاب” منتشر شد.

29 مارس, 2014 5 نظر »

book-cover.jpgTrace of a Revolution - Rastro de un Revolución 

اگر ادبیات دریچه ای تازه بر مفاهیمی چون انسان، عشق، آزادی، زندگی و مرگ نگشاید من ترجیح میدهم یک فیلم سینمائی هرچند مبتذل را تماشا کنم. برای نوشته شدن این کتاب خون های زیادی ریخته و رنج بسیار برده شد. کتابی است حاصل یک زندگی غریب و پُر بار. اما خوشحالم که کتابی نوشتم از تاریخ که در ادبیات معاصر ایران از من به یادگار باقی خواهد ماند. بخشی از این کتاب در وبلاگ من آمده است و امید دارم که بزودی در ایران نیز منتشر شود و به نوعی در دسترس علاقمندان قرار گیرد. نوشته های زیر برداشت های شخصی است و تمامیت آنها مورد تائید منِ امیر فطانت و نویسنده کتاب نیست.

برداشت شخصی آقای مهدی مرعشی در مورد این کتاب در بی بی سی 

هفته نامه تاریخ شفاهی           مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی                   تاریخ ایرانی

 به دست من، جزقلمی نبود، باری کوشیدم تا خدمتی کنم.

 خرید نسخه الکترونیکی              خرید کتاب              خرید کتاب از امازون

خرید کتاب در ایران

سیاهکل در زندان

22 ژانویه, 2014 بدون نظر »

indice.jpg3amirfetanat.jpgفصلی از کتاب یک فنجان چای بی موقع - ردّپای یک انقلاب”

ذهن آدمیزاد با خاطرات مثل یک فیلتر عمل میکند. آنچه باید بیاد ماندنی باشد بیاد میماند و آنچه بی ارزش و دور ریختنی است را بدور میریزد. هنوز و پس از گذشت چهل سال از روزهای زندان قصر خاطرات زیادی را به یاد دارم.

ادامه مطلب »

با پرنسس آزاده شفیق - 1982

1 ژانویه, 2014 2 نظر »

2_10.jpgazadeh-2.jpgداستان های دوران سخت پاریس که چند ماهی به طول کشید بسیار است اما از میان همه آنها خاطرۀ دیدار من و والاگهر پرنسس آزاده شفیق پهلوی نیا دختر اشرف پهلوی خواهر با قدرت شاه، که از حالات و حرکات و شخصیت دخترش کاملاً معلوم بود که از مادرش چیزهای زیادی به ارث برده است و با ولیعهد دخترعمه و پسر دائی بودند حکایتی گفتنی است. 

از کتاب اعترافات در دست انتشار من «یک فنجان چای بی موقع – ردّ پای یک انقلاب» ادامه مطلب »

منِ چپگرا و چشمان سهیلا

13 سپتامبر, 2013 2 نظر »

indiceeyes.jpgizquierdista-1-thumb.jpgبعد از گذشت چهل و اندی سال، هنوز هم اگر در مورد زیباترین چشم های زنانه ای که در زندگی دیده ام از من سوال کنند یاد چشمان سهیلا می افتم.

******

برای من که تازه یکی دو ماهی بود از زندان سیاسی آزاد شده بودم دفتر مسافرخانه پدر جای خوبی بود. پدر من یک مسافرخانه کوچک در شهر شیراز داشت که درست روبروی مطب یکی از بهترین چشم پزشکان مشهور و شناخته شده در امیر نشین های آن طرف آب بود. هر سال وقت تابستان مسافرخانه پر میشد از مسافر هائی که از بحرین و دوبی و قطر و کویت میامدند تا دکتر مشیری چشمهای انان را معاینه کند. دفتر مسافرخانه محل تجمع و گپ و گفتگوی مسافران هم بود. ادامه مطلب »

ایتالیائی زرنگ و ایرانی ساده لوح

31 آگوست, 2013 2 نظر »

italian.jpgدر اروپا ایتالیایی ها به دزد و کلّاش و کلاه بردار بودن معروفند. می گویند وقتی وارد میلان می شوی، با اولین نگاه به زیبائی شهر احتمال این که چمدانت را دزدیده باشند زیاد است.

*****

در پاریس در صف سینما با مارتا، دوست دختر لاتین خودم ایستاده بودم که متوجه شدم صدائی سعی میکند توجه مرا با موسیو موسیو صدا زدن  پی در پی جلب کند. در کنار خیابان یک ماشین بی. ام. و. شیک پارک شده بود و جوان راننده با دست به من اشاره میکرد و مرا به طرف خود میخواند. راستش ابتدا فکر کردم همجنسگرا ست که باید اعتراف کنم وقت و دل و دماغ این یک قلم فعالیت را در زندگی نداشته ام اما اینطور نبود. ادامه مطلب »

دزد پژوهشگر و دادگاه پاریس

18 آگوست, 2013 بدون نظر »

imagescourt.jpgپلیس ها پس از انجام تحقیقات و ثبت استشهاد محلی در محل وقوع جرم واقع در خیابان ژرژ پنجم در منطقه اعیانی هشت پاریس و بازپرسی از من و مرد دزد زده و سایر تشریفات اداری، گزارشی با مضمون زیر تهیه کردند و آنرا برای امضا در مقابل من گذاشتند.

” بنا بر استشهاد محلی انجام شده توسط ماموران پلیس و اظهارات آقای (هومن یان هو) شاکی پرونده و اعترافات متهم( یعنی من) در ساعت یازده صبح چهارشنبه سی ژوئن 1981، متهم سی و یک ساله، تبعه ایران، کیف دستی آقای (هو من یان هو)  شهروند فرانسوی را هنگامی که قصد ورود به هتل چهار فصل ژرژ پنجم را داشته ربوده و اقدام به فرار کرده است که در همان نزدیکی توسط عابران دستگیر میشود. کیف دستی متعلق به آقای (هو من یان هو) در اداره پلیس به صاحب آن تحویل شد.”  متهم مراتب فوق را تائید میکند. امضاء کردم. ادامه مطلب »

وقتی برای تردید

3 آگوست, 2013 بدون نظر »

 images34.jpgدر زندگی بعضی تصمیم گیری ها ساده است و بعضی سخت. بعضی تنها به زندگی خود آدم مربوط میشود و بعضی به زندگی دیگران اما مشکل وقتی است که تصمیم های به ظاهر ساده بتوانند عواقب غیر قابل پیش بینی و نتایج بزرگ و وحشتناک برای دیگری به بار آورند.

 *****

 پیله وری میکردم. از بازار بزرگ تهران لباسهای بچه گانه خارج از رده را و ازمیدان حسن آباد ابزارهای چینی را به علاوه ده ها قلم جنس دیگر ارزان میخریدم. سوزن و نخ و قیچی و ادامه مطلب »

موسیو کاپلان

17 ژوئن, 2013 3 نظر »

gary-cooper-high-noon.PNGآدم بعضی آدم ها را هیچوقت فراموش نمی کند. مهم نیست که چه مدت را با او گذرانده باشی و یا چرا با او آشنا شده باشی ولی چیزی در آنها هست که تو را رها نمی کند و مجبور میشوی بارها به آنها و شخصیت و ذهنیت و زندگی انها فکر کنی و همین باعث میشود که بیاد ماندنی شوند. موسیو کاپلان یکی از این چهره ها در زندگی من است که با او در استانبول آشنا شدم. ادامه مطلب »

زندان آغری – مردی با عروسک

27 می, 2013 1 نظر »

555.jpgیک ب111-005.jpgعد از ظهر داغ تابستانی بود که در خیابان زند شیراز که بوی جنگ و جنگ زدگی از در و دیوار آن میبارید و پس از قدم زدن های بیهوده و بسیار، بی میل بسوی خانه میرفتم. روبروی دکه کتابفروشی که بساطش را کنار خیابان پهن کرده بود به کتابها نگاهی انداختم.  پر از کتابهای مذهبی و انقلابی، کتابهای شریعتی و ال احمد و عکسهای چه گوارا و همه کتابهای ممنوعه پیش از انقلاب. آنوقت ها با چه شوق و ذوق و ترس و dacument-turkish.gifدلهره ای دنبال یکایکشان گشته بودم . چشمم به کتاب زوربای یونانی خورد. فیلم زوربا را قبلا دیده بودم و با اینحال از بی کتابی کتاب را خریدم. روزی که اخرین صفحه کتاب خوانده شد و کتاب را بستم تصمیم خودم را گرفته بودم. به دستهای خودم نگاه کردم، به افکار خودم و به همه گذشته های خودم. من همیشه روشنفکر بودم و مثل یک روشنفکر زندگی کرده بودم. بیش از این نمیخواستم  آلکسیس باشم. تصمیم گرفتم زوربا شوم.

ادامه مطلب »

آشپزخانه “خونین شهر” - فیلمنامه

11 می, 2013 1 نظر »

 فیلمنامه مستند داستانی حماسه خونین شهر

 به یاد عیسی شجاعی و قهرمانان گمنام خونین شهر

111.jpgهیچوقت نمیتوانم صحنه های روزهای جنگ در خونین شهر را فراموش کنم. جوانانی که در نهایت قهرمانی و بی یاوری از شهر خود شجاعانه و تا اخرین حد توان دفاع کردند و زن ها وبچه ها، پیرمردها و آدمهای ساده و گمنامی که در آشپزخانه خونین شهر تا روز سقوط شهر غذای آنها را تهیه میکردند. صحنه های خونین شهر برای من فراموش ناشدنی است.

http://khorramshahrzadeh.persianblog.ir/post/675/

ادامه مطلب »

قهرمان کیست؟

20 آوریل, 2013 3 نظر »

images.jpgمقوله قهرمان و ضد قهرمان مدت های زیادی است که ذهن مرا به خود مشغول کرده است. به دست اوردن تعریفی جامع و مانع و جهانشمول را هنوز برای خود نیافته ام اما در این مورد همواره و هنوز تلاش میکنم. دست روزگار چنین مقدر کرده بود که آدم هائی که بعدها برای بعضی ها قهرمان شدند را از نزدیک دیده و بعضا با انها زندگی کرده باشم و همین نکته نگاه من به مقوله قهرمان را متفاوت میکند. ده ها سال است که در من آن حالت شیفتگی و مسحور شخصیت یک قهرمان شدن فراموش گشته است. به اعتقاد من، آنجا که شهامت قهرمانی است مردم بی شهامتی زندگی میکنند. ادامه مطلب »

با بلبلِ شاه در زندان اوین – سال 1359

22 مارس, 2013 4 نظر »

th1.jpg

من زندانهای زیادی را در زندگی دیده ام. از بازداشتگاه های موقت دو سه روزه تا طولانی ترین آنها در زندان قصر که دو سال بود و زندان های کوتاه مدت چند ماهه در لاذقیه سوریه و آغری ترکیه و ماکو و زندان اوین. هر کدام از زندانها حال و هوای خود را داشت اما در میان این تنوع یکی از انها از همه غریب تر بود. در همه زندانها و همیشه ادم ها یکدست و از یک جنس بودند به جز زندان اوین در اولین سال بعد از انقلاب. تاریخ دقیق روز ورودم را به بند عمومی به یاد ندارم اما همزمان بود با حضور سپهبد سعید مهدیون آخرین فرمانده نیروی هوائی زمان شاه که به جرم رهبری عملیات کودتای شکست خورده معروف به “نوژه - پایگاه شاهرخی” در زندان بود. ( روزی بین 18 تیر ماه روز دستگیری او و 25 مرداد 1359 روز اعدام او). بارها با خود فکر کرده ام حتی با صرف میلیون ها دلار هم نمیشد این شخصیت های متنوع را با هم و یکجا گرد هم آورد. ادامه مطلب »

زندان انفرادی - شبی با علی شیطون

9 مارس, 2013 3 نظر »

amir-joven1.jpg

در زمان ما سه نفر به بچه بازی معروف بودند که دو نفر آنها، اصغر قاتل و هوشنگ امینی اعدام شده بودند و سومی که در سلول انفرادی زندان قصر، وقتی که هنوز جوان و خوش بر و رو بودم با او آشنا شدم معروف بود به علی شیطون. انتخاب این لقب برای او از طرف زندانیان بندهای عادی اصلا بی دلیل نبود. 

                                                                                   *****

اواخر سال 1350 بود. چند ماهی بود که در بند شماره چهار زندان قصر با علاقه زیاد پیش بدرالدین مدنی فرانسه میخواندم. ادامه مطلب »

کافه قناری – دمی با پرویز ثابتی

23 ژانویه, 2013 8 نظر »

فصلی از یک کتاب

پشت صحنۀ ماجرای گروگانگیری اعضای خاندان سلطنتی / گروه دانشیان و گلسرخی سال  1352

250px-parviz_sabeti_4.jpgچهل سال زمان و حوادث بسیار بر نسل ما گذشت و تاریخ سرزمین ما ورقی تازه خورد. اما فکر میکنم حتی اگر امروز پرویز ثابتی این خطوط را بخواند خود را بخاطر شهوت قدرت در زمانی که در راس ساواک قرار داشت و اشتباه فاحشی که چهل سال پیش مرتکب شد و شاید یکی از بزرگترین اشتباهات عمر حرفه ای او بود، نخواهد بخشید… و شاید هم خواهد بخشید و از آنچه اتفاق افتاد یا نیفتاد خوشحال خواهد شد و …شاید هم نخواهد شد. اشتباهی که یکی از بهترین طرح های او را به بزرگترین رسوائی سازمان او بدل کرد و این در کافه قناری اتفاق افتاد، چهل سال پیش. تاریخ دقیق این روز را بیاد ندارم، شاید یک بعد از ظهر چهارشنبه در روزهای آخر شهریور ماه سال 1352. دو سه روز بعد از این تاریخ تمام اعضای گروه معروف به دانشیان و گلسرخی به اتهام توطئه برای ربودن ولیعهد و اعضای خاندان سلطنتی دستگیر شدند و جنجالی ترین پرونده سیاسی سالهای آخر زمان شاه رقم خورد.

واکنش روزنامه آسیا به پاسخ امیرحسین فطانت: ایرج جمشیدی در چهل سال گذشته راست می‌گفت1367176201_asia1-001.jpg

پاسخ فطانت به اتهام ۴۰ ساله: من گلسرخی و دانشیان را نفروختم

  گلسرخی، دانشیان و یارانشان بازداشت شدند

  ادامه مطلب »

گزارش یک هواپیما ربائی سال 1349 – نگاهی به یک عکس

16 ژانویه, 2013 2 نظر »

ghezelghale-big.jpg

هر وقت که به این عکس نگاه میکنم هر گوشه آن یاد آور خاطره ایست. اینجا حیاط عمومی زندان قزل قلعه است. قزل قلعه در خیابان امیر آباد شمالی قرار داشت. در سال1350  متروکه و بعدها خراب شد و گویا امروزه میدان تره بار است. من  تقریبا تابستان 1349  را در قزل قلعه گذراندم. به عبارت دیگر جزو اخرین مسافران این بنای تاریخی و مخوف بودم که داستانهای زیادی را در سینه داشت. حیاط عمومی جائی بود که زندانیان پس از اتمام بازجویی، از زندانهای انفرادی به اینجا منتقل میشدند تا در انتظار پایان تشریفات اداری برای دادگاه و دادرسی به زندان قصر منتقل شوند. این عکس باید آنوقت گرفته شده باشد که قزل قلعه آماده ویران شدن بود چون معمولا حوض وسط حیاط آب داشت و درختان و باغچه ها مرتب تر بودند. ادامه مطلب »

وقتی چریکها چریک نبودند

2 سپتامبر, 2012 16 نظر »

sin-titulo.jpgدر نوشتن این مقاله بارها خاطرات کسانی را مرور کردم که نامشان با جریان روشنفکری چپ ایران در هم تنیده است. دست تقدیر چنین خواسته بود که زندگی من با برخی نام ها و تراژدی های بزرگ در تاریخ سیاسی قبل از انقلاب ایران توام باشد. در این مقاله به بعضی نام ها اشاره میکنم که بعد ها قهرمانان و قدیسین جنبش چپ مسلحانه شدند. این آشنائی با آنها و مرور زندگی، شخصیت و رویاها و دردها وانگیزه های آنان همیشه بهانه ای بود تا به برخی مفاهیم نگاهی دوباره کنم. تفاوت بسیاری است بین آشنائی نزدیک با یک قهرمان و نگاه آنان که دانششان از قهرمان محدود به عمل قهرمانانه اوست. سرنوشت هر کدام از آنها برای من درسی بود. شاید این عکس اغاز خوبی باشد بر روایت آن ماجراها و نام ها. ادامه مطلب »

شرحی بر یک عکس: ژاندارک انقلاب 57

1 سپتامبر, 2012 20 نظر »

images221.jpgاین عکس از انقلاب ایران هزاران هزار بار دیده شده و ده ها داستان در باره ان گفته شده است. عکسی که با خود پیام زیادی داشت. زنی جوان و مصمم، مسلح، با اقتدار ایستاده بر تانک. زنی امروزی و بی تردید روشنفکر. میگویند این عکس بشدت باعث عصبانیت ایت الله خمینی شد. عکسی که به یادگار از دوران رویاهای برباد رفته به جا مانده است. اما این زن جوان کیست و سرنوشت او به کجا انجامید؟ تصمیم اینکه شرحی بر این عکس بنویسم یا نه ساده نبود. اما اگر من ننویسم هیچکس نخواهد نوشت. اسمش ماندانا ع.  و خواهر همسر سابق من است و اما شرح این عکس. ادامه مطلب »