مسیح و مارکز و من Así habla Judas - یهودا چنین میگوید

در بزرگداشت گابریل گارسیا مارکز

gabo-libros.jpg gabo-feria-del-libro.jpgگزارشی از بیست و هفتمین  نمایشگاه کتاب بوگوتا 

سخنرانی گابریل گارسیا مارکز هنگام دریافت جایزه نوبل ادبیات 1982

 به یاد زنده یاد بهمن فرزانه و به احترام همه مترجمان که پیامبران فرهنگها هستند   

  آدم ها را از رویاها و ملت ها را از قهرمانانشان میتوان شناخت. نمایشگاه کتاب امسال در بوگوتا  با مرگ گابریل گارسیا مارکز، بزرگترین نویسنده اسپانیائی زبان بعد از میگل دُ سروانتس شور و حال دیگری دارد. مرگ گابوی کبیر تمامی یک ملت را به جنب و جوش آورده است. فروش کتابهای او به ناگهان و به میزان غیر قابل انتظاری افزایش یافته و بزودی چهره او بر پشت اسکناس ها نقش خواهد بست. ده ها هنرمند با هنر خود میکوشند تا با آنچه  در توان دارند قهرمان ملی خود را پاس دارند.

gabo-libros.jpg

صدای اکاردئون با موسیقی مورد علاقه گابو در همه جا شنیده میشود. بازخوانی دسته جمعی کتابهای او در تمام سالن های فرهنگی در جریان است. عکسها و فیلمهای مستند و بازگوئی خاطرات از دوستان و خوانندگان و نویسندگان و شاعران و ذکر خاطرات و لحظاتی که با او گذرانده اند گابو را به صورت چهره ای همه جا حاضر و همیشه جاودان تبدیل کرده است. نمایشگاه کتاب لباس “ماکوندو” را بر تن کرده و چهره متبسم و خندان او همراه با نماد های داستان های او همه جا به چشم میخورد. ده هزار کتابچه که مجموعه ای در باره گابوی بزرگ است از طرف خانه کتاب در اختیار بازدیدکنندگان قرار میگیرد. کتابخانه ملی مجموعه ای از نویسندگان و کتابهای مورد علاقه او را به نمایش میگذارد، شهرداری مجموعه ای از عکسها و نوشته های او در ال اسپکتادور را فراهم آورده است تا رابطه مارکز با شهر بوگوتا را معرفی کند. شخصیت های فرهنگی و چهره های سرشناس مملکت هرکدام به روخوانی بخشی از کتاب صد سال تنهائی او میپردازند.

gabo-feria-del-libro.jpg

ده ها برنامه فرهنگی از طرف موسسات انتشاراتی در جریان بوده و وزارت فرهنگ جایزه ای معادل صد هزار دلار را برا ی نوشتن بهترین رمان اسپانیائی زبان در نظر گرفته است. میشل باچله رئیس جمهور شیلی کتابخانه ای با هفت هزار نسخه کتاب را با نام گابریل گارسیا مارکز افتتاح میکند و بانک مرکزی اسکناسی با چهره  گابریل گارسیا مارکز به زودی منتشرخواهد کرد. اشنائی با ادبیات گابو جزئی از دروس کلاسهای مدارس قرار خواهد گرفت و “تانیا  لیبرتاد” خواننده مکزیکی  آوازهای “بولرو” مورد علاقه او را یکجا در مجموعه ای ضبط خواهد کرد.  نمایشگاه کتاب بوگوتا امسال با بزرگداشت مارکز دین یک ملت را به بزرگترین چهره ادبی و قهرمان همه مردم کلمبیا  ادا میکند.

سخنرانی گابریل گارسیا مارکز هنگام دریافت جایزه نوبل ادبیات 1982

آنتونی پیگافتا[1] دریانورد فلورنسی که ماگائیان[2] را در سفر اولش به دور دنیا همراهی میکرد در گذر از امریکای جنوبی وقایع نگاری دقیقی کرد که در عین حال بیشتر به سیاحت در عالم  خیالات شبیه است. حکایت کرد که گرازهائی را دیده است که نافشان بر پشت هایشان بود و پرندگانی بی پا که ماده ها بر پشت نرهایشان تخم میگذاشتند  و پرندگانی شبیه پنگوئن های بی زبانی که منقارهایشان شبیه قاشق بود. نوشت که نوعی از حیوان را دیده است که گوش و سرشان شبیه به قاطر، بدنی شبیه به شتر، سم هائی شبیه به سم بز و یال هائی شبیه به یال اسب داشتند. و چنین روایت کرد که وقتی اولین مرد بومی را که در جنوب دیده بودند در مقابل آینه گذاشتند با دیدن تصویر خود از وحشت دیوانه شد.

این کتاب جالب و کوچک که به نظر میرسد جوانه های داستانهای امروز ما را در خود داشت بر واقعیت های شگفت آور آن روزهای ما شهادت دارد. وقایع نگاران ایندیاس [3] حکایت های بیشمار دیگری را برای ما به میراث گذاشتند. ال دورادو، سرزمین خیالی و آزبرانگیز ما در طول سالیان دراز در نقشه های متعدد برحسب ذهن و خیالات نقشه پرداز تغییر مکان داد. آلوارز مونیوز کابسا دُ باکا[4] ی مشهور در جستجوی چشمه جوانی جاودانه با گروهی 600 نفره در طول هشت سال در شمال مکزیک در سفری  دیوانه وار به کاوش پرداخت که سرانجام اعضای گروه  یکدیگر را خوردند و فقط پنج  نفربازگشتند. یکی دیگر از رازهای هرگز آشکار نشده یازده هزار قاطری بود با بارهایی از صد کیلو طلا برپشت هرکدام که برای نجات آتاهوالپا[5] از کوسکو[6] خارج شدند و هرگز به مقصد نرسیدند. بعد ها در طول دوران استعمار در کارتاهنا دُ ایندیاس[7] پرندگانی به فروش میرفت که در سرزمین های مسیل پرورش مییافت و در منقارهایشان خرده سنگ های طلا پیدا میشد. این حرص و آز برای طلا تا همین اواخر توسط بنیان گزاران ما ادامه داشت. حتی تا قرن گذشته یک هیات آلمانی که کشیدن خطوط راه آهن بین دو اقیانوس را در تنگه پاناما مطالعه میکرد  چنین نتیجه گیری کرد که پروژه تنها وقتی توجیه پذیراست که ریلهای راه آهن نه از آهن، که فلزی کمیاب در منطقه است، بلکه از طلا ساخته شود.  

استقلال از تسلط اسپانیائی ها هم ما را از دیوانگی نجات نداد. ژنرال آنتونیو لوپز د سانتانا[8] ، که برای سه دوره دیکتاتور مکزیک بود دستور داد تا پای راست خود را که در جنگ مشهور پاستل[9] از دست داده بود با تشریفاتی با شکوه به خاک بسپارند. ژنرال گابریل گارسیا مورنو[10] برای شانزده سال همچون یک پادشاه مطلق بر اکوادور سلطنت کرد و جسد او را با لباس تشریفات و مدالهای افتخار نشسته بر تخت ریاست جمهوری به خاک سپردند. ژنرال ماکزیمیلیانو هرناندز مارتینز[11]، دیکتاتور خداشناس ال سالوادور که به شکلی وحشیانه سی هزار روستائی را قتل عام کرد آونگی را اختراع کرده بود تا وجود زهر را در غذا تشخیص دهد و دستور داد تا چراغهای خیابانهای شهر را برای جلوگیری از سرایت سرخک با کاغذهای قرمز بپوشانند. مجسمه یادبود ژنرال فرانسیسکو مورازان[12] که در میدان اصلی شهر تگوسیگالپا[13] بر پاست در اصل مجسمه مارشال نی[14] است که از انبار مجسمه های دست دوم در پاریس خریداری شده.

یازده سال پیش یکی از برجسته ترین شعرای ما، پابلو نرودای شیلیائی این فضا را با کلمات خود تشریح کرد. از آن به بعد اروپائیانی با نیت خوب و بعضی هم با سوء نیت با علاقه بیشتری اخبار افسانه وار آمریکای لاتین را دنبال میکنند، از سرزمینی پهناور با مردان متوهم و زنانی تاریخی که سرسختی بی انتهای آنها بیشتر به داستان شبیه است. لحظه ای ارامش نداشتیم. یک رئیس جمهور آرمانگرا  در قصری شعله ور در آتش در حالیکه به تنهائی با یک ارتش می جنگید مرد و دو حادثه هوائی مشکوک که راز آنها هرگز آشکار نشد به زندگی یکی دیگر با قلبی رئوف و سخاوتمند و یک نظامی مردم دوست که بزرگی مردم خود را به آنها بازگرداند خاتمه داد. 

در همین مدت پنج جنگ و هفده کودتا داشتیم و یک دیکتادور شیطان صفت ظهور کرد که به نام خدا اولین کشتار جمعی یک قوم را انجام داد. همین الان هم 20 میلیون کودک از امریکای لاتین قبل از این که به دوسالگی برسند میمیرند، رقمی بیش از تمام کودکانی که از سال 1971 در اروپای غربی زاده شده اند. بیش از صد و بیست هزار نفر بخاطر اختناق و سرکوب ناپدید شده اند، درست  مثل این که تمام جمعیت شهر اپسالا ناپدید شده باشند و هیچکس نداند که کجا هستند. زنهای حامله  بسیاری که دستگیر شدند و در زندانهای آرژانتین فرزندانی به دنیا آوردند که هنوز از محل و هویت آنان که از طرف مقامات نظامی مخفیانه فروخته شدند و یا به یتیم خانه ها برده شدند بی خبرند. برای تغییر این شرایط بیش از دویست هزارتن زن و مرد در تمام آمریکای لاتین مردند و بیش از صد هزار نفر در سه کشور کوچک و محروم آمریکای مرکزی نیکاراگوئه، ال سالوادور و گواتمالا جان خود را از دست دادند. در مقیاس با جمعیت آمریکای شمالی یعنی بیش از یک میلیون و ششصد هزار نفر مرگ خشونت آمیز در مدت چهار سال. 

images33.jpgیک میلیون از مردم شیلی، یعنی 12در صد جمعیت کشوری با سنت های مهمان پذیری فرار کرده اند. در اروگوئه ، کشوری کوچک با جمعیتی دو میلیون نفره که یکی از متمدن ترین کشورهای قاره شناخته میشود از هر پنج نفر یک نفر کشور خود را ترک کرده است. از سال 1979 جنگ داخلی در ال سالوادور در هر بیست دقیقه یک نفر را مجبور به پناهندگی میکند. با آن همه مردم تبعیدی و مهاجر مجبورِ آمریکای لاتین میتوان کشوری با جمعیتی بیشتر از کشور نروژساخت.   

فکر میکنم این واقعیات نامعمول و نه فقط بیان ادبی آنها همانست که امسال نظر اکادمی ادبیات سوئد را به خود جلب کرده است. واقعیتی که نه روی کاغذ بلکه در تمام لحظات با ما زندگی کرده و میزان مرگ و میر روزانه ما را تعیین میکند، چشمه ای که خلاقیت سیری ناپذیر ما را سیراب میکند، مملو از اندوه و زیبائی، و این کلمبیائی سرگردان و رویائی فقط یکی از همه انهاست که به یاری بخت شناخته میشود.  با آنهمه شاعران و گدایان، موسیقی دانان و پیامبران، جنگجویان و خبیثان و با وجود تمامی موجودات آن واقعیت های خشن نیاز چندانی به خیال پردازی نداریم و  بزرگترین چالش ما کمبود ابزارهای شناخته شده ای هستند تا بتوانیم واقعیات زندگی خود را باور پذیر کنیم. دوستان عزیز این گره تنهائی ماست.

imagesde-gabo.jpgاگر این مشکلاتی که ما با انها درگیر هستیم، که جوهره ما را میسازند، ما را با محدودیت بیان مواجه میکنند  پس قابل فهم است که اذهان عقلائی این سوی دنیا، مجذوب اندیشه و فرهنگ خود روش معتبری برای تفسیر آن نداشته باشند. قابل درک است که ما را با همان معیار هائی بسنجند که خود را اندازه گیری میکنند، بدون این که به یاد اورند که بقایای گذشته های همه یکسان نیست و یافتن هویت ما نیز همان قدر سوزاننده و خونین است که زمانی برای خود آنها بوده است. تفسیر واقعیت های ما با مقیاسها و معیارهای بیگانه  فقط ما را هرچه بیشتر ناشناخته تر، هر لحظه محدودتر و هربار تنها تر میکند. شاید بهتر میبود که اروپا ما را با گذشته های خود میدید. اگر بیاد میاورد که لندن به سیصد سال زمان احتیاج داشت تا اولین دیوارهای شهر را بسازد و به سیصد سال دیگر محتاج بود تا اسقف خود را داشته باشد و ُرم در طول بیست قرن در تاریکی های تردید جنگید قبل از این  که پادشاهی از “استرسکو”  آن را در تاریخ مستقر کند و تا قرن شانزدهم صلح دوستان امروزین سوئد با پنیرهای لذیذ و ساعت های با ارزششان در جستجوی ثروت، اروپا را به خاک و خون کشیدند.  حتی در اوج رنسانس دوازده هزار سرباز مزدور ارتش های پادشاهی، رُم را ویران و غارت کردند و هشت هزار نفراز مردمان آن را از دم شمشیر گذراندند.

نمیخواهم آرزوهای تونیو کروگر را در رویای همبستگی یک شمال پاک نهاد و یک جنوب پرشور توماس مان را که 53 سال پیش در این مکان ارائه کرد زنده کنم. اما باور دارم که اروپائیان روشن بین، انها که برای سرزمینی بزرگ و بیشتر انسانی و بیشتر عادلانه تلاش میکنند اگر نگاه خودشان را به ما مورد تجدید نظر قرار میدادند کمک بیشتری به ما بود. همبستگی با آرزوهای ما، اگر با کارکرد های مشخص و پشتیبانی مشروع  از مردمی که رویای یک زندگی شایسته  در پهنۀ  زمین را دارند توام نباشد ما را از تنهائی خود بیرون نخواهد آورد.

امریکای لاتین نه میخواهد و نه دلیلی دارد که مهره ای بی اراده باشد و نه تصوری انچنانی از  استقلال و اصالت دارد که ان را وظیفه غربی ها بداند.

indice.jpg با این حال به نظر میرسد که با پیشرفت دریانوردی که فاصله میان اروپا و امریکای ما را کوتاه کرده است فاصله های فرهنگی ما بر عکس بیشتر شده اند. چرا نواوری های ما در ادبیات که این چنین اشکار از ما پذیرفته میگردد در تلاش های سخت کوشانه ما برای تغییرات اجتماعی با بی اعتمادی همه جانبه نادیده گرفته میشود؟ چرا نمی توان آن عدالت اجتماعی که اروپائی های پیشرفته در کشور خود اعمال میکنند با روش های مشخص و برای شرایط متفاوت هدفی برای آمریکای لاتین هم باشد؟  نه: خشونت و درد بی اندازه تاریخ ما حاصل مظالم اجتماعی و تلخی های ناگفتنی است و نه طرح و توطئه ای در فاصله سه هزار گره دریائی دورتر از خانه های ما. اما بسیاری از متفکران و رهبران اروپائی، با اذهان پیرهائی که دیوانگی های پر بار دوران جوانی خود را فراموش کرده اند چنین می پندارند که گوئی یافتن سرنوشت دیگری مگر در زیر سایه دو صاحبان اصلی دنیا غیر ممکن است. دوستان من این بزرگی تنهائی ماست.  

اما پاسخ ما در مقابله با تجاوز، غارت و فراموش شدگی زندگی است. نه سیل و نه طاعون، نه گرسنگی و نه سوانح طبیعی و نه حتی جنگهای بی پایان در طول قرن ها نتوانسته اند از برتری زندگی بر مرک بکاهند. نوعی برتری روزافزون و شتابان: هرساله هفتاد و چهار میلیون تولد تازه بیش از تعداد مردگان اتفاق می افتد، رقمی از زندگان تازه  که گوئی سالیانه هفت برابر جمعیت نیویورک بر آن افزوده میشوند که اکثر انها در کشورهائی با منابع فقیر تر و از جمله امریکای لاتین متولد میشوند . 

بر عکس کشورهای غنی تر توانسته اند آنچنان قدرت نابود کننده را ذخیره کنند که برای از بین بردن صد باره تمام بشریت و نه تنها آنها که تاکنون زندگی کرده اند بلکه تمامی موجوداتی که بر این سیاره  بدبخت پا گذاشته اند کفایت کند.  

روزی شبیه امروز، در همین مکان استاد من ویلیام فالکنر گفت” من به پایان یافتن بشر اعتقاد ندارم” . خود را شایسته ایستادن در این مکان که متعلق به او بود نمی بینم اگر به روشنی اگاه نبودم که آن فاجعه بزرگی که او 32 سال پیش وقوع ان را منتفی میدانست امروزه و برای اولین مرتبه پس از پیدایش انسان یک احتمال ساده علمی است. 

در مقابل این واقعیت های وحشتناک که در طول حیات بشر میتوانست  رویای ایجاد یک جامعه ارمانی باشد، برای ما افرینندگان قصه ها که به همه چیز باور داریم باز هم به خود اجازه میدهیم که باور داشته باشیم که هنوز برای آفرینش یک جامعه آرمانی زیاد دیر نیست. یک جامعه آرمانی مبتنی بر زندگی، انجا که کسی نتواند حتی برای چگونه مردن دیگران تصمیم گیری کند، آنجا که عشق حقیقی باشد و شادی ممکن وانجا که مردم محکوم به صد سال تنهائی بالاخره و برای همیشه فرصت دیگری بر زمین داشته باشند.

 

  images.jpg


1 Antonio Pigafetta

 [2] Magallanes

[3] وقایع نگاران دوران کشف آمریکا قرن 16

 [4] Alvaro Nuñez Cabeza de Vaca  کاشف اسپانیائی که جنوب امریکای شمالی و شمال مکزیک را کشف کرد 1480-1577

[5] Atahualpa   اخرین فرمانروای امپراطوری اینکا

[6] Cusco

[7] Cartagena de Indias

[8] Antonio Lopez de Santana 1795-1877 سیاستمدار و نظامی که برای هشت دوره رئیس جمهور مکزیک بود

[9] اولین جنگ بین مکزیک و فرانسه آوریل 1838 تا مارس 1839

[10] General Gabriel Garcia Moreno1875-1821 نویسنده، وکیل و سیاستمدار

[11] General Maximiliano Hernandez Martinez 1882- 1966 دیکتادور نظامی ال سالوادور و معتقد به تئو سوفیسم

[12] Francisco Morazanسیاستمدار نظامی هندوراس که بین 1827 تا 1838 برآمریکای مرکزی حکومت کرد.

[13] Tegucigalpa

[14] Ney مارشال ارتش فرانسه که در انقلاب فرانسه و جنگ های ناپلئون شرکت داشت 1769 - 1819

نظر شما