“یک فنجان چای بی موقع - ردّ پای یک انقلاب” منتشر شد. در بزرگداشت گابریل گارسیا مارکز

مسیح و مارکز و من

indice4.jpgگابریل گارسیا مارکز دیروز مرد، روز پنج شنبه مقدس. هر ساله مراسم عزاداری هفته مقدس در دهکده “گواتاویتا” (محل زندگی من در کلمبیا) با گرد آمدن روستائیانی که معمولا در این روزها، مثل تمام مناسبت ها، بهترین لباسهای خود را می پوشند تا در مراسم عزاداری شرکت کنند تکرار میشود. امروز، جمعه مقدس باز مثل هر سال مجسمه های مریم باکره و مسیح مصلوب بر شانه های روستائیان جوان با لباده های گشادشان که در سکوت و حالت عزا چند قدمی میروند و می indice2.jpgایستند تا کشیش روستا که پیشاپیش همه میرود از بلندگوی دستی خود دعا بخواند و مردم زیر لب زمزمه و تکرار کنند از گورستان شروع شد و مثل هر سال به کلیسا خاتمه یافت. گویا

 پرزیدنت سانتوز، رئیس جمهور کلمبیا به خاطر مرگ گابو سه روز عزای عمومی اعلام کرده است و مارکز را برجسته ترین کلمبیائی همه اعصار نامید. رادیو و تلویزیون و روزنامه های کلمبیائی و شبکه های اجتماعی همه به زندگی و مرگ و آثار و خاطرات مارکز پرداخته اند. هرکس او را از نزدیک میشناسد و یا حرفی در رثای گابو دارد میگوید و مینویسد. کتابها و جملات و عکسها و کودکی و تمام زندگی او در این روزها مرور میشود. “آراکاتاکا” و “ماکوندو” و “صد سال تنهائی” و “عشق در سالهای وبا” و ” پائیز پدر سالار” و سخنرانی او هنگام دریافت جایزه نوبل دائماً به گوش میرسد و پیام های تسلیت مردمان سرشناس، از سران و روسای جمهور کشورها تا نویسندگان و روشنفکران سراسر دنیا لحظه به لحظه مخابره میگردد.

کشیش مثل تمام سالها همان دعاهای همیشگی را تکرار میکند و مجسمه مسیح مصلوب همان مجسمه های همیشگی است که در هفته مقدس بیرون میاید تا بر پشت جوانان روستائی حمل شود.

چیزی بین من و مسیح مصلوب و گابو مشترک است. نقطه ای که هر سه ما را به نوعی به هم وصل میکند. اما هرچه به مغزم فشار می آورم نمیدانم این نقطه در کجاست؟ برای همین دارم خاطراتم را مرور می کنم و مینویسم. از پیدا کردن این نقطه عاجزم و احساس آزار دهنده ای دارم که مرا رها نمیکند.

من مسیح را خوب میشناسم. هیچوقت در زندگی فکر نکرده بودم که روزی او را اینقدر خوب بشناسم اما خوب شناختم. آدمی مثل من که در یک خانواده کم و بیش مذهبی مسلمان پرورش یافته بود با تربیت مادری که حتی حاضر نشد از ترس کفر و گناه پا را به داخل کلیسای روستا بگذارد دلیلی نداشت که مسیح را بشناسد اما شناختم.

caratula2.jpgشروع این داستان به سالهای دور بر میگردد. شاید به اولین روزهائی که به کلمبیا آمده بودم سال 1985. هنوز زبان اسپانیائی را نمیدانستم و در کلمبیا تنهای تنها بودم. هنوز با دختری که در پاریس با او آشنا شده بودم و بعدها با او ازدواج کردم و در اصل بهانه آمدن من به کلمبیا بود به زبان فرانسه حرف میزدیم. دخترک دانشجو بود و من مجبور بودم ساعات تنهائی را به پرسه زدن در خیابان هائی بگذرانم که نمی شناختم و حرفهای مردم را نمی فهمیدم و نمیتوانستم تابلو ها را بخوانم. خسته شده بودم. حتی کتابی به زبانی که من بفهمم برای خواندن پیدا نمیشد. پشت ویترین کتابفروشی ها همه کتابها به زبان اسپانیائی بودند.  روزی که از دکه ای کتاب هزارتوهای بورخس را به زبان انگلیسی پیدا کردم خیلی خوشحال شدم. با این که ترجمه فارسی آن را به قلم زنده یاد احمد میرعلائی قبلا خوانده بودم اما باز خوشحال شدم. از تنهائی طاقت فرسا نجات پیدا کرده بودم. اما خواندن نوشته کوتاه دو سه صفحه ای “سه روایت بر یهودا” بود که باعث آشنائی من با مسیح شد. دری بود به باغ مسیح.  من هم داستان یهودا را به اندازه همه آدم های دیگر میدانستم. همان حواری خائن که او را با بوسه ای در ازای سی سکه نقره به رومیان تسلیم کرده بود تا او را مصلوب کنند، بد نام ترین مرد تاریخ. از آخر و عاقبت کار او هم با خبر بودم. گویا رنج این خیانت به او امان نداده بود و خود کشی کرده بود اما بورخس روایتی تازه از یهودا به دست میداد. او در یکی از سه روایت خود گفته بود که یهودا تجسد مجدد خداست و اینگونه حکایت کرده بود که ” در هر گناه فضیلتی است؛ در زنا لذت و در قتل شهامت و در کفرو الحاد شرارتی شیطانی اما در گناه یهودا هیچ فضیلتی نبود” و در ادامه استدلال کرده بود که اگر مسیح تنها به زجر در نیمه روزی بر صلیب تمام گناهان آدم را تطهیر کرد یهودا با انجام گناهی که هیچ جای بخشش نداشت نفرین ابدی را بر خود خرید تا به گناهان تمام آدمها مکافات شود. نگاه تازه بورخس به یهودا اولین قدمی بود تا با اناجیل  و مسیح اشنا شوم. اما راه هزار فرسنگی نیز همیشه با اولین قدم شروع میشود و این راه چندان ادامه یافت تا پانزده سال بعد من کتاب ” یهودا چنین میگوید ” را به زبان اسپانیائی نوشتم تا آنچه را بورخس به کوتاه گفته بود به تفصیل شرح دهم. میان ادبیات و مذهب همیشه پیوندی است. در کتاب من شخصیت مسیح و یهودا از هم جدائی ناپذیرند. هریک مکمل و آینه دیگری هستند و از میان حواریون تنها کسی که مسیح را انگونه که سزاوار او بود شناخته بود و تعالیم استاد عشق را اموخته بود همان یهودای خائن بود. آن بوسه، آن بوسه مشهور، مشهورترین بوسه تاریخ، تنها کلام گویا و خموش بود که تمامی روایات تاریخ را باطل میکرد و هنوز هیچکس نتوانسته بود بر آن توضیحی دهد. آدم ها فقط آنچه را که در خور فهمشان است و میفهمند باور میکنند و برای کلیسا ساده ترین و عامه فهم ترین توضیح بر خیانت یهودا همان سی سکه نقره بود. بگذریم و چنین بود که من با مسیح اشنا شدم. باید با مسیح آشنا میشدم تا میتوانستم در باب یکی از بزرگترین معماهای بشری و زندگی سیاسی گذشته خودم کتابی بنویسم.

104230-400x4002.jpgاما آشنائی من با مارکز. نمیدانم چرا دست تقدیر مرا به کشور مارکز کشاند. به کلمبیای افسانه ای. جائی که واقعیات و جادو دست در دست هم زندگی میکنند. میان مردمی که با آن همه درد و مصیبت یکی از شاد ترین مردمان دنیا هستند. مردمانی که حتی مراسم تدفین و مرگ را با موسیقی و مستی برگزار میکنند. کشوری که مرگ از همه جای ان میبارد و بوی زندگی از هر جای آن به مشام میرسد. کلمبیای جادوئی.

با مارکز از بازار کرمان اشنا شده بودم. از پشت شیشه های یک کتابفروشی. عنوان کتاب بیش از هر چیز دیگری نظرم را جلب کرد؛ “صد سال تنهائی”. آن روزها در روستاهای کویری پیله وری میکردم. اجناس را از بازار تهران میخریدم و با جیپ جنگی فرسوده راهی روستا های بیابان های کویر میشدم. شاید مشابهت عنوان کتاب و تنهائی بیش از اندازه من بود که باعث شد آن را خریدم تا در گاه و بیگاه های میان راه و زمان خستگی در کردن ها به آن نگاهی کنم. کتاب مرا به دنیائی برد که در آن خود را نمی یافتم. به دنیائی که در آن همه چیز اتفاق میافتاد و میان واقعیت ها و تصورات مرزی مشخص نبود حتی باران کبوتران مرده در ان میبارید. ان روزها هنوز مارکز برنده جایزه نوبل نشده بود. من باید به پاریس میرفتم و با کلمبیائی ها آشنا میشدم تا روزی که مارکز به عنوان برنده جایزه ادبیات نوبل معرفی شد تا صبح با آنها جشن میگرفتم و مست میشدم و میرقصیدم. از این که فهمیده بودند من “صد سال تنهائی” را یکی دو سالی قبل به فارسی خوانده بودم و با زبان الکن فرانسه تصاویری از ان را برایشان یادآوری میکردم مرا از خودشان حس میکردند و با این که ایرانی بودم اما در میان آنها تنها نبودم.

دست تقدیر باید مرا به کلمبیا میاورد تا ده سال بعد سالهای 1996- 97 وقتی کتاب “گزارش یک آدم ربائی” مارکز منتشر شد و درست همزمان بود با بیکاری طاقت فرسای من شروع به ترجمه ان کنم. ان روزها هنوز کامپیوتر وجود نداشت و یا حداقل از دسترس و دانش من به دور بود و چشمهایم به عینک احتیاج داشتند اما موضوع و نگارش گزارش گونه کتاب کار را برای من ساده کرده بود. به علاوه این که با شخصیت ها و حوادث روی داده در کتاب هم آشنا بودم. چه کسی در کلمبیا زندگی میکرد که پابلو اسکوبار را نمی شناخت؟ کتاب ترجمه شد اما کلمبیا کجا و ناشر ایرانی کجا و منی که از سر استیصال جرئت کرده بودم کاری از مارکز را ترجمه کنم آنهم کار اول یک مترجم ناشناخته و بی نام و هزینه های پستی و حجم کتابی که سعی کرده بودم درشت و خوانا نوشته شود تا برای ناشر همه چیز بی اشکال باشد و نا آشنائی من با دنیای نشر و ناشران ایرانی و رویهمرفته همه چیز مرا از ترجمه آن پشیمان کرده بود. ترجمه کتاب روی دست من ماند تا این که به سفارت جمهوری اسلامی ایران مراجعه کردم. سفیر آقای ح- ش که قبل از انقلاب راننده مینی بوسی بود که roospain31.jpgمهندس های روسی را از اصفهان به کارخانه ذوب آهن میبرد اصلا از اسم مارکز هم خوشش نمی آمد. وقتی برایش شرح دادم که این کتاب ادبیات نیست و در مورد اوضاع و احوال سیاسی و قاچاقچیان مواد مخدر است بعد از خواندن مقدمه نامه ای را به جائی نوشت و بعد از مدتی به من خبر دادند که به خاطر قدرت و نفوذ سفیر و احساس  ترحم بر احوالات من از سفیر خواسته شده بود تا متن کامل کتاب را بفرستد. بعد ها متوجه شدم که عیسی سحرخیز که در ان ایام گویا سِمت و مسولیتی در نیویورک داشت و سابقا با سفیر همکار بود به کتاب علاقمندی نشان داده بود و موسسه اطلاعات که آنوقت ها زیر نظر آقای دعائی نامی اداره میشد ابتدا آن را به صورت پاورقی و بعد تمام کتاب را منتشر کرد. تمام دستمزد من بابت آن ترجمه معادل صد و بیست دلار شد.

کار بعدی من ترجمه “خاطرات روسپیان سودا زده من” آخرین کتاب او بود. داستان ترجمه و نشر اینترنتی آن برای هر ایرانی که با آثار مارکز آشنا باشد آشناست. علاوه بر وبلاگ ها و برخی رسانه های فارسی، داستان سانسور و توقیف و ترجمه و دسترسی عموم این کتاب از طریق اینترنت در بعضی روزنامه های اسپانیائی زبان هم منعکس شد و وقتی به عنوان مترجم سال 2007 به دلیل مبارزه با سانسور از طرف اینترانت انتخاب شدم تازه از طرف محتسبان و مفتّشان و مفتیان سیاسی به خائن و آدم فروش و جانی و جلاد و نوکر دولت اسلامی ملقب شدم.  

شاید همزمانی مرگ مارکز در روزهای مقدس مصلوب شدن مسیح و نشر آخرین کتاب من “یک فنجان چای بی موقع- ردّ پای یک انقلاب”  نقطه ای است که من و مسیح و مارکز را به هم وصل میکند اما هرچه به مغز خود فشار می آورم نمیدانم کجا و چرا؟

امیر حسین فطانت

گواتاویتا - کلمبیا

18 آوریل 2014

 

 

 

 

یک نظر برای “مسیح و مارکز و من”

  1. bardia گفت:

    عالی بود

نظر شما