در ستایش یهودا – تکلمه ای بر مقوله اخلاق

وصف تجربه نبوی من - باز تعریف مفهوم خدا

images.jpg

من از نوجوانی خدا ناباور بودم. مسلح به علم و فلسفه اما در این مقاله تلاش خواهم کرد که تجربه خود را از دیدار با مفهوم خدا که اعتقاد دارم عین همان تجربه موسی در کوه تور و عیسی هنگام تعمید و محمد در غار حرا است شرح دهم.

تنها اصلی که من و خواننده بر آن معتقدیم  این است که اگر به هر پدیده ای صفاتی نسبت دهیم که ندارد هرگز موفق به شناخت آن پدیده نخواهیم شد. همه پیامبران ابراهیمی انسان بودند. اگر به پیامبران هم صفات و خصوصیاتی فوق انسانی نسبت دهیم هرگز مفهوم خدا و ماهیت وحی را نخواهیم شناخت. چنانچه آنچه نوشته میشود با علم شناخته شده امروزی و یا مفاهیم بنیانی و جوهری کتب مقدس تورات و انجیل و قران، سازگار نباشد این مقاله فاقد اعتبار است.

 عمر رو به پایان است و نمیتوانم آنچه را که در پشت روزگار گذشته دریافته ام با خود مدفون کنم. این که کسی معنا را دریابد و اهمیت بزرگی مطلب را درک کند امری است خارج از اختیار من اما نمیتوانم ننویسم. 

به این دلیل که آنچه در مورد مفهوم خدا در این مقاله تعریف میشود مستقیما به زندگی گذشته من و حاصل آن مربوط میشود و برای آنکه خواننده تصوری از زندگی من داشته باشد به کوتاه سخن داستان زندگی من بسیار شبیه داستان معروف زندگی یهوداست، خائنی که  باعث مصلوب شدن مسیح شده بود. شاید تفاوت میان من و یهودا در این بود که او از شدت پشیمانی خود را به دار زد اما من مومن و معتقد به آنچه کرده بودم باید حقانیت خود را اثبات و یهودا را تطهیر میکردم. تفاوت دیگر در این بود که او در دوهزار سال پیش بدل به گناهکار ترین مرد تاریخ شد و من در حوادث انقلاب ایران. تصور زندگی مردی بدنام و مطرود با بار گناهی چنان عظیم بر پشت و در دنیائی متخاصم با تنهائی عظیم یک جذامی در شهر و رنج های حاصل از این نبرد ناممکن و نابرابر کوتاهترین راه برای آشنائی با زندگی من است. شرح مفصل تر این زندگی در دو کتاب “داستان تمام داستانها” و “یک فنجان چای بی موقع” آمده است.

غرض از این مقدمه این است که برخی حقایق از راه مکتب و مدرسه و کتاب آموخته نمیشوند همچنان که هیج یک از پیامبران آموخته های خود را در مدرسه ها نیاموختند. آنچه مینویسم حاصل تجربه شخصی است و همذات همان است که روشنفکران دینی تجربه نبوی می خوانند.

*****

هیچوقت آن غروب آفتاب را در افق پهناوری که از بلندی تپه ای که کلبه ساده روستائی من برآنجا بود را فراموش نمیکنم. چهل ساله بودم و آنروز روز یکشنبه بود. من به دلیل دوری راه و یکشنبه بازاری که اجناس را ارزانتر میفروخت به عادت همیشگی مایحتاج هفتگی را از دهکده می خریدم. آن روز هم مثل همیشه زوج با هم مهربان و پیر و فقیری که بسیاربالاتر از من روی تپه زندگی میکردند و ان روز هم مثل بقیه روزهای یکشنبه برای گدائی نزدیکی کلیسا رفته بودند در تنها بقالی فکسنی میان راه به فنجانی قهوه دعوت کرده بودم. مدتی بود آنها را می شناختم. پیرمرد کور بود وپیرزن از فرط فقر با پاهائی همیشه برهنه و همیشه چسبیده به پیرمرد. صبح ها قبل از من میرفتند وبعد از ظهر برمیگشتند و میدانستند که اگر نرفته باشم دیر یا زود پیدایم میشد. باز به عادت همیشه دو دختر بچه ضعیف و لاغر اندام و پریده رنگ را میدیدم که کنار سیم های خاردار مزرعه سر راه به انتظار من و نان تازه ای که میدانستند از ده خریده بودم نشسته بودند.

نمیدانم چرا اتفاق افتاده بود ولی افتاده بود. من مردی غریب از آن سوی دنیا با گذشته ای پر ماجرا و دردآور خود را در دهکده ای دور افتاده در این سوی دنیا میان مردمی فقیر می یافتم اما احساس خوبی داشتم. چیزی در من متفاوت بود. گوئی با همه تفاوت داشتم اما نوع این تفاوت دلپذیر بود. بی اختیار و اراده آدم ها را دوست داشتم و می فهمیدم و به سرنوشتشان فکر میکردم. در میان مردمی که به ظاهر همه چیزشان با من فرق داشت زندگی وسرنوشت را از منظری تازه نگاه میکردم. دلرحم و حساس و بخشنده بودم و به اندکی اشک هایم جاری میشد. دلم برای آدمها که احساس میکردم در دنیائی کوچک دردمندانه صلیب سرنوشت خودرا به دوش میکشیدند میسوخت.

به افق های دور دست و ستارگانی که رفته رفته در آسمان پیدا میشدند مینگریستم و در این اندیشه که چه اتفاقی در من افتاده بود که زوج فقیر سر راه را میهمان میکردم و نان خود را با دخترکان کوچک تقسیم. این رفتار و کردار و اخلاقیات و این نوع ارتباط من با آدمها و دنیا چرا اینگونه تغییر کرده بود؟ منشا این تحول کجا بود؟ از آن گذشته این همان اخلاقیاتی بود که قبلا شنیده بودم که پیامبرها به آن موعظه کرده بودند. مگر این شبیه همان فاما الیتیم فلا تقهر واما السائل فلا تنهر نبود و یا شبیه موعظه های مسیح. چرا من که نه به خدا اعتقاد داشتم و نه به روز معاد و قیامت و نه به صواب و گناه و نه به موعظه های پیغمبران و حتی قران را نخوانده بودم مگر چندین آیات در ایام کودکی و مسیح را نمی شناختم، نه بیش از دیگران و هرگز به انجیل حتی نگاهی هم نیانداخته بودم. من که آنهمه زخم خورده بودم و آنهمه بیعدالتی را زجر برده بودم و قاعدتا باید پر از کینه و نفرت باشم و گوئی برای من راهی به رستگاری نبود چرا چنان شده بودم؟

به دنبال دلیل این تحول بودم. زندگی اندوهبار گذشته را مرور هزار باره میکردم. شاید این تحول ناشی از سیر و سیاحت های زیاد در زندگی گذشته من بود. از شهرها و مردمانی که دیده بودم. چون گذشته من پر بود از مسافرخانه های ارزان قیمت، مردمان معمولی کوچه و خیابان شهرهای مختلف. گذشته من پر بود از آدمهای مختلف و در شرایط و مکان های گوناگون. با این حال مرا این استدلال راضی نمیکرد. خیلی از آدمها بیشتر از من سیر و سفر میکنند و مثل من نیستند. اصلا چه ربطی دارد اینگونه تجربه ها با این گونه تحولات اخلاقی؟ شاید نتیجه زندانهای زیادی است که دیده بودم و آدمهائی که تنها در زندان ها میشود دید، زجر آدمها، بیرحمی آدمها و خوبی و بدی آدمها. اما این هم پاسخ نبود خیلی از آدمها بیشتر از من زندان بوده اند اما مثل من به آدم ها نگاه نمیکردند. شاید از ماجراهای زیادی است که از سر گذرانده ام اما این هم پاسخ نبود که خیلی از آدمها ماجراهای بیشتر از من از سر گذرانده اند و شاید مصیبت هائی که در زندگی کشیده ام اما خیلی های دیگر رنج هائی بیش از من کشیده اند و ذهن من به دنبال پاسخ میگشت و چشمان من ستاره ها را نیز فراموش کرده بودند تا این که آن لحظه با شکوه تجلی کرد. فقط یک لحظه و از شدت ظهور و هیبت حضورِ آن لحظه سوختم، خاکستر شدم و باز زاده شدم. این لحظه وصف ناشدنی است. وقتی در یک لحظه با حقیقتی آشنا میشوی که هرگز منتظر آن نبودی. یک حقیقت بزرگ، بزرگترین حقایق. وقتی با مفهومی آشنا میشوی که کل کائنات تا هر ذره را در بر  میگیرد و در همه جا حاضر است و بر همه چیز قادر است مطلق کمال است و زیبائی و دانائی و قهر و هر آنچه به وصف آید. او مظهر همان اوصاف خدا بود که همیشه شنیده بودم. همچون روح تمام هستی. با کلیتی آشنا شدم که برای همه سوالات پاسخ بود. پس از این لحظه شناخت من نسبت به همه چیز شناختی نو و تازه بود، نگاهی تازه بود. روح من با روح دخترکان فقیر و پیرمرد و پیرزن آشناست. روح من با روح انسانها آشناست. گوئی روح من در پشت صورت ها با روح انسان آشناست، همه انسانها. با حیوان و آسمانها و کائنات آشناست. گوئی روح من و جهان پیرامون من در نزدیکی و وحدت است. گوئی روح من با کل روح کائنات در وحدت است. و گوئی اراده ای از اول همه چیز را چنان استادانه آراسته بود که من، منِ بدنام مطرود وگناهکار در پس آن همه زجر با او آشنا شوم. گوئی این همان پدر آسمانی بود که مسیح از او به عنوان پدر خود یاد کرده بود و گوئی او همان بود که محمد را انتخاب کرده بود به حسن خلق او. وصف درک و دیدار با این مفهوم وصف ناشدنی ست. شناخت مفهوم وحدت.

پس از شناخت و دیدار با این مفهوم نگاه من به انسان و جهان دگرگون شد. میتوانستم داستان سرنوشت بشر و این جهان را از زاویه تازه ای ببینم و در این داستان خود را برگزیده و ممتاز و رستگار بیابم.

اما من در قرن بیستم زندگی میکردم. نمیتوانستم قبول کنم که اراده ای ورای عالم، روح عالم، عین مفهومی که به عنوان خدا شناخته میشود و من هیچوقت به او اعتقادی نداشتم از ابتدا تمام جزئیات زندگی مرا استادانه طراحی کرده بود و مرا برگزیده بود تا با او این چنین از نزدیک آشنا شوم. چه چیز من با دیگران متفاوت بود؟ چرا من؟ و به دنبال پاسخ میگشتم و یافتم. آن زندگی عجیب، آن آدمهای گوناگون، آن انسان را در شرایط مختلف دیدنها و آن مذاهب و اعتقادات همه به من دانش تازه ای از انسان داده بودند. این خدا نبود که مرا برگزیده بود این من بودم که با این آموخته ها او را کشف کرده بودم و تفاوت اساسی من با دیگرانی که زندگی بمراتب پر فراز و نشیب تر از من داشته بودند تنها در یک نکته بود: من تفکر میکردم. راز تمام رازها تفکر بود. در زندگی گذشته من اندوه به من تفکر را آموخته بود. زندگی گذشته من پر بود از روزها و شب ها و ساعات طولانی تنهائی و تفکر. تفکر آشنائی با روح است. من با روح جهانشول انسان ها آشنا بودم و در پشت صورت آدمها با ذات بشر آشنا شده بودم بی هیچ ردی از فقر و غنی و رنگ و اعتقادات و هر آنچه نوع بشر را متفاوت مینماید. برای من همه انسانها مقدس شده بودند. گوئی در همه انسانها پاره ای از عظمت روح خدا بود که این چنین بر روی زمین تحقیر شده بودند. من در هر انسان کل بشریت را میدیدم و حضور اراده ای که بر تمام هستی جاری بود، از ستاره ها تا یک برگ. همه در این حضور وحدت داشتند.   

بدون شک موسی نیز در کوه تور تفکر میکرد به سرنوشت اندوهبار خود و فرو افتادن از عزت قصر فرعون تا چوپانی، به جرم قتل. همچنان که عیسی در بیابان که تمامی عمر ازفقدان پدر شناخته زخم زبانها شنیده بود و متفکر در گناهی که مرتکب نشده بود و اینک مکافات میشد. عیسی نیز زندگی اندوهباری داشت.  و محمد در غار حرا که از کودکی زجر نداشتن پدر و محبت مادر را تجربه کرده بود. محمد نیز زندگی اندوهباری داشت. پس این خداوند نبود که پیامبران را بر گزیده بود. آنها به قدرت تفکر در خویش و دنیای پیرامون به کشف و دیدار و آشنائی با مفهوم وحدت شدند و به یک لحظه وارث شناختی نو و تازه از خویش و از انسان و از کائنات شدند. اما پیامبران ناآگاه از این که این تفکر آنها بود که منجر به تجلی مفهوم خدا و معنای وحدت شده بود و به این دلیل که منبع و منشا این شناخت برای آنان ناشناخته بود خود را برگزیده و پسر خدا و مصطفی می پنداشتند که به یک لحظه دارای شناختی متفاوت شده بودند که هیچکس آنان را نیاموخته بود وَعَلَّمَتَ ما لَمْ تَعْلَم و کانَ فَضلُ الله عَلیْکَ عَظِیماً و مامور بودند تا آنچه را فهمیده بودند به انسانها منتقل کنند. نمی توانستند نکنند، آن شناخت و حقیقت بزرگ در جسم انسانی نمیتوانست آرام بگیرد. پس از شناخت این مفهوم به داستان سرنوشت انسان نگاهی از زاویه تازه ای کردند و هریک پیامبر پیش از خود را بر حق میدید و با همان صفات از آن مفهوم یاد کردند و رسالت و ماموریت خود را در ایمان به وجود آن مفهوم و راه رستگاری را اخلاقیاتی موعظه کردند مبتنی بر محبت و کرامت انسانی. چون از تفکر عشق و محبت به انسان زاده میشود.

این نگاه وحدانی و قدرت به وحدت دیدن است که باعث میشود عیسی در مقابل جهانی که قصد سنگسار مریم مجدلیه را دارند میایستد. او مثل دیگران کلیت و وحدت مریم را به عنوان یک انسان به اجزا تقسیم نمیکند تا بر جزء فاحشگی او قضاوت کند. او کلیت مریم را میبیند و میگوید ” حکم نکنید تا بر شما حکم نشود” چون آن که قادر به دیدن کلیت و وحدت باشد قادر به قضاوت عادلانه نیست. همچنان که محمد میگفت یا ایهالناس گوئی با ذات بشر آشناست و میگفت هواحکم الحاکمین. 

اما در زندگی پیامبران چه چیزی مشترک بود که از آنان پیامبر ساخته بود؟ در طول تاریخ بشر تنها پیامبران مذاهب ابراهیمی بودند که از این مفهوم یگانه با صفات مشابه یاد کرده بودند. همه آنها یک مفهوم را دیده بودند و یکسان توصیف کردند پس باید می فهمیدم چه چیز بین همه آنها مشترک بود که من هم همان تجربه را داشتم.؟  و شروع کردم به مطالعه کتب مقدس. با رجوع به اصل منبع و منشاء و فارغ از تفاسیر و تئاویل و تحاشی و تاریخ و روایات. میتوانستم درک کنم روزگار و دوران  کسی را که ده ها قرن پیش همین مفهوم بزرگ را به ناگهان دریافت بی آنکه بر این آگاه باشد که کشف این مفهوم حاصل زندگی و تفکرات نا خود آگاهانه خود اوست چگونه میتوانست باشد. تفکر امری است که انسانها ناخودآگاه انجام میدهند و در آن دوران و آن زمانها و دانش آن روزگار انتقال این دیدار چگونه میتوانست روایت شده باشد. آنچه دیگران در طول این ده ها قرن دریافت کرده بودند و یا آنچه را به حقایق منتسب کرده بودند و برداشت های دیگران برایم بی اهمیت بود. تمام الهیات و فقه و فلسفه و تفسیر و کتاب ها و مدرسه ها و مکتب ها حول این شناخت میگردیدند و در جستجوی فهم آن. در کتب مقدس به دنبال آن بودم که حقیقت آنچه از آدمهای بسیار نادر پیامبرانی را ساخته بود که به عنوان بزرگترین آموزگاران بشر در تاریخ مانده اند دریابم.

حس و درک مفهوم وحدت برای آنکه تجربه کرده است حقیقت مطلق است اما انتقال آن به دیگران داستان جد و جهد و زجری است که پیامبران دیدند و کتب مقدس پر از این داستانهاست. چگونه میتوان آن را برای آدمها توصیف کرد؟ چه تفاوتی است مابین آن لحظه کشف و دیدار با سایر لحظات؟ آن لحظه متفاوت دیدار با خدا و سایر لحظات؟ به زبانی در حد فاهمه آدمها؟

نمیدانم چه کسی و با کدام دانائی و با کدام الهام سفر پیدایش را در عهد عتیق نوشته است اما بی تردید کوتاهترین و گویاترین و با معنا ترین بیان است در پاسخ به این سوال و سیر تاریخ بشر. آنجا که خداوند آدم را از خوردن میوه درخت معرفت “نیک و بد” ممانعت میکند:

{زن به مار گفت: از میوه درختان باغ می‌خوریم، لکن از میوه درختی که در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید، مبادا بمیرید.

 مار به زن گفت: هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا می‌داند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف “نیک و بد” خواهید بود.}

 میوه درخت معرفت “نیک و بد” ( فاهمه عامه عوام آن را به سیب و بعضا گندم تشبیه کرده است) در اصل عین معنای “دوئیت” است که بنیان و اساس عقل انسان بر دوئیت است. تاریخ بشر تاریخ تکامل عقل است. پیامبران نادر انسانهائی بودند که ورای عقل دوئیت بین قادر به دیدن و شناخت مفهوم وحدت شدند. زجرهای محمد و تصلیب عیسی از اصرار بر ایمان به مفهومی بود ورای عقل آدمیان و اخلاقیاتی ورای عقل.

در زندگی ابراهیم و موسی و عیسی و محمد میتوان به سادگی رد یک زندگی تراژیک و اندوهبار، سیر و سفر و تنهائی طولانی را که حاصل آن تفکر و کشف مفهوم خدا شد را یافت.

حاصل سیاحت آنشب بر فراز تپه کتاب “داستانِ تمام داستانها” ست.

من بیش از همه آگاهم که مبحثی چنین بزرگ خارج از ظرفیت یک مقاله است و علاقمندان را دعوت میکنم که به نوشته های قبلی من در این مورد مراجعه کنند.

   منتشر شده در مجله زیتون  طرح دیدگاهی در ماهیت وحی و راز پیامبری 

منتشر شده در مجله زیتون  تلاشی برای بازتعریف مفهوم وحی

تریبون زمانه  در ستایش یهودا – تکلمه‌ای بر مقوله اخلاق

دانلود کتاب داستانِ تمام داستانها

دانلود کتاب یک فنجان چای بی موقع

نظر شما