سیاهکل در زندان قربانیان قهرمان

چرا می نویسم؟

taller-ggm.jpgindiceana.jpgبار ها از خودم پرسیده ام چرا مینویسم؟ و در آخر کار به این نتیجه رسیده ام که نمیتوانم ننویسم. به نظر من نویسنده واقعی کسی نیست که مینویسد کسی است که نمیتواند ننویسد. نوشتن کار ساده ای نیست منظورم خود نوشتن نیست بلکه آن چیزهاست که با نوشتن می آید.  شاید هم نوشتن کاری ساده و یکی از بزرگترین لذت های زندگی باشد که با هیچ پولی نمیتوان خرید اما آدمیزاد باید عاشق و یا به عبارت دیگر دیوانه باشد تا در این روزگار وانفسا به این وادی بیفتد. 

…… و من از قومی به قومی نقل و تحویل میکردم و همه جا مخاطره و بیم بود……و من بدین فدج چهارماه بماندم، به حالتی که از آن صعب تر نباشد، و هیچ چیز از دنیاوی با من نبود الّا دو سلّه کتاب و ایشان مردمی گرسنه و برهنه و جاهل بودند. هرکه به نماز می آمد البته با سپر و شمشیر بود و کتاب نمی خریدند.

سفر نامه ناصر خسرو

من از اطلاق کلمه عشقباز به کسانی که کفتر میپراندند خوشم میاید. چه چیزی غیر از عشق و دیوانگی باعث میشود که ساعتها روی پشت بام به پرواز کفتر ها نگاه کنی، از خرج زن و بچه بزنی و دانه بخری، قفس درست کنی، مواظب باشی که دیگران ندزدند و نبرند و نکُشند و با اهل محل در گیر باشی و همه تو را به عنوان آدم ناجور و عجیب و غریب نگاه کنند و آنهم فقط بخاطر نشستن و دیدن پرواز کفتر ها؟ نویسندگی هم نوعی عاشقی است. باید روزها و هفته ها و ماه ها و سالها و بعضی اوقات عمری وقت را تلف کنی و حتی بعضی اوقات به قیمت بدبختی کشیدن و گرسنگی خوردن و تحقیر شدن و تحمل سرزنش های بقیه که آدم را به تنبلی و بی عاری و دنبال کار نرفتن محکوم و مطرود میکنند بی آن که انتظار داشته باشی که کسی بخاطر این هدر دادن زندگی حتی از تو تشکری کند. از نان زن و بچه زدن و سیگار پشت سیگار کشیدن و شبها بیدار بودن و روزها در اضطرابِ گذران روزگار گذشتن و باز نتوان که ننوشت. مصیبت بزرگتر آنجاست که تازه وقتی نوشتی و خرسند از این که بالاخره تمام شد و به فکر چاپ و نشرش می افتی تازه میفهمی که همه آن بدبختی ها یکطرف و روبرو شدن با ناشر که پاهایش را روی پاهایش میاندازد و از سر تحقیر سر تا پایت را نگاه میکند و ده بار نوشته را بالا و پائین میکند و هزار جور بر سر نوشته ات میزند که نمی فروشد و باید در کمیته بررسی شود و بهتر است این روزها حرفهای دیگری زد که مردم دنبال خواندنش هستند و ….و دست آخر هم اگر به تو لطف کند و بعد از هزار منّت نوشته ات را چاپ کند مطمئن هستی که حتی پول سیگار هایی را هم که در طول نوشتن کشیدی عایدت نمیشود و هزار بار لعنت به خودت میفرستی که دیگر ننویسی و باز نمیشود. باز میروی سراغ نوشتن و از قبل هم میدانی که دوباره تاریخ نکبت بار نوشته های قبلی تکرار خواهد شد. باز سرزنش دوست و غیر و مشکلات زندگی و تکبر ناشر و …..اما نمیتوان ننوشت. پس چرا مینویسم؟

ggb-taller-january.jpgهمه آن چه که گفته شد فقط بخشی از مصیبت های نویسندگی است. نویسنده ها و اصلاً تمام هنرمند ها به طور عموم یک مصیبت بزرگتر هم دارند. باید کسی پیدا شود تا آن نوشته را بخواند، کسی که نواختن ساز تو را بشنود و کسی که نقاشی های تو را ببیند و کسی که شعر های تو را نگاهی بیاندازد و اصلا مهم هم نیست که خوشش بیاید یا نه و تو را تحسین کند و یا بی تفاوت بگذرد اما باید کسی باشد که نتیجه آن همه ساعت ها و روزها و مصائب را حداقل التفاتی کند. بدبختی هنرمند در این است که در وجودش یک احتیاج و یک شور سرکش و نا آرام وجود دارد تا آن را با دیگران تقسیم کند. آدم های عاقل حتی یک قرص نان خود را هم تقسیم نمیکنند و اگر کنند هزار بار بالا و پائین این از خود گذشتگی خود را زیر و زبر میکنند و داستانها در مورد مکارم اخلاق و سخاوت اجدادی خود میبافند تا هرکس بفهمد که آنها قرص نانی را با دیگری تقسیم کرده اند اما هنرمند بیچاره به دنبال کسی میگردد تا نتیجه عرق ریزی روح خود را بی هیچ چشمداشتی ببخشد و دریغا که کسی را هم به سادگی نمی یابد. پس چرا مینویسم؟

شاید باید قبل از آن دنبال پاسخ به این سوال بود که هنر چیست و هنرمند کیست؟

کتابفروشی ها پر است از کتابها و این یعنی هنوز کسانی هستند که کتاب میخوانند و آن کتابها را هم آدمها نوشته اند. گیریم که مثل بعضی ها!!!! غم نان ندارند و به جستجوی کسی بودن هستند. همیشه شهرت راه ها را برای بهتر زندگی کردن ساده میکند. آدم مشهور خود به خود معتبر هم هست. دوستان زیادی دارد و به قول  پابلو کوئلو حساب اعتباری او افزایش می یابد. کمی از اعتبارش برای کسی به ودیعه مینهد و میداند که جای دوری نخواهد رفت و در موقع مناسب خواهد توانست از اعتبار وام داده با سود بیشتر آن را پس بگیرد و چنین است که بعضی ها را به فکر نوشتن میاندازد که تنها سرمایه اولیه قلمی است و کاغذ که شکر خدا هنوز چندان گران نیست و برای هر کس که هوس نوشتن داشته باشد مهیا است. اما حتی در آن بازار هم مثل هر بازار دیگری وارد شدن چندان ساده نیست. باید دانست که مشتری ها چه نوشته ای را می پسندند. ” بدون سینه های زیبا بهشتی نیست” و یا ” مردها خِنگ ها را بیشتر دوست دارند” البته که پر فروش خواهد بود و به خصوص که کتاب با عکس نویسنده سکسی و خنده بر لب و شاد منتشر شود و ناشر روبروی تو می نشیند و از این که نه قیافه قابل ارائه ای داری و نه تجربیات و قلم آنچنانی و مجبور هستی که نگاه های تحقیرآمیز او را هم تحمل کنی هزار بار به خودت لعنت میکنی که دیگر نخواهم نوشت اما مصیبت اینجاست که نمیتوان ننوشت.  درد بزرگی است، نوعی اعتیاد است که با هیچ قرص و متادون و توان بخشی و برنامه های ترک اعتیاد ترک شدنی نیست. هر چند سعی کنی که خودت را به ورزش و گذران اوقات با تفریحات سالم بگذرانی اما باز هم نمیشود. درست مثل بختکی که روی آدم افتاده است و جدا شدنی نیست، مصیبتی است.

entrevista-ntn24-025.jpg

مدت ها سعی کردم تا خودم را عادت دهم که ننویسم. همه کار کردم تا این درد بی تسکین را دوا کنم و یا فراموش کنم و باز هم نشد. به این فکر افتادم که ببینم این بیماری از کجا پیدا شد و راه درمان آن کدام بود؟

شروع کردم به نظاره اهل هنر و بیشتر به اهل قلم و فرق نمیکند مال کجای دنیا باشند که البته این میتواند در نوع و نحوه و شکل و روایت و رنگ و شعر و بسته به نوع هنرمند متفاوت باشد ولی ذات هنرمندان همیشه مشابه است و باید چیزی در همه آنها مشترک باشد. شروع کردم به زندگینامه هنرمندان بزرگ و نویسنده های بزرگ را مرور کردن و در چندین کلاس فن نگارش و با نام معتبری مثل ” کارگاه نویسندگی گابریل گارسیا مارکز” که آدم هایی که جمع میشوند خودشان یک پا نویسنده هستند شرکت کردن و به آن آدمها نگاه کردن.

روزی در یکی از این کلاسها مصیبت و بدبختی خودم را شرح دادم که کسی به من بگوید چرا مینویسم؟ و بعد روضه مفصلی از آنچه در مورد کتابهای قبلی من گذشته است و تأثیر شگفت آوری که بحران مالی بین المللی بر پرداخت قبض آب و برق زندگیم داشته است خواندم آن چنانکه که بیش از دیگران خودم را به گریه انداخت اما مثل این که درد دل همه را گفته باشم یکی یکی و هرکس برای خودش دنبال پاسخ به این سوال رفت که چرا می نویسد؟  یکی از آنها تعریف میکرد که زنش دائم به او غر میزند هی میرود و میاید و دائم میپرسد این نوشته ها چه فایده دارد و آنقدر در روز تکرار میکند که آخر کار مجبور میشوم به او بگویم : گائیدی مارو دلم میخواد …. دلم میخواد….دلم میخواد . اما او هم به دنبال پیدا کردن پاسخ بود. از این که نمیتوانست زنش را قانع کند عصبانی بود.

555082_608424505838724_706977284_n.jpgهنرمند ها بسته به تجربه های زندگی هنر های مختلفی خلق میکنند. یک دوست نویسنده آرژانتینی من ” آنا اوون هلد  ” تقریبا هر یکی دو سال یک کتاب مینویسد. تا حالا سه بار شوهر کرده است که آخرین آنها وابسته نظامی آرژانتین بود در کلمبیا که البته یک پسر جوان عقب مانده هم داشت. همین ها که گفتم به اندازه کافی سوژه خوب برای نوشتن یک داستان است و حالا نگوئیم که پدر بزرگ او از کجای آلمان و به چه دلیل به آرژانتین آمده بود. حرف زیاد توی حرف میاید. تجربیات خارق العاده بعضی از هنرمند ها محدود میشود به چند رابطه عشقی، عاطفی، سکسی اما آنها هم کتاب مینویسند و بعضاً بسیار هم موفقند، نظایرش را در نویسندگان ایرانی هم داریم. مثلاً نقاشی که با افتخار میگفت که تا آنوقت با تعدادی قریب هزار و پانصد زن خوابیده است و در این مجموعه از همه به یاد ماندنی تر خوابیدن با یک زن کوتوله بود. حدوداً چهل و چند ساله بود و سر انگشتی هم که حساب کردم خیلی باید وقت روی این کار گذاشته باشد و با سرعت عمل عجیب و سریع. این هم برای خودش نوعی تجربه است و البته داستایوسکی و تولستوی  و کافکا هم تجربیات خودشان را داشته اند. امکان ندارد یک نویسنده بتواند تنها بر اساس ذهنیات و خیالپردازی اثری ماندگار به یادگار بگذارد. البته میشود هاری پاتر را نوشت و خدا را چه دیدی شاید از این ببعد اینگونه آثار در تاریخ ادبیات ماندنی شوند. اما خیلی ها هستند که ممکن است با هزار و ششصد زن خوابیده باشند که از میان آنها یکی هم علاوه بر کوتوله بودن راهبه هم بوده باشد و یا کسی چهار بار شوهر کرده باشد و ….اما لزوماً هنرمند و نویسنده نمیشوند. تنها داشتن تجربیات خارق العاده آدم را نویسنده نمی کند پس داستان چیست؟ تفاوت در کجاست؟ تفاوت اهل هنر و آدمهای عاقل در کجاست؟  

entrevista-caracol-038.jpg

از حق نمیتوان گذشت که من هم تجربیات خودم را دارم. حداقلش این که یک انقلاب را دیده ام و از آن سر دنیا معلوم نیست اینجا در کلمبیا چکار میکنم اما اینها اصلاً جواب به سوال اصلی نیست که چرا مینویسم. این درد از کجا در نویسنده و اهل هنر پیدا میشود؟ شاید خیلی ها باشند که دو انقلاب را دیده باشند!!! و هرگز هم چیزی ننوشته باشند و ننویسند. این جستجوی من به دنبال شناختن ویروس این مرض ادامه داشت تا این که….

con-ana-unhold.jpgتا این که روزی در یکی از همین کلاسهای کارگاه مارکز اجازه خواستم تا برای همه روشن کنم که چرا با تمام بدبختی ها نویسنده نمیتواند ننویسد و هنرمند نمیتواند که نیافریند و از همه مهمتر این که اجازه خواستم تا بگویم که مزد واقعی هنرمند را چه کسی میپردازد و بر خلاف آنچه به نظر می آید زیاد هم معامله بدی نیست. برای خودم کلید حل معما را پیدا کرده بودم.

نویسنده و عموماً اهل هنر بشری متفکر است. مثل کاسب ها با عقل آدمها و دنیا را ورانداز نمیکند. خارج از چارچوب های عاقلانه و وسیع تر نگاه میکند. آن جا که عاقل به میوه نظر میکند هنرمند به باغ. متفکر بودن، هنرمند را به درون رابطه ها میبرد و چیزهائی میفهمد که آدمهای دیگر نمیتوانند ببینند و یا بی توجه از کنارشان میگذرند و همین باعث میشود که اندرون اهل هنر انباشته از صورتها و مفاهیمی شود که در درونش پرورده میشود، روح او را پر میکند و مجبور میشود که بزاید، به همین سادگی.

به آن دوست نویسنده گفتم که به زنش بگوید که شوهر او اگر هنوز او را تحمل میکند و مرد خوبی است به این دلیل است که با روح او آشناست. این هم پاداش آن زجر ها. باز با یک حساب سر انگشتی میتوان فهمید که علیرغم تمام مصیبت ها حداقل رابطه آدم با آدمها نوعی دیگر است، با خودش و تمام پیرامونش نزدیکتر است و به نظر من میارزد. تمام زجری را هم که آدم تحمل میکند فقط با این لذت که آن را با دیگران به اشتراک بگذارد هم راه دوری نمیرود. آدم از ایثار و بخشش و دهش بی چشمداشت لذت میبرد و این یعنی آدم عشقباز است، با عشق آشناست و این کم چیزی هم نیست. همه این ها را که گفتم حداقل برای خود من معتبر است هرچند جامع و مانع در این نوشته کوتاه نیست

خیلی دلم میخواست میتوانستم از تمام زندانهای دنیا آمار بگیرم و ببینم چند نفر هنرمند و نویسنده قاتل بودند و یا با آدم دیگری با خشونت رفتار کرده است؟

 فهمیدم چرا مینویسم و از آن همه مصائب هم شکایتی ندارم. به قول سلیمان نبی که از پیامبران مورد علاقه من است “مرد دانا در روشنائی قدم بر میدارد و نادان در تاریکی راه میرود”.

وظیفه هنرمند فریاد زدن است حتی اگر هیچکس آن صدا را نشنود

گواتاویتا ژانویه 2014

یک نظر برای “چرا می نویسم؟”

  1. ناشناس گفت:

    کاملأ درست می گوئید.

نظر شما