امیر حسین فطانت در گواتاویتا وقتی چریکها چریک نبودند

شرحی بر یک عکس: ژاندارک انقلاب 57

images221.jpgاین عکس از انقلاب ایران هزاران هزار بار دیده شده و ده ها داستان در باره ان گفته شده است. عکسی که با خود پیام زیادی داشت. زنی جوان و مصمم، مسلح، با اقتدار ایستاده بر تانک. زنی امروزی و بی تردید روشنفکر. میگویند این عکس بشدت باعث عصبانیت ایت الله خمینی شد. عکسی که به یادگار از دوران رویاهای برباد رفته به جا مانده است. اما این زن جوان کیست و سرنوشت او به کجا انجامید؟ تصمیم اینکه شرحی بر این عکس بنویسم یا نه ساده نبود. اما اگر من ننویسم هیچکس نخواهد نوشت. اسمش ماندانا ع.  و خواهر همسر سابق من است و اما شرح این عکس.

keyhan008.jpgماندانا دانشجوی یکی از رشته های علوم انسانی دانشگاه ملی بود که با یکی از دوستان زندان رفته من مهندس نصرالله ر. آشنا شد و با هم ازدواج کردند. در بحبوحه انقلاب مهندس ر. از فرصتی که پیش آمده بود استفاده کرد و به امریکا رفته بود تا وضعیت زندگی در انجا را بررسی کند. به همین دلیل هم ماندانا در تهران بود  نه در شیراز که شهر زندگیش بود. روز حمله به پادگان عشرت اباد  بود. هنوز زره پوش کوچکی که مجهز به مسلسل بود بسوی مردم که پشت پادگان ازدحام کرده بودند شلیک میکرد تا بالاخره با کمک یک ماشین باری که با دنده عقب در پادگان را شکست مردم و از جمله من به درون هجوم بردیم. همه به دنبال اسلحه خانه میگشتند ولی هیچکس نمیدانست اسلحه خانه کجاست. من اولین کسی بودم که وارد ساختمانی شدم که در اصل اسایشگاه بود. همه چیز چنان به هم ریخته بود که هیچ شباهتی به اسایشگاه  یک پادگان نداشت و در گوشه ای با منظره ای مواجه شدم که شاید صدها بار با دلیل و بی دلیل به خاطر اورده ام. نعش جوانی در لباس شخصی با کفشهای کتانی و شلواری خاکستری و بالاپوشی سورمه ای که خشکی و سردی گونه هایش خبر از زمانی طولانی میداد که از مرگش گذشته بود و حال انکه تنها دقایقی چند از تسخیر پادگان میگذشت و از آن گذشته قیافه اش هم به نظامی ها نمی مانست. هیچوقت نتوانستم حتی در تصورات خود داستانی باور کردنی بر حضور ان جسد در آن آیشگاه  پیدا کنم.  فهمیدم که ساختمان را اشتباهی امده joan.gifام و وقتی بیرون رفتم ازتفنگ هائی که بر دوش مردم بود محل اسلحه خانه را پیدا کردم و دو ژ ۳ هم من برداشتم. بیرون آمده بودم که صدای ناله ای توجهم را جلب کرد. یکی از نظامیان بود که تیر خورده بود و از رانش خون همه جا پخش وپلا شده بود و تقاضای کمک میکرد. وقتی فهمیدم مسلح نیست کمکش کردم تا بلند شد. هردوتفنگ را روی یک دوشم انداختم و به طرف در خروجی به راه افتادیم. جمعیت هنوز داشت داخل میشد تا از پادگان تسخیر شده غنیمتی به چنگ اورد و ماندانا هم در میان جمعیت به طرف ساختمان ها میدوید که تصادفا چشمش به من خورد. ابتدا از اینکه من داشتم درجه دار نظامی را کمک میکردم  به من کمی پرخاش کرد اما وقتی تفنگ ها را به دستش دادم خوشحال شد وانها را گرفت. درجه دار زخمی را به یکی از افرادی که سازمان یافته تر بودند و میگفتند از کمیته طالقانی هستند تحویل دادیم و با ماندانا رفتیم روبروی دانشگاه. تفنگ ها در صندوق عقب ماشین ماند. داشتیم به جو روبروی دانشگاه نگاه میکردیم که آقائی جلو ماندانا ایستاد و اجازه خواست که عکسی از او روی تانک بگیرد ماندانا روی تانک رفت و این عکس تاریخی گرفته شد. بعد از این تاریخ هرگز در روزنامه کیهان عکسی که در آن زن یک موجود با شخصیت و مقتدر باشد دیده نشد. فکر نمیکنم که ماندانا به جز آن روز هرگز تفنگی را به دست گرفته باشد. خوشحالم که هنوز زنده است و هرگز به هیچ گروه و حزب و جمعیت ومرام و مذهب و مسلکی انچنان وابسته نشد که امروز جایش در خاوران باشد و یا یکی از صد ها جوانان گمنام و به زیر خاک خفته. با انتشار این عکس ده ها داستان بر زندگی و مرگ این زن گفته شد. اما از همه واقعی تر اینکه با دیدن این عکس مهندس ر. از امریکا برگشت ، تا انجا که من میدانم دو بچه دارند و ماندانا همچنان همسری خوب، مادری خوب، دوستی خوب و انسانی خوب باقی مانده است. امروزه روز باید قاعدتا چاق و  پا به سن گذاشته  باشد اما این تصویر به عنوان ژاندارک انقلاب ایران همچنان یاداور دوران رویاهائی است که بر باد رفت.

امیر حسین فطانت

گواتاویتا - کلمبیا 

17 نظر برای “شرحی بر یک عکس: ژاندارک انقلاب 57”

  1. فریده موسوی گفت:

    تمام این سالها خاطرات شما خاک میخورد …..چرا

  2. صفر گفت:

    با درود
    خاطره بسيار جالبي بود . و از شما به خاطر نوشتار آن سپاسگزارم. تا تاريخ مردان و زنان دلاور ايران زمين ماندگار باشد.

  3. کیوان گفت:

    من نوجوانی بودم که عکس را دیدم. فراموش نمی کنم که در آنی این دختر برایم به سمبل زیبایی و شهامت و مبارزه بدل شد، البته بدون دلیلی. دوستی گفت که اسمش اشرف دهقانی است. خوشحالم که اشرف دهقانی نبود. خوشحالم که ماندانا بود. و خوشحالم که ماندانا زنده است. و البته این عکس هم مثل تمام تصورات ما در آن زمان ساختگی بود. حیف!

  4. محبوب گفت:

    امیر جان من از انانی هستم که قسم خوردم در دوزخ جهان سوم نیز عشق بپراکنم که مبادا
    فراموش کنند دوزخیان مهر ورزیدن را رسالتم این است
    سالها زندگی کردم در جنگ ÷رستاری کردم برای هر زلزله ای جز اولین نفر ها بودم
    اما هنوز کارهای زیادی دارم وشاگردان فراوانی که درس ارامش دادن به انان را در این دوزخ به انان
    یاد می دهم ..بی شمار نوشته ام از مهر وبی شمار اثار هرگز چاپ نخواهد شد
    ولی زخم هایم را می نویسم ومرحم می گذارم
    من زنی هستم از تبار جنگجویان صلح جو ..زنی که می جنگد تا دنیای زیبایش را ویران نکنند
    وهمیشه خنجری دارد به زیر ردا ولی هرگز از نیام در نیامده که مهر ورزیدن را کارا تر یافته

  5. ماندانا گفت:

    سلام من ماندانا هستم به خودم افتخار ميكنم ايراني هستم و تا جان دارم براي شرف و بزرگي ايران قدم برداشته و تا ايران هست و ايراني هست نفس براي ايران خواهم كشيد همچون ماندانا مادر كوروش كبير زنده باد ايران جاويد باد ايراني

  6. بهروز گفت:

    سلامو خسته نباشید.باید از آقای فطانت ممنون بود که بالاخره در مورد صاحب اصلی این عکس دهان بازکرد.این را هم بگویم که عکاس این عکس مترجم گرانقدر شادروان ایرج مهدوی بوده است.برای اطلاع بیشتر و اینکه چگونه این عکس برداشته شد،به صفحه فیس بوک آقای علی خدائی مسئول سایت های پیک نت و راه توده بروید.او چندی پیشمطلب جال و قشنگی در این مورد نوشته بود.شاد باشید

  7. علی گفت:

    سلام بعضی از اشتباهات قابل جبرانه ولی یچیزای مثل انقلاب پوچ 57هیچ وقت جبران نمیشه و دودی که به چشم ما جوانان رفت خدا تمامی شهیدان را رحمت کند

  8. mamad گفت:

    تیترسمت چپ روزنامه کیهان 25بهمن 57یک واقعیت رانشان میدهدوآن اینکه ازهمان روزهای اول انقلاب قراربوده که سفارت امریکا اشغال شوداتفاقی که در13آبان1358افتاد

  9. ناشناس گفت:

    خانم ماندانا -ادم به اشتباها تش افتخار نميكنه

  10. صادق گفت:

    ژاندارک انقلاب ایران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    شما به همکاری چپ ها و آخوندها و قتل عام نظامیان ارتش و ایجاد نظام دیکتاتوری جمهوری اسلامی که خمینی سال ها قبل مخالفتش را با داد حق رای به زنان در انقلاب سفید شاه اعلام کرده بود و فردای انقلاب با حکم مستقیم خمینی,خلخالی قاتل و لاجوردی جنایتکار را به جان مردم انداخت میگویید : ژاندارک انقلاب ایران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    مثل اینکه شما داستان ژاندارک را نمیدانید؟!!! ژاندارک ایران بانویی است مثل ندا آقا سلطان,ترانه موسوی و …. که خونشان به ناحق به دست نظام جمهوری اسلامی ریخته شد.

  11. ییی گفت:

    میخواستی بگی انقلابی هستی؟نه جنابعالی یه اشوب طلب بودی که از روی خوش شاه سوئ استفاده می کردی

  12. اشكان گفت:

    يك كسي يه جزيي از تاريخ رو براي بقيه روشن كرده، حالا با هر ايده و مرامي. بخش مستندش رو دريابيد. حتما بايد نظرات احساسي و جهت گيري سياسي از خودتون در كنيد؟

  13. شادی گفت:

    اینقد که بعضیا جدی میگیرن همه چیو…. خوب تو اون جو شاید هر جوون دیگه هم میرفت و عکسی می گرفت. ضمن اینکه یه عکاس ازین خانوم خواسته که بره وایسه عکس بگیره. از تیتر هم معلومه که در هر صورت اگر طنز کامل نباشه نیمه طنز هست. من متولد سال 57 هستم و هیچ خیری هم ازش ندیدم… ولی سعی کنیم همه چیو قاطی نکنیم. اگه موشکافانه هگاه کنیم همه چی خراب هست… ولی مطلب جالب بود .

  14. دو روایت از معروفترین عکس انقلاب ۵۷ / “عکسی‌ که باعث عصبانیت خمینی شد” و “عکس دختری با چهره‌ای مصمم و گیرا” گفت:

    […] امیر حسین فطانت نیز در رابطه با این عکس و نقش آفرینان آن این گونه نوشته است: این عکس از انقلاب ایران هزاران هزار بار دیده شده و ده‌ها داستان در باره ان گفته شده است. عکسی که با خود پیام زیادی داشت. زنی جوان و مصمم، مسلح، با اقتدار ایستاده بر تانک. زنی امروزی و بی‌تردید روشنفکر. میگویند این عکس بشدت باعث عصبانیت ایت الله خمینی شد. عکسی که به یادگار از دوران رویاهای برباد رفته به جا مانده است. اما این زن جوان کیست و سرنوشت او به کجا انجامید؟ تصمیم اینکه شرحی بر این عکس بنویسم یا نه ساده نبود. اما اگر من ننویسم هیچکس نخواهد نوشت. اسمش ماندانا ع. و خواهر همسر سابق من است و اما شرح این عکس. […]

  15. سلمان محمدی گفت:

    ولی علی خدایی ماجرای عکس را طور دیگری روایت کرده. البته با این روایت هم قابل جمع است. عکاس ظاهرا مرحوم مهدی سحابی بود.

  16. ناشناس گفت:

    Very interesting

  17. حسین گفت:

    با عکس گرفتن کسی قهرمان یک ملت نمی شد. خوب است نویسنده محترم خاطرات خانم حسینی کتاب «دا» را مطالعه کنند تا مفهوم قهرمان یک ملت را دریابد.

نظر شما